𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟒
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
> "گاهی جواب سؤالها، درست جلوی چشمته... اما جرئت دیدنش رو نداری."
---
صبح روز بعد...
هاوکینز مثل همیشه آروم به نظر میرسید.
آفتاب میتابید.
مردم توی خیابون رفتوآمد میکردن.
انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
ولی برای گروه...
همهچیز فرق کرده بود.
---
ـ تق تق تق!
داستین با هیجان در خونهی مایک رو کوبید.
مایک با موهای بههمریخته در رو باز کرد.
ـ ساعت نه صبحه!
ـ دقیقاً! وقت نجات دنیا!
استیو که پشت سر داستین ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ قسم میخورم یه روز خودم نجاتش میدم... از دست خودش.
ادی خندید.
ـ اون روز هیچوقت نمیرسه.
---
نیم ساعت بعد...
همه توی زیرزمین خونهی مایک دور میز جمع شده بودن.
روی میز، نقشهی هاوکینز، چراغقوه، بیسیم و اون گردنبند پروانهای قرار داشت.
لیلی گردنبند رو برداشت.
ـ هنوز نفهمیدیم صاحبش کیه...
ویل آروم گفت:
ـ ولی مطمئنم همون دختریه که دیدیم.
ال به گردنبند خیره شد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یهو انگشتش رو روی آویز پروانه گذاشت.
همون لحظه...
تق!
تمام چراغهای زیرزمین خاموش شدن.
---
ـ وااای!
صدای مکس بلند شد.
استیو سریع چراغقوهش رو روشن کرد.
نور روی دیوار افتاد...
و همه خشکشون زد.
روی دیوار، با یه مایع سیاه و غلیظ، فقط یک جمله نوشته شده بود:
"دیر رسیدین..."
هیچکدوم از بچهها نفس نمیکشیدن.
داستین آروم گفت:
ـ این... الان اینجا نبود...
---
قبل از اینکه کسی جلو بره...
نوشته، جلوی چشمشون شروع کرد به محو شدن.
چند ثانیه بعد...
دیوار دوباره کاملاً تمیز بود.
انگار هیچچیزی روش نوشته نشده بود.
ادی با ناباوری گفت:
ـ خب... دیگه رسماً از این شهر متنفرم.
---
ویل دستش رو پشت گردنش گذاشت.
ـ دوباره...
لیلی فوری کنارش رفت.
ـ دوباره چی؟
ـ همون حس...
یه چیزی...
داره میاد.
---
همون لحظه بیسیم داستین با صدای خشخش روشن شد.
خششش...
همه بهش خیره شدن.
بعد صدای یه دختر اومد.
این بار واضحتر از قبل.
ـ ...اگه... صدای منو میشنوین...
لطفاً...
کمکم کنین...
مایک سریع بیسیم رو برداشت.
ـ تو کی هستی؟!
چند ثانیه سکوت...
بعد همون صدا با ترس گفت:
ـ اسم من...
آیریسه...
و ناگهان...
صدای وحشتناک غرش یه موجود از اون طرف بیسیم شنیده شد.
دختر جیغ کشید.
ارتباط قطع شد.
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
لیلی به بقیه نگاه کرد.
ـ فکر کنم...
بالاخره فهمیدیم دنبال کی میگردیم...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 📻
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟒
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
> "گاهی جواب سؤالها، درست جلوی چشمته... اما جرئت دیدنش رو نداری."
---
صبح روز بعد...
هاوکینز مثل همیشه آروم به نظر میرسید.
آفتاب میتابید.
مردم توی خیابون رفتوآمد میکردن.
انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
ولی برای گروه...
همهچیز فرق کرده بود.
---
ـ تق تق تق!
داستین با هیجان در خونهی مایک رو کوبید.
مایک با موهای بههمریخته در رو باز کرد.
ـ ساعت نه صبحه!
ـ دقیقاً! وقت نجات دنیا!
استیو که پشت سر داستین ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ قسم میخورم یه روز خودم نجاتش میدم... از دست خودش.
ادی خندید.
ـ اون روز هیچوقت نمیرسه.
---
نیم ساعت بعد...
همه توی زیرزمین خونهی مایک دور میز جمع شده بودن.
روی میز، نقشهی هاوکینز، چراغقوه، بیسیم و اون گردنبند پروانهای قرار داشت.
لیلی گردنبند رو برداشت.
ـ هنوز نفهمیدیم صاحبش کیه...
ویل آروم گفت:
ـ ولی مطمئنم همون دختریه که دیدیم.
ال به گردنبند خیره شد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد یهو انگشتش رو روی آویز پروانه گذاشت.
همون لحظه...
تق!
تمام چراغهای زیرزمین خاموش شدن.
---
ـ وااای!
صدای مکس بلند شد.
استیو سریع چراغقوهش رو روشن کرد.
نور روی دیوار افتاد...
و همه خشکشون زد.
روی دیوار، با یه مایع سیاه و غلیظ، فقط یک جمله نوشته شده بود:
"دیر رسیدین..."
هیچکدوم از بچهها نفس نمیکشیدن.
داستین آروم گفت:
ـ این... الان اینجا نبود...
---
قبل از اینکه کسی جلو بره...
نوشته، جلوی چشمشون شروع کرد به محو شدن.
چند ثانیه بعد...
دیوار دوباره کاملاً تمیز بود.
انگار هیچچیزی روش نوشته نشده بود.
ادی با ناباوری گفت:
ـ خب... دیگه رسماً از این شهر متنفرم.
---
ویل دستش رو پشت گردنش گذاشت.
ـ دوباره...
لیلی فوری کنارش رفت.
ـ دوباره چی؟
ـ همون حس...
یه چیزی...
داره میاد.
---
همون لحظه بیسیم داستین با صدای خشخش روشن شد.
خششش...
همه بهش خیره شدن.
بعد صدای یه دختر اومد.
این بار واضحتر از قبل.
ـ ...اگه... صدای منو میشنوین...
لطفاً...
کمکم کنین...
مایک سریع بیسیم رو برداشت.
ـ تو کی هستی؟!
چند ثانیه سکوت...
بعد همون صدا با ترس گفت:
ـ اسم من...
آیریسه...
و ناگهان...
صدای وحشتناک غرش یه موجود از اون طرف بیسیم شنیده شد.
دختر جیغ کشید.
ارتباط قطع شد.
اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
لیلی به بقیه نگاه کرد.
ـ فکر کنم...
بالاخره فهمیدیم دنبال کی میگردیم...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 📻
- ۲۲۳
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط