یه ۵ الی ۶ پارتی از نامجون لطفاااااا
یه ۵ الی ۶ پارتی از نامجون لطفاااااا
وقتی که اون مست میکنه خیلی زیاد و بعد ا.ت یه چیزی میگه اونمکه به خاطر کمپانی عصبانیه بدون کنترل خودش ا.ت رو حسابی کتک میزنه. ا.ت از ترس کل شب رو تو دستشویی قایم میشه و گریه میکنه
صبح که نامجون بیدار میشه میفهمه که چیکار کرده ولی ا.ت به خاطر اینکه مامان و باباش هم توی بچگیش میزدنش حااا از نامجون میترسه
کابوس بچگی
معرفی:
ا.ت:دختری آروم و مهربان.۲۰سال داره و بچگی خیلی بدی داشته و بانامجون۲ساله ازدواج کرده
نامجون:مهربان و بعضی وقت ها خشن.۲۶سال داره
ا.ت :نصف شب بود و نامجون هنوز نیومده بود.به اعضا زنگ زدم گفتن نمیدونیم به کمپانی زنگ زدم گفتن نمیدونیم.گوشیش هم خاموش بو.ساعت۲بود که دیدم در باز شد.بدنش میلرزید و بوی الکل تااینجا میومد.نامجون...میدونی چقدر نگرانت شدم؟کجا بودی؟چرا گوشیت رو جواب نمیدی که..ناگهان صورت دخترک به سمت دیگه ای با سوزش هدایت شد
نامجون:اهههه بسه دیگه...مگه...نمیبینی خستم هااااا؟...برو کنار وز وز نکن...
ا.ت:تو...تو..بهم سیلی زدی؟
نامجون:آره!کار خوبی کردم که..زدم که خفه شی
ا.ت:نامجون تو....از تو انتظار نداشتم..باز چیشده هوم؟با هرزه ها خوش گذشت؟
نامجون:ا.ت..بس کن
ا.ت:آهان پس خوش گذشته...هه...الان من برم بار با پسرای دیگه خوشت میاد؟
نامجون:(خون توی رگام یخ بست و بلند شدم و از گلوش گرفتم و محکم فشار دادم.کارام دست خودن نبود.انداختمش روی زمین و بعدش چن تا لگد زدم.خواست بلند بشه که رفتم سمت اتاقمون)
وقتی که اون مست میکنه خیلی زیاد و بعد ا.ت یه چیزی میگه اونمکه به خاطر کمپانی عصبانیه بدون کنترل خودش ا.ت رو حسابی کتک میزنه. ا.ت از ترس کل شب رو تو دستشویی قایم میشه و گریه میکنه
صبح که نامجون بیدار میشه میفهمه که چیکار کرده ولی ا.ت به خاطر اینکه مامان و باباش هم توی بچگیش میزدنش حااا از نامجون میترسه
کابوس بچگی
معرفی:
ا.ت:دختری آروم و مهربان.۲۰سال داره و بچگی خیلی بدی داشته و بانامجون۲ساله ازدواج کرده
نامجون:مهربان و بعضی وقت ها خشن.۲۶سال داره
ا.ت :نصف شب بود و نامجون هنوز نیومده بود.به اعضا زنگ زدم گفتن نمیدونیم به کمپانی زنگ زدم گفتن نمیدونیم.گوشیش هم خاموش بو.ساعت۲بود که دیدم در باز شد.بدنش میلرزید و بوی الکل تااینجا میومد.نامجون...میدونی چقدر نگرانت شدم؟کجا بودی؟چرا گوشیت رو جواب نمیدی که..ناگهان صورت دخترک به سمت دیگه ای با سوزش هدایت شد
نامجون:اهههه بسه دیگه...مگه...نمیبینی خستم هااااا؟...برو کنار وز وز نکن...
ا.ت:تو...تو..بهم سیلی زدی؟
نامجون:آره!کار خوبی کردم که..زدم که خفه شی
ا.ت:نامجون تو....از تو انتظار نداشتم..باز چیشده هوم؟با هرزه ها خوش گذشت؟
نامجون:ا.ت..بس کن
ا.ت:آهان پس خوش گذشته...هه...الان من برم بار با پسرای دیگه خوشت میاد؟
نامجون:(خون توی رگام یخ بست و بلند شدم و از گلوش گرفتم و محکم فشار دادم.کارام دست خودن نبود.انداختمش روی زمین و بعدش چن تا لگد زدم.خواست بلند بشه که رفتم سمت اتاقمون)
- ۶۳۳
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط