پارت دهم شاهزاده ای جنس ابر

پارت دهم شاهزاده ای جنس ابر


وقتی همه فکر می کردن این فقط حمله یک شیطان هست سایه سورا ابری ها حمله کنن
می می از آکو جدا شده بود
سکوتِ سنگینِ راهرو با صدای کشیده شدنِ پنجه‌های سرد و تاریک روی سنگ‌های مرمر شکسته شد. می‌می، در حالی که آکیرا و هوشینی را به سینه‌اش چسبانده بود، لرزشِ تمامِ وجودش را حس می‌کرد. او فقط یک مادرِ ترسیده نبود؛ او حقیقتِ وحشتناکِ این موجودات را می‌دانست.

می‌می (با صدای لرزان و زمزمه‌وار):

«نه… نه… الان نه… خواهش می‌کنم…»

او می‌دانست که «سایه‌سوارانِ ابری» فقط به دنبال کشتن نیستند. آن‌ها موجوداتی هستند که “نورِ وجود” انسان‌ها را می‌مکند تا آن‌ها را به موجوداتی بی‌روح و خاموش تبدیل کنند، اما برای آن‌ها، چیزی که بیش از هر چیز میل دارند، “نیمه شیطانی” موجودات است؛ همان جرقه‌ی تاریکی که در درونِ موجوداتِ قدرتمند مثل آکیرا و هوشینی نهفته است.

می‌می (در دلش):

«اگه اون‌ها به بچه‌ها برسن… نه فقط جونشون، بلکه اون قدرتِ جادویی و اون نیمه مرموزشون رو هم می‌خورن و دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه این پادشاهی رو نجات بده… هوشینی… آکیرا…» 😭💔
ناگهان، از شکافِ تاریکِ سقف، یک سایه‌سوارِ عظیم‌الجثه با چشمانی که مثل دو کوره آتش می‌سوخت، درست بالای سرِ آن‌ها فرود آمد. او قد بلند و بی‌شکلی داشت که انگار از خودِ تاریکی بافته شده بود. سایه‌سوار دستِ بلند و پنجه‌مانندش را به سمتِ هوشینی دراز کرد. هوشینی، با آن چشمانِ کهکشانیِ درخشان، حتی نمی‌دانست که در آستانه‌ی یک بلعیده شدنِ وحشتناک قرار دارد.

سایه‌سوار ابری (با صدایی که مثل برخوردِ دو سنگِ بزرگ بود):

«آن… نیمه… خوش‌طعم… است…» 🌑👅

می‌می چشمانش را بست و منتظرِ پایانِ فاجعه شد. او فکر کرد که دیگر هیچ راهی نیست. اما درست زمانی که پنجه‌ی سردِ سایه‌سوار، فقط چند سانتی‌متر با بدنِ کوچکِ هوشینی فاصله داشت…

«شَرِآآآآآآآآآآآک!» 💥🗡️

یک ضربه‌ی سنگین و سیاه، از میانِ تاریکی برخاست و مستقیماً به پهلویِ سایه‌سوارِ ابری اصابت کرد! سایه‌سوار با فریادی وحشتناک به عقب پرتاب شد و به دیوارِ راهرو کوبیده شد.
یک ضربه‌ی سنگین و سیاه، از میانِ تاریکی برخاست و مستقیماً به پهلویِ سایه‌سوارِ ابری اصابت کرد! سایه‌سوار با فریادی وحشتناک به عقب پرتاب شد و به دیوارِ راهرو کوبیده شد.

می‌می با وحشت و تعجب، چشمانش را باز کرد. او انتظار داشت پادشاه یا آکو را ببیند، اما کسی که جلوی آن‌ها ایستاده بود، موجودی بود که از تمامِ لرزه‌های قلبِ او می‌لرزید.

او یک “شیطان” بود. 👹🖤

اما نه یک شیطانِ معمولی. او پوششی از سیاهیِ مطلق داشت، اما برخلافِ سایه‌سواران که بی‌شکل بودند، این موجود اجزای مشخصی داشت؛ شاخ‌هایی از جنسِ سنگِ سیاه، چشمانی که مثل دو گویِ یاقوتِ درخشان در تاریکی می‌درخشیدند و یک ردایِ پاره که انگار از دودِ ساخته شده بود. او شمشیرِ عظیمی در دست داشت که از خونِ تاریکی ساخته شده بود.

می‌می (با لکنت و ترس):

«تـ… تو… تو کی هستی؟ چرا… چرا به ما کمک کردی؟» 😨

شیطان، بدون اینکه حتی به سمتِ آن‌ها برگردد، نگاهش را به سایه‌سوارِ زخمی که داشت دوباره بلند می‌شد دوخت. او با صدایی بم، آرام و بسیار باوقار، که لرزه بر اندامِ حتی پادشاه هم می‌انداخت، گفت:

شیطان:

«بچه‌ها رو بردار و از اینجا برو، پرنسس… این‌ها… این‌ها متعلق به این دنیا نیستند که اجازه بدی موجوداتِ سطحِ پایین، نیمه‌ی آن‌ها رو لیس بزنن.»

می‌می:

«اما تو… تو یک شیطانی! تو هم می‌خوای…»

شیطان لبخندِ تلخ و کنایه‌آمیزی زد که بیشتر شبیه به یک خراشِ روی صورتِ تاریکی بود.

شیطان:

«من شیطانم، اما نه از آن‌هایی که تو می‌شناسی. من از همان تاریکی‌ام که برای محافظت از نور، باید در سایه بماند. زود باش! قبل از اینکه بقیه سایه‌سواران برسند، اینجا را ترک کن!» ⚔️🌑

در همین لحظه، صدایِ فریادهایِ جنگِ آکو و صدایِ برخوردِ شمشیرِ پادشاه از طبقاتِ بالاتر به گوش رسید. می‌می می‌دانست که نباید وقت را تلف کند، اما نگاهِ آن شیطان، ترکیبی از تنهایی و قدرتِ بی‌پایان بود. او حس این شیطان، شبیه همان تصویری است که در دو سالگی دیده بود، اما حالا… انگار این تصویر، محافظِ او شده بود.

می‌می آکیرا و هوشینی را محکم در آغوش گرفت و در حالی که به آن شیطانِ مرموز نگاه می‌کرد، با تمامِ توان به سمتِ راهرویِ فرار دوید.
دیدگاه ها (۰)

پارت یازدهم پرنسسی ای از جنس ابر می‌می در حالی که با تمامِ ت...

پارت نهم پرنسسی از جنس ابر اتاقِ می‌می با آن ذره‌های درخشان ...

پارت هشتم پرنسسی از جنس ابر چشم‌های هوشینی ناگهان درخشید.اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط