هوا غمگین و طوفانیست ، بارانی نمی آید

هوا غمگین و طوفانیست ، بارانی نمی آید
قدم هایم به اَندامِ خیابانی نمی آید

تنم میلرزد و آیینه در تصویر میلرزد
چرا آرامشِ ساعاتِ بُحرانی نمی آید؟

دلم میخواست پُر باشد جهانِ خالی ام از تو
ولی افسوس پُر بودن ، به لیوانی نمی آید

نمک بر زخم هایم زد ، چه زنجیری به پایم زد
برای بُردنم حتّی ، نگهبانی نمی آید

همیشه چشم در راهم بیایی از سفر امّا
کسی دیگر بجز فکرت به مهمانی نمی آید

شبیه آخرین کبریت ، بعد از آخرین سیگار
که میسوزد ولی انگار ، پایانی نمی آید

هوا دم دارد و محتاج بارانم هنوز امّا
قدم هایم به اندام خیابانی نمی آید
دیدگاه ها (۱)

پارت ۹۴ | «هنوز منتظرم...»سه روز...سه روز از آخرین گفت‌وگوی ...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

Part.1#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های ...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

معامله p4جونگ‌کوک ناگهان احساس کرد گرمای عجیبی در گردنش پیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط