(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۵
(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۵
شب فرا رسیده بود. چراغهای قصر یکی یکی روشن شدند و تالار بزرگ از اشرافزادههایی شد که با لباسهای فاخر وارد میشدند.
جونگکوک هم آنجا بود.
نه با میل خودش، بلکه به دستور مستقیم پادشاه: «پسر دوک جعون باید امشب سر میز شام حاضر باشد. کت جدید هم بپوشد.»
کت جدید تنگ بود. یقه سفید بلند داشت و جونگکوک حس میکرد خفه میشود. اما چیزی که بیشتر از یقه اذیتش میکرد، جای خالی کنار دستش بود.
سمت راست شاهزاده تهیونگ.
همان جایی که همیشه کسی نمینشست.
اما امشب...
«اجازه میدی بنشینم؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد. تهیونگ همانجا ایستاده بود. با همان چهره سرد. اما چشمانش... کمی نرمتر از همیشه.
جونگکوک قورت داد.
«نشستن که نیاز به اجازه نداره.»
«در قصر دارد.»
«خب... باشه. بشین.»
تهیونگ نشست. فاصلهشان فقط یک وجب بود.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.
جونگکوک داشت با چنگالاش سوپ را به هم میزد. تهیونگ داشت به دیوار نگاه میکرد.
بعد ناگهان...
«ببخشید بابت ژوزف.»
تهیونگ برگشت. «چی؟»
«دیروز... جلسه شورا.» جونگکوک شانه بالا انداخت.
«واسه شام نخوردیمش. فقط ولش کردیم تو حیاط.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد... باورکردنی نبود... لبخند زد.
نه آن لبخند محو قبلی. یک لبخند واقعی. کوچک.
خفیف. اما واقعی.
«میدونم.»
«چطور؟»
«امروز صبح دیدمش داشت تو باغچه ملکه تخم میگذاشت.»
جونگکوک دهانش باز ماند. بعد یکباره خندهاش گرفت. بلند. صادقانه. آنقدر بلند که چند نفر از اشرافزادهها برگشتند نگاه کردند.
تهیونگ آرام گفت: «کمتر بخند. آبروی قصر میره.»
«اما شما اول خندیدین!» جونگکوک اشک از چشمانش پاک کرد.
«اشتباه دیدی.»
«نخیر عالیجناب، قصور دیداری ندارم.»
تهیونگ نگاهش را برگرداند. اما گونههایش کمی سرخ شده بود.
همان لحظه، پیشخدمتها غذای اصلی را آوردند. استیک با سس قارچ. و در کنارش... یک تخممرغ آبپز.
جونگکوک به تخممرغ خیره ماند.
به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ داشت با چاقو و چنگال استیک را میبرید. بدون اینکه نگاه کند، گفت:
«ژوزف سالم است. این تخم از مرغ دیگری بود.»
جونگکوک خیالش راحت شد. اما یک سوال توی ذهنش ماند:
«شما چطور میدونستید که من نگرانم؟»
تهیونگ این بار برید. چنگال را گذاشت کنار. مستقیم توی چشمهای جونگکوک نگاه کرد.
«چون خودم هم نگران بودم.»
و باز هم نگاهش را برگرداند و به خوردن ادامه داد.
اما جونگکوک دیگر نمیتوانست غذا بخورد.
دلش داشت از تپش میترکید.
و هیچکس نمیفهمید چرا.
شب فرا رسیده بود. چراغهای قصر یکی یکی روشن شدند و تالار بزرگ از اشرافزادههایی شد که با لباسهای فاخر وارد میشدند.
جونگکوک هم آنجا بود.
نه با میل خودش، بلکه به دستور مستقیم پادشاه: «پسر دوک جعون باید امشب سر میز شام حاضر باشد. کت جدید هم بپوشد.»
کت جدید تنگ بود. یقه سفید بلند داشت و جونگکوک حس میکرد خفه میشود. اما چیزی که بیشتر از یقه اذیتش میکرد، جای خالی کنار دستش بود.
سمت راست شاهزاده تهیونگ.
همان جایی که همیشه کسی نمینشست.
اما امشب...
«اجازه میدی بنشینم؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد. تهیونگ همانجا ایستاده بود. با همان چهره سرد. اما چشمانش... کمی نرمتر از همیشه.
جونگکوک قورت داد.
«نشستن که نیاز به اجازه نداره.»
«در قصر دارد.»
«خب... باشه. بشین.»
تهیونگ نشست. فاصلهشان فقط یک وجب بود.
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.
جونگکوک داشت با چنگالاش سوپ را به هم میزد. تهیونگ داشت به دیوار نگاه میکرد.
بعد ناگهان...
«ببخشید بابت ژوزف.»
تهیونگ برگشت. «چی؟»
«دیروز... جلسه شورا.» جونگکوک شانه بالا انداخت.
«واسه شام نخوردیمش. فقط ولش کردیم تو حیاط.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد... باورکردنی نبود... لبخند زد.
نه آن لبخند محو قبلی. یک لبخند واقعی. کوچک.
خفیف. اما واقعی.
«میدونم.»
«چطور؟»
«امروز صبح دیدمش داشت تو باغچه ملکه تخم میگذاشت.»
جونگکوک دهانش باز ماند. بعد یکباره خندهاش گرفت. بلند. صادقانه. آنقدر بلند که چند نفر از اشرافزادهها برگشتند نگاه کردند.
تهیونگ آرام گفت: «کمتر بخند. آبروی قصر میره.»
«اما شما اول خندیدین!» جونگکوک اشک از چشمانش پاک کرد.
«اشتباه دیدی.»
«نخیر عالیجناب، قصور دیداری ندارم.»
تهیونگ نگاهش را برگرداند. اما گونههایش کمی سرخ شده بود.
همان لحظه، پیشخدمتها غذای اصلی را آوردند. استیک با سس قارچ. و در کنارش... یک تخممرغ آبپز.
جونگکوک به تخممرغ خیره ماند.
به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ داشت با چاقو و چنگال استیک را میبرید. بدون اینکه نگاه کند، گفت:
«ژوزف سالم است. این تخم از مرغ دیگری بود.»
جونگکوک خیالش راحت شد. اما یک سوال توی ذهنش ماند:
«شما چطور میدونستید که من نگرانم؟»
تهیونگ این بار برید. چنگال را گذاشت کنار. مستقیم توی چشمهای جونگکوک نگاه کرد.
«چون خودم هم نگران بودم.»
و باز هم نگاهش را برگرداند و به خوردن ادامه داد.
اما جونگکوک دیگر نمیتوانست غذا بخورد.
دلش داشت از تپش میترکید.
و هیچکس نمیفهمید چرا.
- ۳۵۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط