برادرخواندهیمن پارت33:
لیلیانا به چشماش نگاه کرد:
_حالا مگه چی شده؟ انگار خطای بزرگی ازم سر زده که اینطوری بد عنقی میکنی!
جونگکوک روی صندلیش نشست و بیخیال به پشتی صندلی تکیه داد. تند رفته بود. به یکی از صندلیا اشاره زد:
_خیلی خب حالا که اومدی بیا بشین. حقیقتا امروز برام اتفاقای جالبی نیفتاده
لیلیانا لبخندی زد و قدماشو سمت میز جونگکوک کشید. مقابل صندلیش ایستاد و با خم شدن به طرفش، توی فاصله کمی که باهاش داشت زمزمه کرد:
_مطمئنی اونجا بشینم؟
جونگکوک جز نگاه، نه حرفی زد و نه کاری کرد. لیلیانا در حالی که روی پاهای پسر مینشست، یه دستشو دور گردنش انداخت و با شیطنت گفت:
_اونم تا وقتی میتونم اینجا بشینم؟!
ثانیه بعد خواست با کم کردن فاصله صورتاشون، لبهای پسر رو ببوسه که جونگکوک پسش زد.
_بهت گفته بودم تا وقتی خودم پیشقدم نشدم، منو نبوسی!
با هل دادنش از روی پاهاش بلندش کرد و در حالی که خودشم از روی صندلیش بلند میشد مقابلش ایستاد. لیلیانا که بخاطر قدرت پسر، از هل داده شدن دردش گرفته بود اعتراض کرد:
_خیلی خب چه خبرته!
جونگکوک بیخیال قدماشو سمت قفسه کنار دیوار کشید و بیهدف پروندهای رو از بین پروندهها بیرون کشید. لیلیانا شکایت وار پرسید:
_میتونم بدونم کِی قراره پیشقدم بشی؟
جونگکوک نگاهشو سمتش کشید:
_ببین لیلی من تا وقتی نسبت به کاری که قراره انجامش بدم مطمئن نباشم، انجامش نمیدم و حالا از علاقهم نسبت به تو مطمئن نیستم.
لیلیانا اخماشو تو هم کشید و با چند قدم کنار جونگکوک ایستاد:
_چه جالب! پس آقای جئون به نامزدش علاقه نداره.. و من قراره آخر همین هفته باهاش عروسی کنم و برم سر خونه و زندگیم!
_نگفتم بهت علاقه ندارم گفتم ازش مطمئن نیستم
لیلیانا داد زد:
_فرقش چیه؟
جونگکوک انگشت اشارهشو به نشونه سکوت مقابل دهن و بینیش گرفت:
_ساکت! فقط نمیخوام بی حس ببوسمت
لیلیانا با دروغ جونگکوک دلگرم شد. گر چه که دلگرم نمیموند و میدونست همه اینا بهونهست. جونگکوک بهش علاقه نداشت و گویا همه چیز اجبار بود..
...
(اتاق تهیونگ)
از لحظه تنها گذاشتن جونگکوک و لیلیانا، به اتاقش برگشته بود و سیگار پشت سیگار میسوزوند. قلبش داشت آتیش میگرفت و اون به همراه قلبش داشت ریههاش رو هم نابود میکرد. به خودش لعنت میفرستاد که ترساش اجازه نداده بود معشوقشو به دست بیاره.. و حالا اینکه اون بیشتر از لیلیانا به جونگکوک علاقه داشت چه فرقی به حالشون داشت؟ تموم شده بود.. لیلیانا داشت جونگکوک رو تصاحب میکرد و برای تهیونگ جز سوختن و ساختن راهی باقی نمونده بود...
لیلیانا به چشماش نگاه کرد:
_حالا مگه چی شده؟ انگار خطای بزرگی ازم سر زده که اینطوری بد عنقی میکنی!
جونگکوک روی صندلیش نشست و بیخیال به پشتی صندلی تکیه داد. تند رفته بود. به یکی از صندلیا اشاره زد:
_خیلی خب حالا که اومدی بیا بشین. حقیقتا امروز برام اتفاقای جالبی نیفتاده
لیلیانا لبخندی زد و قدماشو سمت میز جونگکوک کشید. مقابل صندلیش ایستاد و با خم شدن به طرفش، توی فاصله کمی که باهاش داشت زمزمه کرد:
_مطمئنی اونجا بشینم؟
جونگکوک جز نگاه، نه حرفی زد و نه کاری کرد. لیلیانا در حالی که روی پاهای پسر مینشست، یه دستشو دور گردنش انداخت و با شیطنت گفت:
_اونم تا وقتی میتونم اینجا بشینم؟!
ثانیه بعد خواست با کم کردن فاصله صورتاشون، لبهای پسر رو ببوسه که جونگکوک پسش زد.
_بهت گفته بودم تا وقتی خودم پیشقدم نشدم، منو نبوسی!
با هل دادنش از روی پاهاش بلندش کرد و در حالی که خودشم از روی صندلیش بلند میشد مقابلش ایستاد. لیلیانا که بخاطر قدرت پسر، از هل داده شدن دردش گرفته بود اعتراض کرد:
_خیلی خب چه خبرته!
جونگکوک بیخیال قدماشو سمت قفسه کنار دیوار کشید و بیهدف پروندهای رو از بین پروندهها بیرون کشید. لیلیانا شکایت وار پرسید:
_میتونم بدونم کِی قراره پیشقدم بشی؟
جونگکوک نگاهشو سمتش کشید:
_ببین لیلی من تا وقتی نسبت به کاری که قراره انجامش بدم مطمئن نباشم، انجامش نمیدم و حالا از علاقهم نسبت به تو مطمئن نیستم.
لیلیانا اخماشو تو هم کشید و با چند قدم کنار جونگکوک ایستاد:
_چه جالب! پس آقای جئون به نامزدش علاقه نداره.. و من قراره آخر همین هفته باهاش عروسی کنم و برم سر خونه و زندگیم!
_نگفتم بهت علاقه ندارم گفتم ازش مطمئن نیستم
لیلیانا داد زد:
_فرقش چیه؟
جونگکوک انگشت اشارهشو به نشونه سکوت مقابل دهن و بینیش گرفت:
_ساکت! فقط نمیخوام بی حس ببوسمت
لیلیانا با دروغ جونگکوک دلگرم شد. گر چه که دلگرم نمیموند و میدونست همه اینا بهونهست. جونگکوک بهش علاقه نداشت و گویا همه چیز اجبار بود..
...
(اتاق تهیونگ)
از لحظه تنها گذاشتن جونگکوک و لیلیانا، به اتاقش برگشته بود و سیگار پشت سیگار میسوزوند. قلبش داشت آتیش میگرفت و اون به همراه قلبش داشت ریههاش رو هم نابود میکرد. به خودش لعنت میفرستاد که ترساش اجازه نداده بود معشوقشو به دست بیاره.. و حالا اینکه اون بیشتر از لیلیانا به جونگکوک علاقه داشت چه فرقی به حالشون داشت؟ تموم شده بود.. لیلیانا داشت جونگکوک رو تصاحب میکرد و برای تهیونگ جز سوختن و ساختن راهی باقی نمونده بود...
- ۴۴۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط