HATE TO LOVE

____________________
☆HATE TO LOVE★
____________________
★PART:3☆
__________________________________________________________________
"گذشته‌ای که نمی‌میرد"

باران همچنان بی‌وقفه بر سئول می‌بارید،اما این بار،انگار قطرات اشک آسمان،داستانی را روایت می‌کردند که در اعماق خاطرات دو مافیای قدرتمند،پنهان مانده بود. کارینا،در دفتر کارش که با لوسترهای کریستالی و مبلمان چرمی تیره تزئین شده بود،به یک قاب عکس قدیمی خیره شده بود. عکسی که روی میز شیشه‌ای‌اش قرار داشت،تصویری از دوران نوجوانی،در یک مرکز آموزشی نظامی-مافیایی.

او در عکس،با یونیفرم مشکی که کمی برایش گشاد بود،کنار پسری با موهای مشکی و صورتی کم‌کم نمایان شده از جوانی ایستاده بود. هر دو در حال تمرین بودند،اما نگاهشان به هم،پر از رقابت و شیطنت بود. کارینا به یاد آورد که چطور در آن دوره،هر حرکتی،هر مأموریت تمرینی،برایش مسابقه‌ای با آن پسر بود. کسی که حالا کابوس شب‌هایش شده بود...جونگکوک.

"چرا این عکس رو اینجا گذاشتی؟"صدای لی،معاونش،سکوت را شکست.

کارینا با بی‌حوصلگی عکس را برداشت. "فقط…یه یادآوری. از اینکه چقدر همه چیز از اول اشتباه بود."او به چشمان جونگکوک در عکس خیره شد. "اون روز،اون مأموریت لعنتی…فکر کنم همونجا بود که همه چیز شروع شد. یه اشتباه کوچیک،یه سوءتفاهم…که تبدیل شد به این نفرت."

در همان لحظه،در آن سوی شهر،در مخفیگاه جونگکوک که بیشتر شبیه یک گالری هنری مدرن با اِلِمان‌های صنعتی بود،او هم ناگهان دست از بررسی گزارش‌های مالی برداشت. نگاهش به یک جعبه‌ی چوبی قدیمی افتاد که گوشه‌ای از اتاق بود. جعبه‌ای که همیشه بسته بود.

با اکراه،آن را باز کرد. بوی چوب کهنه و کاغذهای قدیمی مشامش را پر کرد. در میان نامه‌ها و مدارک قدیمی،یک دفترچه کوچک پیدا کرد. دفترچه‌ای که با خط خودش،خاطرات دوران آموزش را در آن نوشته بود. ورق زد. چشمش به صفحه‌ای افتاد که عکس خودش و کارینا در آن چسبانده شده بود. همان عکس.

"کارینا…"زیر لب زمزمه کرد. یادش آمد که چطور در آن دوره،هر دو برای بهترین شدن رقابت می‌کردند. چطور هر کدام فکر می‌کردند دیگری مانع پیشرفتش است. اما دلیل اصلی آن نفرت چه بود؟همیشه فکر می‌کرد کارینا با زیرکی و حیله‌گری،او را در آن مأموریت تمرینی شکست داده بود. اما آیا واقعاً اینطور بود؟

"رئیس،همه چی آماده است."یکی از افرادش با احتیاط وارد شد.

جونگکوک دفترچه را بست و در جعبه گذاشت. "فقط منتظر دستورم."اما ذهنش درگیر گذشته بود. آن رقابت نوجوانی،آن احساس گُنگِ دشمنی… آیا واقعاً تنها دلیلش،یک مأموریت تمرینی بود؟ یا چیزی عمیق‌تر،چیزی که هر دو فراموش کرده بودند؟

انگار گذشته،سایه‌ای بلند بود که بر حال و آینده‌ی هر دو افکنده شده بود و این سایه،حالا داشت تاریک‌تر و سنگین‌تر می‌شد.

"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۲)

____________________☆HATE TO LOVE★____________________★PART:...

___________________☆HATE TO LOVE★___________________★PART:5☆...

____________________☆HATE TO LOVE★____________________★PART:...

____________________☆HATE TO LOVE★____________________★PART:...

___________________☆HATE TO LOVE★___________________★PART:۱۳...

_______________________☆SPEED AND LOVE★_____________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط