آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی!
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود..
قصدت این بود از اول که نمانی بروی.
خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی!
بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم!؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

چشم آتش!
مژه رگبار!
دو ابرو ماشه!
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی...
دیدگاه ها (۱)

عشوه ات نقش جدیدی است که دیدن داردناز معشوق صواب است ... خری...

دلیران کرد

در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد … ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد...

NHوقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شوداین ندیدن ها برایم تلختر س...

زوزه ی گرگ"14سانی با ذوق و شوق در انتهای فرش قرمز که از داخل...

اسم =آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۶۱(ویو نیلسو )=با صدای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط