من هیچوقت آدمی با روابط اجتماعی بالا نبوده ام.یعنی حتی چن

من هیچوقت آدمی با روابط اجتماعی بالا نبوده ام.یعنی حتی چند سال پیشتر ها هم وقتی گذرم به تهران می افتاد ترجیح می‌دادم از تابلوها و نقشه ها کمک بگیرم تا آدمها.حتی اگر به قیمت چند ساعت گم شدن توی خیابانها برایم تمام می شد.که ضرر زیادی هم برایم نداشت .می شد چند نخ سیگار همراه با خلاص شدن از همه ی فکرهایی که همه ی آن چند روز به مغزم هجوم آورده بودند و صرف انرژی برای پیدا کردن راه.اماگاهی واقعا نمی شد.و مجبور می شدم از دوستانم آدرس بپرسم.یک دوستی داشتم که هروقت آدرسِ هر کجا را از او می پرسیدی به کجا بودنت کار نداشت شروع می کرد از میدان آزادی آدرس دادن.همیشه از همانجا شروع میکرد.امروز بعد از مدت ها یادش افتادم .به گمانم حالا بیشتر می فهممش .می دانی اتفاقهایی در زندگی آدم هستند درست مثل میدان آزادیِ آن یک نفر . یعنی اگر کسی پرسید امروز چرا پاچه میگیری .چرا شبها انقدر دیر می خوابی ..........چرا دیدن یک شاخه گل سرخ انقدر اذیتت میکند...چرا نمی دانی از زندگی چه می خواهی ....چرا چرا .....
جواب خیلی از چراهای زندگیت را درست باید از همان اتفاق .از همان میدان آزادی ,خیابان به خیابان ،کوچه به کوچه،قدم به قدم آدرس بدهی تا بفهمد......تازه بعد از کلی آدرس دادن هم میفهمی چند سالیست همه ی آن کوچه ها و خیابان ها را کوبیده اند و اتوبان ساخته اند .

الف.الف
دیدگاه ها (۱)

خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ، که حسش نمی...

الهی...با خاطری خسته... دلی به تو بسته!دست از غیر تو شسته......

همه ی خاطرات و اتفاقات ناگوار با مرور زمان به فراموشی سپرده ...

صبحتون بخیر. با نگاهی تازه به امروز فکر کنید .

چپتر اول دروغ شیرین قدم پشت قدم می گذارم با سرعتی که نه دوید...

پارت۲بعد از آن شب، زندگی یو ایل دیگر هرگز مثل قبل نبود. آرام...

چپتر دومدروغ شیرین چشمامو باز میکنم و تقریبا بلافاصله از شدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط