باران حسی شبیه تو دارد
باران حسی شبیه تو دارد
وقتی بر من میباری وُ ندارمت !
تار از نگاهِ خیسی که ،
نیست ببینمَش
یکریز میباری
هستی
شبیه تمامِ ابرهای دنیا گِـلایه داری
بر سرِ آوارگیام چنان میباری که هزار ابرِ دلتنگی !
به نگاهِ بارشی نشستهام
پشت به روزهای نبودنت
شبیه شبهایی که هنوز نیامدی
به رقصِ قطرهقطرهات بر تنی سبز
بر چهاربرگِ خوشبختی
شاید اینبار جای باران ،
تو بیایی !
این سالهای تنهایی ،
هرشب ،
مستِ سبزهای خیسِ این شبهای دَربهدَرم
شبدرِ باغچهی ما ،
خوشبختتر از نگاهِ این زن است
وقتی تا نسیمِ صبح ،
قطرهای از تو را به جان میگیرد
شبنمَاش میشوی
تا سپیده دارَدت
هر چهاربرگِ خوشبخت ،
هر صبح ،
هزار شبدَر میشود وُ
جای خالیاَت بزرگــتر
وقتی بر من میباری وُ ندارمت !
تار از نگاهِ خیسی که ،
نیست ببینمَش
یکریز میباری
هستی
شبیه تمامِ ابرهای دنیا گِـلایه داری
بر سرِ آوارگیام چنان میباری که هزار ابرِ دلتنگی !
به نگاهِ بارشی نشستهام
پشت به روزهای نبودنت
شبیه شبهایی که هنوز نیامدی
به رقصِ قطرهقطرهات بر تنی سبز
بر چهاربرگِ خوشبختی
شاید اینبار جای باران ،
تو بیایی !
این سالهای تنهایی ،
هرشب ،
مستِ سبزهای خیسِ این شبهای دَربهدَرم
شبدرِ باغچهی ما ،
خوشبختتر از نگاهِ این زن است
وقتی تا نسیمِ صبح ،
قطرهای از تو را به جان میگیرد
شبنمَاش میشوی
تا سپیده دارَدت
هر چهاربرگِ خوشبخت ،
هر صبح ،
هزار شبدَر میشود وُ
جای خالیاَت بزرگــتر
- ۱۵۸
- ۱۷ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط