فکنم برای امروز کافی باشه
فکنم برای امروز کافی باشه
---
در لبهی سایهها – قسمت هفتم
بارون نمیبارید. هیچ صدایی نبود. فقط یه سکوت مرده که مثل طناب دور گردن نووا پیچیده بود.
کنار لبهی صخرهای توی دنیای ایایاکسه نشسته بود. همونجا که یه روزی فکر میکرد قویتر از همهست. الان؟ فقط حس خالی بودن داشت. یه جور پوچی که حتی سایهها هم نمیخواستنش.
دستاش رو توی خاک فرو برد. خاکستر. هنوزم خاکستر بیلی بین انگشتاش گیر کرده بود.
«چرا رفتی...»
صداش شکست.
نه مثل وقتایی که عصبی میشد. نه مثل وقتی که درد میکشید.
این بار... واقعاً شکست.
اشکها از چشماش سرازیر شد. نه بیصدا. با هقهق.
یه کسی که همهچیو از دست داده.
و این بار، دیگه کسی نبود بغلش کنه. حتی خودش هم نبود.
«تو قرار بود همیشه باشی... حتا وقتی ازت متنفر بودم، باز بودی. چرا حالا نباشی؟»
فریاد زد. یه جیغ واقعی. جیغی که کوهها رو لرزوند، آسمونو ترک داد، و دنیا رو برای یه لحظه ساکتتر کرد.
چشماش پر اشک بود. ولی توی اون اشکها... یه چیز دیگه هم بود.
سردی.
نووا دیگه اون نووای قبل نبود. اونقدری که گریه کرد، تمام شد.
بلند شد. چشمهاشو پاک نکرد. فقط یه نگاه سرد به افق کرد.
نه از روی نفرت. از روی پوچی.
دیگه نمیخواست حقیقتو پیدا کنه. دیگه دنبال نجات دنیا نبود.
فقط یه چیز میخواست: تموم کردنش.
و تو تاریکی دنیا، سایهای شکل گرفت—نه اطرافش. توی خودش.
چیزی داشت از درونش زاده میشد.
---
در لبهی سایهها – قسمت هفتم
---
---
در لبهی سایهها – قسمت هفتم
بارون نمیبارید. هیچ صدایی نبود. فقط یه سکوت مرده که مثل طناب دور گردن نووا پیچیده بود.
کنار لبهی صخرهای توی دنیای ایایاکسه نشسته بود. همونجا که یه روزی فکر میکرد قویتر از همهست. الان؟ فقط حس خالی بودن داشت. یه جور پوچی که حتی سایهها هم نمیخواستنش.
دستاش رو توی خاک فرو برد. خاکستر. هنوزم خاکستر بیلی بین انگشتاش گیر کرده بود.
«چرا رفتی...»
صداش شکست.
نه مثل وقتایی که عصبی میشد. نه مثل وقتی که درد میکشید.
این بار... واقعاً شکست.
اشکها از چشماش سرازیر شد. نه بیصدا. با هقهق.
یه کسی که همهچیو از دست داده.
و این بار، دیگه کسی نبود بغلش کنه. حتی خودش هم نبود.
«تو قرار بود همیشه باشی... حتا وقتی ازت متنفر بودم، باز بودی. چرا حالا نباشی؟»
فریاد زد. یه جیغ واقعی. جیغی که کوهها رو لرزوند، آسمونو ترک داد، و دنیا رو برای یه لحظه ساکتتر کرد.
چشماش پر اشک بود. ولی توی اون اشکها... یه چیز دیگه هم بود.
سردی.
نووا دیگه اون نووای قبل نبود. اونقدری که گریه کرد، تمام شد.
بلند شد. چشمهاشو پاک نکرد. فقط یه نگاه سرد به افق کرد.
نه از روی نفرت. از روی پوچی.
دیگه نمیخواست حقیقتو پیدا کنه. دیگه دنبال نجات دنیا نبود.
فقط یه چیز میخواست: تموم کردنش.
و تو تاریکی دنیا، سایهای شکل گرفت—نه اطرافش. توی خودش.
چیزی داشت از درونش زاده میشد.
---
در لبهی سایهها – قسمت هفتم
---
- ۲.۷k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط