نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟖
بعد از چند دقیقه پریدم توی حیاط، از جا بلند شدم و با صدای آرومی گفتم.
+ ممنون از کمکتون خدافظ.
خواستم اولین قدمو بردارم که با درد پام یه دقیقه ایستادم، خدای من همینو کم داشتم، لنگ لنگ کنان به طرف داخل عمارت حرکت کردم، باید عادی راه میرفتم چون هرکسی منو اینجوری میدید درموردم فکر بد میکردن.🤦♀️
به داخل عمارت رسیدم، مامان با دیدنم اومد سمتم.
م.ک: چند ساعتنه که داری بیرون هوامیخوری؟
چیزی نگفتم و خودمو توی بغلش جا دادم.
ویو جین
حسش نسبت به لیا داشت روز به روز بیشتر میشد.
دلش میخواست احساسی که داره رو به لیا اعتراف کنه.
اما چیز بزرگی مانع گفتن احساساتم بهش میشد.
چیزی ته دلش میگفت اون دختر متعلق به تو نیست حتی اگه اعتراف کنی بازم نمیتونی پیش خودتت داشته باشیش.
جیمین که متوجه قیافه تو فکر جین شده بود گفت.
_ چی اینجوری فکرتو مشغول کرده.
جین خیلی دلش میخواست با کسی دردل کنه، چی بهتر از دوست قدیمیش جیمین.
کمی بهش حسودیش میشد، چون ب.ک اونو به عنوان دامادش به کل روستا معرفی کرده بود.
+بنظرت عشق چه رنگیه!
جیمین با شنیدن کلماتی که جین بیان میکرد تک خنده ای کرد.
_ تو عاشق شدی؟
دوست داشت بگه اره، عاشق دختری که در آینده قراره همسرت ب شه، اما تظاهر کرد که انگار داره شوخی میکنه
+ نه فقط میخواستم بدونم
اینبار جیمین نگاهشو داد به آسمون پر ستاره
_ خب فکر کنم قرمز
نگاه جیمین غمگین شد و ادامه داد
_ اما عشق یه طرفه دردناک ترین چیز دنیاست
جین میتونست جیمین رو درک کنه چون اون هم عشق یه طرفه داشت.
اینبار بینشون سکوت ایجاد شد، توی سکوت به مسیرشون که نمیدونستن به کجا ختم میشه راه افتادن
ویو لیا
در حال چک کردن ایمیلا بودم.
تو صدتا ایمیل نود نه تا مال جیمین بود.
خندم گرفته بود، یکی از ایمیلاشو باز کردم، یه شعر عاشقانه و قشنگ بود.
بعد خوندن از ایمیل خارج شدم، خواستم صفحه گوشی رو خاموش کنم که یه ایمیل ناشناس برام اومد، بازش کردم با دیدن متنش گیج شدم
« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحافظی کن چون وقتی دیدمت زندگیتو تبدیل به جهنم میکنم»
خبببببببب
پارت بعد هم کوک میاد
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟖
بعد از چند دقیقه پریدم توی حیاط، از جا بلند شدم و با صدای آرومی گفتم.
+ ممنون از کمکتون خدافظ.
خواستم اولین قدمو بردارم که با درد پام یه دقیقه ایستادم، خدای من همینو کم داشتم، لنگ لنگ کنان به طرف داخل عمارت حرکت کردم، باید عادی راه میرفتم چون هرکسی منو اینجوری میدید درموردم فکر بد میکردن.🤦♀️
به داخل عمارت رسیدم، مامان با دیدنم اومد سمتم.
م.ک: چند ساعتنه که داری بیرون هوامیخوری؟
چیزی نگفتم و خودمو توی بغلش جا دادم.
ویو جین
حسش نسبت به لیا داشت روز به روز بیشتر میشد.
دلش میخواست احساسی که داره رو به لیا اعتراف کنه.
اما چیز بزرگی مانع گفتن احساساتم بهش میشد.
چیزی ته دلش میگفت اون دختر متعلق به تو نیست حتی اگه اعتراف کنی بازم نمیتونی پیش خودتت داشته باشیش.
جیمین که متوجه قیافه تو فکر جین شده بود گفت.
_ چی اینجوری فکرتو مشغول کرده.
جین خیلی دلش میخواست با کسی دردل کنه، چی بهتر از دوست قدیمیش جیمین.
کمی بهش حسودیش میشد، چون ب.ک اونو به عنوان دامادش به کل روستا معرفی کرده بود.
+بنظرت عشق چه رنگیه!
جیمین با شنیدن کلماتی که جین بیان میکرد تک خنده ای کرد.
_ تو عاشق شدی؟
دوست داشت بگه اره، عاشق دختری که در آینده قراره همسرت ب شه، اما تظاهر کرد که انگار داره شوخی میکنه
+ نه فقط میخواستم بدونم
اینبار جیمین نگاهشو داد به آسمون پر ستاره
_ خب فکر کنم قرمز
نگاه جیمین غمگین شد و ادامه داد
_ اما عشق یه طرفه دردناک ترین چیز دنیاست
جین میتونست جیمین رو درک کنه چون اون هم عشق یه طرفه داشت.
اینبار بینشون سکوت ایجاد شد، توی سکوت به مسیرشون که نمیدونستن به کجا ختم میشه راه افتادن
ویو لیا
در حال چک کردن ایمیلا بودم.
تو صدتا ایمیل نود نه تا مال جیمین بود.
خندم گرفته بود، یکی از ایمیلاشو باز کردم، یه شعر عاشقانه و قشنگ بود.
بعد خوندن از ایمیل خارج شدم، خواستم صفحه گوشی رو خاموش کنم که یه ایمیل ناشناس برام اومد، بازش کردم با دیدن متنش گیج شدم
« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحافظی کن چون وقتی دیدمت زندگیتو تبدیل به جهنم میکنم»
خبببببببب
پارت بعد هم کوک میاد
- ۳.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط