P6

P6






صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.

عمارت در سکوت سنگینی فرو رفته بود.

ساعت کمی از پنج صبح گذشته بود که صدای آرام ضربه‌ای به در اتاق طناز خورد.

تق.

تق.

طناز خواب‌آلود خودش را زیر پتو جمع کرد.

— خانم طناز؟

چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد.

— هوم...؟

در باز شد.

اجوما با چند دست لباس مرتب وارد اتاق شد.

— صبح بخیر، دخترم. بیدار شو.

طناز به سختی چشم‌هایش را باز کرد.

— الان...؟

اجوما پرده‌ها را کنار زد.

هوای سرد صبح وارد اتاق شد.

— بله. صبح خیلی زوده، اما اینجا روز همه از همین ساعت شروع می‌شه.

طناز نشست و موهای پریشانش را پشت گوشش زد.

چشمش به لباس‌هایی افتاد که اجوما روی تخت گذاشته بود.

یک لباس ساده و مرتب مخصوص خدمتکاران عمارت.

طناز چند لحظه به آن خیره ماند.

— اینا... برای منه؟

اجوما لبخند زد.

— بله.

طناز با تردید لباس را لمس کرد.

— من باید... خدمتکار بشم؟

اجوما لحظه‌ای سکوت کرد.

— فعلاً باید قوانین اینجا رو یاد بگیری.

طناز با بغض گفت:

— ولی من تا حالا هیچ‌وقت کار نکردم...

اجوما آرام کنارش نشست.

— می‌دونم.

— پس چرا باید کار کنم؟

اجوما نگاهش کرد.

— چون اینجا، همه وظیفه‌ای دارن.

طناز چیزی نگفت.

چند دقیقه بعد لباسش را پوشید.

اجوما موهایش را مرتب کرد و بعد او را از اتاق بیرون برد.

راهروها در آن ساعت تقریباً خالی بودند.

اما هر چند قدم، یک نگهبان یا خدمتکار دیده می‌شد.

همه با دیدن اجوما سر خم می‌کردند.

— اجوما.

— صبح بخیر.

طناز آرام کنار او راه می‌رفت.

— اجوما...

— جانم؟

— ارباب الان کجاست؟

اجوما مکث کوتاهی کرد.

— ارباب معمولاً قبل از طلوع آفتاب بیدار می‌شن.

طناز با تعجب پرسید:

— یعنی الان بیدارن؟

— بله.

از انتهای راهرو صدای قدم‌هایی آمد.

اجوما فوراً ایستاد.

طناز هم ایستاد.

چند خدمتکار که مشغول کار بودند، ناگهان صاف ایستادند.

کانگ از راهرو عبور کرد.

نگاهش روی طناز افتاد.

— اینجاست؟

اجوما سر خم کرد.

— بله.

— ارباب دستور دادن از امروز کارش رو شروع کنه.

طناز آرام پرسید:

— چه کاری؟

کانگ نگاهش کرد.

— هر کاری که بهت سپرده بشه.

بعد رو به اجوما گفت:

— طبقه‌ی غربی رو بهش بسپار.

اجوما سر تکان داد.

— چشم.

کانگ رفت.

طناز آهسته پرسید:

— طبقه‌ی غربی کجاست؟

اجوما لبخند کوچکی زد.

— بیا دخترم.

آن دو راه افتادند.

اما طناز نمی‌دانست پشت یکی از همان درهای بزرگ طبقه‌ی غربی، اتاقی قرار داشت که هیچ خدمتکاری بدون اجازه واردش نمی‌شد.

دفتر ارباب.

و آن صبح، برای اولین بار قرار بود طناز وارد قلمرو شخصی مردی شود که تمام عمارت از سایه‌اش حساب می‌برد.
دیدگاه ها (۰)

P7اجوما طناز را از راهروی اصلی جدا کرد و وارد بخش غربی عمارت...

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط