نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۷
— «اوه عزیزان، نگاه کنید! جئون واقعاً یه حیوون خونگیِ جدید خریده؟ شنیدم حتی نمیتونه پارس کنه، چه برسه به حرف زدن!»
صدای خنده دخترها در سالن پیچید. ات با چشمانی لرزان به عقب قدم برداشت. سولگی جلوتر آمد و با پوزخند ادامه داد:
— «حیفِ این عمارت و ثروت که قراره دست یه "معلول" بیفته. تو حتی نمیتونی توی تختخواب اسمشو صدا بزنی، نه؟ چطور تحملت میکنه؟ لابد فقط بخاطر ترحم نگهت داشته.»
سولگی ناگهان لیوان شراب قرمز را با وقاحت تمام روی لباس یاسی و زیبای ات خالی کرد. مایع سرخ مثل خون روی پارچه پخش شد. ات شوکه شده بود و با دستهای لرزان سعی میکرد لباسش را پاک کند، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود.
— «اوه، متاسفم! آخه لالها معمولاً بیعرضه هم هستن، نتونستی جاخالی بدی؟» سولگی با صدای بلندتر فریاد زد تا همه بشنوند: «آهای مردم! نگاه کنید، عروسِ جئون جونگکوک شبیه یه لکهی کثیف شده، دقیقاً همون چیزی که هست!»
تمام سالن به ات خیره شده بودند و پچپچ میکردند. ات در آن لحظه آرزو میکرد زمین دهان باز کند و او را ببلعد. اما ناگهان، سکوت مرگباری بر سالن حاکم شد. صدای قدمهای سنگینی از پشت سر سولگی شنیده شد.
جونگکوک با چهرهای که از شدت خشم به سیاهی میزد، پشت سر سولگی ایستاده بود. او یقه لباس گرانقیمت سولگی را از پشت گرفت و او را چنان به عقب کشید که زن روی زمین افتاد.
— «به کی گفتی لکهی کثیف؟» صدای جونگکوک آرام بود، اما این آرامش وحشتناکتر از فریاد بود.
او به سمت ات رفت، کت دستدوزش را درآورد و با ملایمت روی شانههای لرزان و خیس ات انداخت. سپس برگشت و با نوک کفشش چانه سولگی را بالا آورد.
— «سولگی... یادت رفته پدرت چطور جلوی من زانو میزنه؟ حالا تو، به "زندگیِ من" توهین میکنی؟»
جونگکوک لیوان شرابِ لبریز دیگری را از روی میز پیشخدمتی که از ترس میلرزید برداشت و تمام آن را روی سر و صورت سولگی ریخت.
— «این برای لباسی که کثیف کردی. اما برای اشکی که از چشمش درآوردی...»
پارت ۱۷
— «اوه عزیزان، نگاه کنید! جئون واقعاً یه حیوون خونگیِ جدید خریده؟ شنیدم حتی نمیتونه پارس کنه، چه برسه به حرف زدن!»
صدای خنده دخترها در سالن پیچید. ات با چشمانی لرزان به عقب قدم برداشت. سولگی جلوتر آمد و با پوزخند ادامه داد:
— «حیفِ این عمارت و ثروت که قراره دست یه "معلول" بیفته. تو حتی نمیتونی توی تختخواب اسمشو صدا بزنی، نه؟ چطور تحملت میکنه؟ لابد فقط بخاطر ترحم نگهت داشته.»
سولگی ناگهان لیوان شراب قرمز را با وقاحت تمام روی لباس یاسی و زیبای ات خالی کرد. مایع سرخ مثل خون روی پارچه پخش شد. ات شوکه شده بود و با دستهای لرزان سعی میکرد لباسش را پاک کند، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود.
— «اوه، متاسفم! آخه لالها معمولاً بیعرضه هم هستن، نتونستی جاخالی بدی؟» سولگی با صدای بلندتر فریاد زد تا همه بشنوند: «آهای مردم! نگاه کنید، عروسِ جئون جونگکوک شبیه یه لکهی کثیف شده، دقیقاً همون چیزی که هست!»
تمام سالن به ات خیره شده بودند و پچپچ میکردند. ات در آن لحظه آرزو میکرد زمین دهان باز کند و او را ببلعد. اما ناگهان، سکوت مرگباری بر سالن حاکم شد. صدای قدمهای سنگینی از پشت سر سولگی شنیده شد.
جونگکوک با چهرهای که از شدت خشم به سیاهی میزد، پشت سر سولگی ایستاده بود. او یقه لباس گرانقیمت سولگی را از پشت گرفت و او را چنان به عقب کشید که زن روی زمین افتاد.
— «به کی گفتی لکهی کثیف؟» صدای جونگکوک آرام بود، اما این آرامش وحشتناکتر از فریاد بود.
او به سمت ات رفت، کت دستدوزش را درآورد و با ملایمت روی شانههای لرزان و خیس ات انداخت. سپس برگشت و با نوک کفشش چانه سولگی را بالا آورد.
— «سولگی... یادت رفته پدرت چطور جلوی من زانو میزنه؟ حالا تو، به "زندگیِ من" توهین میکنی؟»
جونگکوک لیوان شرابِ لبریز دیگری را از روی میز پیشخدمتی که از ترس میلرزید برداشت و تمام آن را روی سر و صورت سولگی ریخت.
— «این برای لباسی که کثیف کردی. اما برای اشکی که از چشمش درآوردی...»
- ۲.۸k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط