سکوت اتاق مثل پتویی سرد روی شانههایت افتاده بود. فقط صدا
سکوت اتاق مثل پتویی سرد روی شانههایت افتاده بود. فقط صدای تیکتاک ساعت میآمد، که هر ضربهاش انگار نزدیکتر شدن لحظهی محتوم را یادآوری میکرد.
دستت روی لبهی تخت محکم شده بود، ناخنهایت در پارچه فرو میرفتند. نگاهت هنوز روی در بود.
صدای کلید در قفل چرخید. رگهایت یخ بست. قلبت محکمتر کوبید.
در آرام باز شد. تهیونگ وارد شد.
لباس رسمی همیشگیاش را عوض کرده بود؛ پیراهنی مشکی پوشیده بود که آستینهایش را تا نیمه بالا زده بود. چهرهاش، همانطور که انتظار داشتی، بیهیچ احساسی بود. اما همین بیروحی از هر خشم یا لبخندی ترسناکتر بود.
چند قدم به جلو آمد. نگاهش مستقیم روی تو بود، سنگین و نافذ.
«خوبه.» صدایش آرام، اما برنده بود. «همونطور که گفتم.»
تو بیحرکت مانده بودی. تنها چیزی که توانستی انجام بدهی، پایین انداختن نگاهت بود. دستهایت روی دامنت مشت شده بودند.
تهیونگ نزدیکتر آمد. قدمهایش روی کف اتاق نرم بود، اما هر گام انگار وزنی روی قلبت میانداخت.
کنار تخت ایستاد. لحظهای به تو نگاه کرد، بعد سرش را کمی خم کرد، انگار میخواست مطمئن شود حتی نفس کشیدنت هم تحت کنترل اوست.
«ازت انتظار اطاعت دارم. یادت نره.»
سپس دستش را به سوی چراغ کنار تخت برد. نور اتاق آرامتر و خفهتر شد. همهچیز انگار بستهتر، کوچکتر… و نفسگیرتر.
دستت روی لبهی تخت محکم شده بود، ناخنهایت در پارچه فرو میرفتند. نگاهت هنوز روی در بود.
صدای کلید در قفل چرخید. رگهایت یخ بست. قلبت محکمتر کوبید.
در آرام باز شد. تهیونگ وارد شد.
لباس رسمی همیشگیاش را عوض کرده بود؛ پیراهنی مشکی پوشیده بود که آستینهایش را تا نیمه بالا زده بود. چهرهاش، همانطور که انتظار داشتی، بیهیچ احساسی بود. اما همین بیروحی از هر خشم یا لبخندی ترسناکتر بود.
چند قدم به جلو آمد. نگاهش مستقیم روی تو بود، سنگین و نافذ.
«خوبه.» صدایش آرام، اما برنده بود. «همونطور که گفتم.»
تو بیحرکت مانده بودی. تنها چیزی که توانستی انجام بدهی، پایین انداختن نگاهت بود. دستهایت روی دامنت مشت شده بودند.
تهیونگ نزدیکتر آمد. قدمهایش روی کف اتاق نرم بود، اما هر گام انگار وزنی روی قلبت میانداخت.
کنار تخت ایستاد. لحظهای به تو نگاه کرد، بعد سرش را کمی خم کرد، انگار میخواست مطمئن شود حتی نفس کشیدنت هم تحت کنترل اوست.
«ازت انتظار اطاعت دارم. یادت نره.»
سپس دستش را به سوی چراغ کنار تخت برد. نور اتاق آرامتر و خفهتر شد. همهچیز انگار بستهتر، کوچکتر… و نفسگیرتر.
- ۲۵.۴k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط