ناخدای عشق
ناخدای عشق
___________________♡پارت ۲۴
ویو دازای
داشتم راه میرفتم که یهو نوسا از پشت بازم منو بغل کرد
_تو زبون نفهمی چند بار گفتم بم نچسب
نوسا ساکت شد
/بابا تو چته با من.....بخاطر اون احمق داری با من خیلی بد رفتاری میکنی..
_خوب کاری میکنم
/منظورت چیه
_خودت میدونی
/نه نمیدونم .......میشه بم بگی لطفا *با پرویی*
_آره....به چویا آسیب زدی....اذیتش کردی....هی منو گول میزنی..تو داری کاری میکنی که حالم ازت بهم میخوره پسسسس
مزاحم نشو تو زندگیم
/اما تو بهم قول دادی بام ازدواج کنی....پس قولت چی شد ها
دازای نوسا رو پس زد و از پیشش رفت
/با تو هستم* با داد *
دازای محل نداد و رفت تو دفترش
/احمق یک کاری میکنم.....چویا....از زندگی کردن با تو حالش بد شه....میبینیم....دازای تو مال منی...تمام
نوسا اخم کرد و رفت تو اتاق خودش تا نقشه بکشه
"......................."
ویو چویا
از خواب بیدار شدم تا کارم رو شروع کنم ولی از بس بدن درد داشتم نمیتونستم پس بزور پا شدم لباسام رو پوشیدم ..........همین که پوشیدم رفتم تو دفتر دازای و دیدم اخم کرده
+اممم....دازا...
_چی میخوای *باداد*
حرفم با داد دازای قطع شد
+همین....خواستم ببینم چیکار میکنی...
دازای از رو میز بلند شد و با عصبانیت گفت
_بنظرت دارم چیکار میکنم دارم کار های عقب موندم رو انجام میدم.....الان تو آمدی چی میخای
+خوب......ولش کن....
_بگووو
+چیزی نمیخام
_خوب اگر چیزی نمیخای برو بیرون
+چ..چشم ناخدا
من وقتی رفتم بیرون دازای حتی نگاهم نمیکرد همین تو فکر بودم که یک نفر منو از پشت زد و بیهوش شدم
ادامه دارد
___________________♡پارت ۲۴
ویو دازای
داشتم راه میرفتم که یهو نوسا از پشت بازم منو بغل کرد
_تو زبون نفهمی چند بار گفتم بم نچسب
نوسا ساکت شد
/بابا تو چته با من.....بخاطر اون احمق داری با من خیلی بد رفتاری میکنی..
_خوب کاری میکنم
/منظورت چیه
_خودت میدونی
/نه نمیدونم .......میشه بم بگی لطفا *با پرویی*
_آره....به چویا آسیب زدی....اذیتش کردی....هی منو گول میزنی..تو داری کاری میکنی که حالم ازت بهم میخوره پسسسس
مزاحم نشو تو زندگیم
/اما تو بهم قول دادی بام ازدواج کنی....پس قولت چی شد ها
دازای نوسا رو پس زد و از پیشش رفت
/با تو هستم* با داد *
دازای محل نداد و رفت تو دفترش
/احمق یک کاری میکنم.....چویا....از زندگی کردن با تو حالش بد شه....میبینیم....دازای تو مال منی...تمام
نوسا اخم کرد و رفت تو اتاق خودش تا نقشه بکشه
"......................."
ویو چویا
از خواب بیدار شدم تا کارم رو شروع کنم ولی از بس بدن درد داشتم نمیتونستم پس بزور پا شدم لباسام رو پوشیدم ..........همین که پوشیدم رفتم تو دفتر دازای و دیدم اخم کرده
+اممم....دازا...
_چی میخوای *باداد*
حرفم با داد دازای قطع شد
+همین....خواستم ببینم چیکار میکنی...
دازای از رو میز بلند شد و با عصبانیت گفت
_بنظرت دارم چیکار میکنم دارم کار های عقب موندم رو انجام میدم.....الان تو آمدی چی میخای
+خوب......ولش کن....
_بگووو
+چیزی نمیخام
_خوب اگر چیزی نمیخای برو بیرون
+چ..چشم ناخدا
من وقتی رفتم بیرون دازای حتی نگاهم نمیکرد همین تو فکر بودم که یک نفر منو از پشت زد و بیهوش شدم
ادامه دارد
- ۳۷۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط