رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۴
متوجه لب گزیدن سپهر شدم .
میدونستم بالاخره شروع میکنه، زبون خاله هیچوقت
یه جا بند نمیشه !
دایه تازه پاش رو گذاشته بود توی پذیرایی جدی نگاهش کردم و گفتم : دایه واسه خودش شیر
زنیه اینجوری که میگی انگار محتاج این و اونه ولی
نیست خاله جان، خودش یه عمر عصای دست بوده !
اون غریبه ای هم که میگی جای پدر ما بوده و
دخترش همشیره و خواهر رضاعی ما، مگه این که
ناموس سرم نشه درد کشیدنشون رو ببینم و صدام در
نیاد .
خاله چشمی چرخ داد و گفت : وللا من که منظوری
نداشتم خاله جان یه گلهی کوچیک بود .
سر تکون دادم .
_ حق دارید حرفی توش نیست !
تا دلت میخواد گله کن خاله جان ولی رو اسم و رسم و
مردونگی ما خط نکش !
متوجه دلخوریش شدم ولی چیزی نگفتم تو این چند
سال فهمیدم نمیتونی همه رو از خودت راضی
نگهداری بدون این که خودت زیر سوال بری !
کم کم نجوای خداحافظی خاله بلند شد تعجبم وقتی
بیشتر شد که دیدم سپهر زنگ زد به آژانس و بهشون
گفت تنها برگردن خونه .
خاله و مینا رو تا دم در بدرقه کردم و به داخل
برگشتم .
سپهر با صدای بلندی گفت : خاله جان این رختخواب
هات کجاس؟
دایه یا علی گفت و بلند شد یه دست رختخواب از توی
کمد درآورد به دست سپهر داد .
سپهر هم با تشکری به سمت اتاق من راه افتاد !
چیزی نگفتم، عادت کرده بودم به دست جمعی زندگی
کردن .
قبل از رفتن توی اتاق دور از چشم بقیه بوسه ا ی به
پیشونی دایه زدم و بعد وارد اتاق شدم .
خودم رو رو ی تخت انداختم با بلند شدن صدای فنرها
نگاه متعجبی بهش انداختم، مگه چقدر وزنم رفته بالا!
سپهر با خنده گفت : داداش ماشالله هرکولی شدی اونجا هم ورزش میکردی ؟
این تخت باید عوض بشه .
با چشم های بسه گفتم : مزه نریز بچه، فردا جمع و
جور کن باید بریم یه چند جا سر بزنیم !
سریع رو ی رختخوابش نشست .
_ کجا؟
چقدر سوال میپرسید، حیف تیموری و سعید که چشم
از دهنشون نمیفتاد .
_ قهوه خونه، گوشی فروشی ، باشگاه !
سریع گفت : واسه چی ؟
گله رو قراره جمع کنی ؟
بساط داریم داداش؟
رومو ازش برگردوندم .
_ فردا میفهمی !
صدای پوف کشیدنشرو شنیدم، چشم هام کم کم گرم
شد و به خواب فرو رفتم، خواب نصف و نیمه ا ی که
همه ش یه چشمم باز بود و به عادت همیشگی حواسم
جمع دور و ورم !
صدای اذون میومد، صدای اذون بود و کلی خاطره !
نماز خوندن پشت آقام و سجده کردن به اون بالا یی که از هر صد تا حرفش یکیش رو گوش میکردیم .
خیلی وقت بود نماز نخونده بودم اون تو که بودم فکر
می کردم نباید جایی که خدا نخواد نماز خوند ولی اشتباه میکردم، برای اولین بار بعد از چند سال از جا بلند شدم .
بلند شدم تا برم لب حوض و وضو بگیرم و نماز شکر
به جا بیارم واسه این که باالاخره رنگ آزادی رو
دیدم .
دیدگاه ها (۰)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۵یه فرصت دوباره به من خطاکار داد تا چه...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۶نگاهی به قیافه ی درهم سپهر انداختم، ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۷_اسمش محمد بود، یه بار بهم گفت او...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۶خندیدیم و با وایسادن ایمان دیگه ح...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سیلام خوشگلای راشل چطورین؟ا...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه هاااا پارت جدیددد بلاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط