پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه ر

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
«گلستان سعدی»

جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت

الی
دیدگاه ها (۷)

دراین عمری که میدانی فقط چندی تو مهمانی!به جان و دل تو عاشق...

سرت را قدری جلوتر بیاور ، تا باز هم آهسته‌تر بگویم :" بهترین...

دختران شهربه روستا فکر می کننددختران روستادر آرزوی شهر می می...

ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ، ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧ...

My Arirang Part:1کاخ سلطنتی «گیونگ گونگ» پایتخت ،سئولصدای بل...

این کتابه تقریبا جدیده:)نام کتاب: پادشاهی درهم‌تنیده/پادشاهی...

ᴘᴀʀᴛ43صدای جونگکوک در ذهنم نجوا می‌کند:«روی تخت ملکه بشین.»ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط