تعدادی حشره ی کوچک در یک برکه،زیر آب زندگی می کردند...

تعدادی حشره ی کوچک در یک برکه،زیر آب زندگی می کردند...

آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند...

یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه ی یک علف شروع به بالا رفتن کرد،همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود،چون هر حشره ای که بیرون رفته بود،برنگشته...

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید...

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود...

حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود،سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود...

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود،چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...

شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد،اما مطمئن باشید خارج از پیله ی تنهایی،غم و ترس،تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است...
دیدگاه ها (۳)

برادر ناتنی

پارت ۳۲‌بعد از اینکه خبرِ پیوستنِ حسنا به بلک‌پینگ مثل بمب د...

Bts8

پارت۱ویو ات صبح از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. دیرم ...

پارت چهارم | کتابخانهساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان می‌د...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط