« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 3
پدرم با لحنی که هیچ جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت، خیره به چشمانم گفت:
«لیانا، بهتره یاد بگیری چطور با خانوادهی جئون رفتار کنی. اگر کوچکترین حرکتی ازت سر بزنه که باعث ناراحتیشون بشه، خودت بهتر میدونی... شکنجهت میکنم. فهمیدی؟»
با بغضی که سعی میکردم پشت چهرهی خنثیام پنهانش کنم، جواب دادم: «بله پدرجان، نگران نباشید. هرگز رفتاری از من سر نمیزنه که باعث شرمندگی بشه.»
«خیلی خب، حالا برو.»
با قلبی که تند میزد، به سمت در خروجی رفتم. جونگکوک بیرون منتظر بود؛ با ژستی بیخیال به ماشینش تکیه داده بود. زنی زیبا و آراسته در صندلی شاگرد نشسته بود و با لبخندی مهربان و آرامبخش به من نگاه میکرد.
نزدیک شدم و با احترامی که اجبارِ کلماتش را حس میکردم، گفتم: «سلام خانم جئون، سلام آقای جئون.»
جونگکوک با نگاهی خنثی اما لحنی نسبتاً صمیمی گفت: «لازم نیست اینقدر رسمی باشی، لیانا. همون "جونگکوک" صدام کنی کافیه.»
سر تکان دادم: «بله، حتماً.»
خانم جئون با چشمانی پر از مهر اشاره کرد: «دخترم، بیا سوار شو. لطفاً دیگه به من نگو خانم جئون، من رو مادر صدا کن.»
با صدایی که کمی میلرزید، زمزمه کردم: «چشم... مادر جان.»
( پرش زمانی به مرکز خرید )
دو ساعت تمام در هیاهوی مرکز خرید گذشت. لباس عروس، کفشها و اکسسوریها را انتخاب کردیم. برای خانم جئون هم لباسی زیبا خریدیم که برق شادی را در چشمانش مینشاند. در تمام این مدت، از چهرهی جونگکوک خستگی میبارید، اما در عوض، خانم جئون چنان شخصیت مهربان و "پایهای" داشت که حس عجیبی از امنیت و آرامش به من میداد؛ چیزی که اصلاً انتظارش را نداشتم.
وقتی خریدمان تمام شد، خانم جئون گفت: «خب، کارهای اصلی تموم شد. بریم خونه.»
جونگکوک در حالی که در ماشین را باز میکرد، گفت: «چه عجب! مادر، اول شما رو میرسونیم خونه، بعد من و لیانا باید جایی بریم و برگردیم.»
وقتی بالاخره خانم جئون را به خانه رساندیم و دوباره به راه افتادیم، سکوت سنگینی بینمان حاکم شد. بالاخره طاقت نیاوردم و پرسیدم: «نمیخوای بگی داریم کجا میریم؟»
جونگکوک که نگاهش به جاده بود، جدی و سرد گفت: «لیانا، فقط میخواستم تأکید کنم که این ازدواج فقط روی کاغذ اعتبار داره؛ یه قرارداد بیشتر نیست، میدونی که؟»
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم: «آره، میدونم. چطور؟»
«پس بدون که اگر چیزی آزارت داد یا به مشکلی خوردی، میتونی به عنوان یه همخونه به من بگی. ضمناً، اتاقهامون جداست؛ هر کدوممون یک اتاقکار شخصی هم داریم.»
با شنیدن این حرفها، حس کردم باری از روی دوشم برداشته شد، اما در عین حال، سردیِ فضای بینمان پررنگتر شد. جواب دادم: «آهان... متوجه شدم. ممنونم که بهم گفتی.»
او فقط سری تکان داد و به رانندگیاش ادامه داد .
شرایط پارت بعدی :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۵ بازنشر
Part 3
پدرم با لحنی که هیچ جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت، خیره به چشمانم گفت:
«لیانا، بهتره یاد بگیری چطور با خانوادهی جئون رفتار کنی. اگر کوچکترین حرکتی ازت سر بزنه که باعث ناراحتیشون بشه، خودت بهتر میدونی... شکنجهت میکنم. فهمیدی؟»
با بغضی که سعی میکردم پشت چهرهی خنثیام پنهانش کنم، جواب دادم: «بله پدرجان، نگران نباشید. هرگز رفتاری از من سر نمیزنه که باعث شرمندگی بشه.»
«خیلی خب، حالا برو.»
با قلبی که تند میزد، به سمت در خروجی رفتم. جونگکوک بیرون منتظر بود؛ با ژستی بیخیال به ماشینش تکیه داده بود. زنی زیبا و آراسته در صندلی شاگرد نشسته بود و با لبخندی مهربان و آرامبخش به من نگاه میکرد.
نزدیک شدم و با احترامی که اجبارِ کلماتش را حس میکردم، گفتم: «سلام خانم جئون، سلام آقای جئون.»
جونگکوک با نگاهی خنثی اما لحنی نسبتاً صمیمی گفت: «لازم نیست اینقدر رسمی باشی، لیانا. همون "جونگکوک" صدام کنی کافیه.»
سر تکان دادم: «بله، حتماً.»
خانم جئون با چشمانی پر از مهر اشاره کرد: «دخترم، بیا سوار شو. لطفاً دیگه به من نگو خانم جئون، من رو مادر صدا کن.»
با صدایی که کمی میلرزید، زمزمه کردم: «چشم... مادر جان.»
( پرش زمانی به مرکز خرید )
دو ساعت تمام در هیاهوی مرکز خرید گذشت. لباس عروس، کفشها و اکسسوریها را انتخاب کردیم. برای خانم جئون هم لباسی زیبا خریدیم که برق شادی را در چشمانش مینشاند. در تمام این مدت، از چهرهی جونگکوک خستگی میبارید، اما در عوض، خانم جئون چنان شخصیت مهربان و "پایهای" داشت که حس عجیبی از امنیت و آرامش به من میداد؛ چیزی که اصلاً انتظارش را نداشتم.
وقتی خریدمان تمام شد، خانم جئون گفت: «خب، کارهای اصلی تموم شد. بریم خونه.»
جونگکوک در حالی که در ماشین را باز میکرد، گفت: «چه عجب! مادر، اول شما رو میرسونیم خونه، بعد من و لیانا باید جایی بریم و برگردیم.»
وقتی بالاخره خانم جئون را به خانه رساندیم و دوباره به راه افتادیم، سکوت سنگینی بینمان حاکم شد. بالاخره طاقت نیاوردم و پرسیدم: «نمیخوای بگی داریم کجا میریم؟»
جونگکوک که نگاهش به جاده بود، جدی و سرد گفت: «لیانا، فقط میخواستم تأکید کنم که این ازدواج فقط روی کاغذ اعتبار داره؛ یه قرارداد بیشتر نیست، میدونی که؟»
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم: «آره، میدونم. چطور؟»
«پس بدون که اگر چیزی آزارت داد یا به مشکلی خوردی، میتونی به عنوان یه همخونه به من بگی. ضمناً، اتاقهامون جداست؛ هر کدوممون یک اتاقکار شخصی هم داریم.»
با شنیدن این حرفها، حس کردم باری از روی دوشم برداشته شد، اما در عین حال، سردیِ فضای بینمان پررنگتر شد. جواب دادم: «آهان... متوجه شدم. ممنونم که بهم گفتی.»
او فقط سری تکان داد و به رانندگیاش ادامه داد .
شرایط پارت بعدی :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۱۵ بازنشر
- ۶۶۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط