رفتم که نگویی دگر اینجا گله ها را

رفتم که نگویی دگر اینجا گله ها را
بردار ببر این غزل مانده به جا را
باران زده ابری شده ام ساکت و سردم
دیدی که زدی بر دل و جان تیغ جفا را
بنویس به دیوار دلت رفت ولی گفت:
در پیش کسی حل نکنی مساله هارا
دور از تو که هرگز نشدم فاش بگویم
ما بی تو نباشیم و نبینیم صفا را
امروز بیاید سر بازار سخن باز
یوسف به شبی رفت بیابد که شفارا
دیدگاه ها (۳)

بیان از دل چو برخیزد،نگاه از عشق میریزدبه صفر عاشقی وقتی،تور...

در سرم بود که امشب به سرم می آیی شوق دیدار تو دارم ، چقدر ز...

‌امروز بیا تا که زبان باز کنم یک بار دگر سمت تو پرواز کنمدر ...

فراوان دوستت دارم گلم، خیلی، فراوانشبیهِ چشمه ساران،مثلِ بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط