ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۰

و دست انداخت دور شونه نيكول.
نیکول با ذوق و لبخند دستش رو بالا گرفت و حلقه درخشان و خوشگلش رو نشون داد و گفت:شما اولین کسايي هستين که بهشون گفتیم... يعني دوست داشتیم اول شما بدونين.. با اشتیاق دستش رو گرفتم و گفتم:وااي خداا..چقدر
خوشگله..عزیزم..خوشبخت بشین..
جیمین سري به طرفين تكون داد و زیر لب گفت: خدا تهشو به خیر کنه
و خواهرشو تو بغل کشید و گفت:مبارکت باشه خواهري..خوشبخت بشین... انتخاب تو انتخاب منه.. فرد تند دست زد و با هیجان گفت: بله داد..داداش عروس بله داد..
ماها خندیدیم
جیمینم خندید و از نیکول جدا شد و رفت جلو و فرد رو بغل کرد و خندون گفت: لعنت بهت. باید میدونستم انقدر
دور و بر نیکول چرخیدن الکی نیست..
فرد دستي دستي خودمو انداختم تو چاه..
خندیدم و گفتم : شرط گذاشته بود تو به هوش بياي با نیکول ازدواج کنه...
نیکول با غیض گفت: کلاً سر من شرط میبنده.. جیمین زد به کمر فرد و ازش جدا شد و گفت:میدونستم علاقه اي بينتون بود ولي فك كردم بعد ازدواج نیکول
دورشو خط کشیدي و ازش متنفر شدي..
فرد دست تو جیباش کرد و گفت : خط کشیده بودم.یه دایره قرمز دور تا دورش کشیده بودم اما این محل اتصال دوتا سر دایره یه ذره باز بود. بعد این دختره به زور از دایره اومد بیرون دیگه.. مجبور شدم بگیرمش.. سه تايي بلند زدیم زیر خنده که خود فردم خندید.. نیکول خندون و با ذوق گفت: نظرتون براي يه عروسي ۲ زوجه چطوره؟
فرد من و نیکول و تو و الا..۲ تا عروس..۲ تا داماد.. چشمام برق زد و ذوق زده و شاد به جیمین نگاه کردم لبخند عميقي زد و دست دور شونه ام انداخت و گفت: بدم نیست.
تند تند سر تکون دادم و با شوق گفتم عالیه.. نیکول پر انرژي گفت سریع اومدیم که اینو بگیم..
از تصورش لبخند عمیقم رو لبهام ثابت شد.
عالی میشد.. جیمین حالا بریم بالا..چیه این وسط وایستادیم؟ فرد بازوي نيكول رو گرفت و گفت: نه..شما برین بالا..منم
برم بیشتر این دختره رو گول بزنم..
جیمین با غیض گفت: در همین حدش بسه.. ادم باش..
فرد خندید و گفت میخوایم بریم یه گشتي تو شهر بزنيم..هي.. جیمین تك خوري نكنيناا..همه چیز عروسیمون با همه..خبر بده با هم یه جور بدبخت شیم.. فعلا... و برامون دست تکون داد و دست نیکول رو کشید. نیکولم شاد و خندون دنبالش دوید.
خندیدم و براشون دست تکون دادم.
اي جانم..
چقدر براشون خوشحال بودم.
لعنتياي جذاب..
با هیجان و ذوق گفتم:خيلي به هم مياان نه؟
جیمین خیره بهشون نفسش رو بیرون
گفت نمیدونم. این فرد
بلند خندیدم. داد
رو فقط خدا میشناسه..
با هم رفتیم تو اسانسور. روبروي هم وایستاديم.
لبخند عميقي زد و مهربون پشت دستش رو روي صورتم و موهام کشید و کمرم رو با یه دستش گرفت و نرم منو کشید سمت خودش و پر عطش گفت:يه جوري دلم تنگ
برات که انگار سالهاست لمست نکردم..
تمام وجودم داغ کرد و زل زدم تو چشماش.. با لذت خیره خیره و سنگین نگام کرد و اروم گفت:میخوام تو یه لقمه بخورمت..
ضربان قلبم بالا رفت و بلند خندیدم و سعی کردم هولش
بدم عقب. اما سفت کمرم رو چسبید


شرط پارت بعدی لایک همه پست ها : ۵۰
شرط پارت بعدی کامنت همه پست ها : ۵۰
شرط پارت بعدی بازنشر همه پست ها : ۵۰
دیدگاه ها (۱۵۷)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۱قلبم داشت از لذت و هیجان از...

پارت ۶۷۲ همه تو تکاپوي خريد و کارهاي عروسي افتاده بودیم جیم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۹مکث بدون نگاه کردن به صورت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۸خيلي داغون و لرزون گفت: خيل...

پارت ۶۴۸ اصلاً نمیتونستم چشم از جیمین بردارم با چنان ذوق و ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۵سرمو بوسید و گفت : خيلي بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط