ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۳۳

سعي ميكردم عادي باشم ولی اصلا نمیشد.. يه جوري خيلي عميق نگام کرد و با شك گفت
جیمین :تو..... از نگاه کردن به چشماش طفره رفتم. نمیتونستم..
شوکه و ناباور گفت
جیمین : يعني..هیچ وقت؟ اصلاً؟ با صورت گر گرفته تند سرمو به طرفین تکون دادم و به دستام زل زدم. ناباور و اروم گفت .... جیمین :باکره اي؟
اب دهنم رو به زحمت قورت دادم و اروم زمزمه کردم
الا: اره. نگاه خيلي عميق و داغش رو همونجور روم نگه داشت.
اروم گفت
جیمین : نمیدونستم..
پس از کجا میدونست هرزه نیستم؟ همه چیز یه جور غير منطقي بود..
من واقعاً چرا اینجام؟ سکوت سنگيني بينمون شکل گرفت.
اروم نگاش کردم. به قوطي قهوه روي ميز خيره بود و انگار داشت فك
میکرد. صداشو صاف کرد و گفت
جیمین : پس با این قضیه..بعد ازدواج به مدت کاریت ندارم و بهت فرصت میدم با شرایط زندگی جديدت كنار بياي.
به زحمت اب دهنم رو قورت دادم.
جیمین : راهروي روبرو..اولین اتاق دست چپ اتاق
توعه..ميتوني اونجا بموني..
قلبم داشت میومد تو دهنم.. حداقل الان نه.. هول گفتم .... الا : نه.
در حالیکه ریکلس قهوه شو مینوشید گفت: نه؟
تند و مضطرب گفتم
الا: بعد ازدواج ميام.. يعني بعد انتقال مادرم به بیمارستان خصوصي و ازدواج رسمي تو كليسا..
سعي كرد لبخند نزنه ولي نشد.
لباش کش اومد و با نگاهي موشکافانه و گفت ..... جیمین : قبوله. این سه روزم مال تو..
و به در اشاره کرد. سریع و با قدمهاي بلند دویدم بیرون که با تاکید
گفت ..جیمین : مدارک شناسایی
برگشتم و تند گفتم:چی؟
چشماشو چرخوند و با کنایه گفت ..... جیمین :براي ازدواج نمیتونم
شناسنامه عمه مو
باشه.. قبول نمیکنن..باید مال تو
با نفس هاي سنگين به زور مدارکمو از کیفم در آوردم و جلوش گذاشتم و تند زدم بیرون. با بسته شدن در و اطمینان از اینکه قرار نیست به زور نگهم داره نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم و دستمو به
قلبم گرفتم. از اونور در بلند گفت ..... جیمین : دیدی قرار نیست به زور و عین یه دیو سه سر زندانیت کنم پرنده کوچولو
و یه چیز ارومتري گفت که نشنیدم. تند به در بسته نگاه کردم.
چقدر عجيبي جیمین ترینر ....
کاش بفهمم منظورت چیه و چرا منو کشیدي تو اين بازي.. صداي شکسته شدن چيزي از داخل به گوش رسید.. دیگه تحمل اینجا موندن رو نداشتم.
لرزون رفتم سمت اسانسور و خودمو انداختم داخل.
اوووف.. نفسمو خيلي شدید بیرون دادم و به دیواره اش تکیه دادم.
تو در فلزي اسانسور به انعکاس خودم خیره شدم.. اجبار خيلي بي رحمه..
...
دیدگاه ها (۲)

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط