"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۵
پسر که انگار منتظر این واکنش بود به سرعت دسته های پشت ویلچر رو گرفت.
به راحتی حرکتش داد و دیار از این راحتی راضی بود.
میدونست نباید به راحتی به هرکسی اعتماد میکرد و تو این وضعیت بسیار آسیب پذیر به نظر میومد اما تو محیط عمومی بود و هیچکس جرعت نمیکرد آسیبی بهش وارد کنه.
کمی فکر کرد...
اون نمیتونست حرف بزنه و به راحتی قابل دزدیده شدن بود.
و حتی نمیتونست درست راه بره.
اما اون مرد که نمیدونست دیار نمیتونه حرف بزنه.
با پی بردن به این قضیه کمی خیالش آسوده شد.
انگار تازه متوجه اطرافش شد،همه نوع آدم اونجا دیده میشد.
کودکی رو روی صندلی دید که مویی روی سرش نداشت و بیش از حد رنگ پریده به نظر میومد.
به هرحال هرکسی با دیدن این وضعیت میفهمید که به چه نوع بیماری دچار بود.
چهره بسیار بامزه ای داشت و با چشمای درشت و خستهاش به اطراف نگاه میکرد.
و انگار هراسان بود و عروسکی در دستش دیده میشد.
پسرک به اطرافش نگاه میکرد و با دیدن دیار آروم و با تردید نزدیکش شد.
پسر غریبه ویلچر رو نگه داشت.
"با من بازی میکنی؟"
و بعد عروسکش رو به دیار داد.
"بچه ها خرابش کردن"
کودک بغض کرده به دیار نگاه میکرد.
دیار لبخندی بهش زد و به عروسک نگاه کرد.
یکی از دستای عروسک در اومده بود و به نظر میومد شکسته بود...
ناگهان صدای پرستاری رو شنید که با نگرانی میگفت:جسییی
و بعد پرستار زیبایی با لباس مخصوص به سمت همون دختر که به نظر اسمش جسی بود اومد.
سرش رو نوازش کرد و گفت:مگه بهت نگفتم از اتاقت بیرون نیا؟
جسی با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:ببخشید
و بعد به همراه پرستار رفت.
دیار خواست دستشو رو بگیره تا عروسک رو بهش بده اما با اومدن پرستار دیگهای نتونست انجامش بده.
پرستار جدید انگار از دیدن دیار شگفت زده بود:خانم پارک..شما اینجا چیکار میکنید؟..آقای جئون حسابی از دستمون عصبانی میشه...
دیار با تعجب به پرستار نگاه میکرد که رنگ به چهره نداشت.
پرستار:اینجا تنهایید و ممکن بود حالتون بد بشه..حداقل باید یدونه همراه باهاتون باشه..
دیار خواست اون پسر رو بهش نشون بده ولی وقتی فهمید رفته با تعجب به اطراف نگاه کرد.
کجا رفت؟مگه نمیخواست کمک کنه؟
پرستار به پشت دیار رفت و ویلچر رو به حرکت درآورد:میبرمتون بیرون تا کمی هوا بخورید..
دیار نفس آسودهای کشید اما بازم احساس خوبی نداشت...
همه چیز به سرعت پیش رفته بود و هنوزم احساس سردرگمی داشت.
تا چشم به هم زد فهمید تو یه باغ با شکوه قرار داشت.
همجا نورانی بود و ستاره ها تو آسمون چشمک میزدن.
چند بیمار اونجا حضور داشتن و مشغول خوشگذرونی بودن.
به نظر میومد مدت زمان زیادی رو در اینجا میگذروندند.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد اضطراب رو از خودش دور کنه.
بشدت دلش میخواست جونگکوک رو ببینه و از طرفی نگرانش هم بود...
چون حتما دلیل محکمی داشت که برای سه روز،هنگامی که بیهوش بود به دیدنش نیومده بود
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۵
پسر که انگار منتظر این واکنش بود به سرعت دسته های پشت ویلچر رو گرفت.
به راحتی حرکتش داد و دیار از این راحتی راضی بود.
میدونست نباید به راحتی به هرکسی اعتماد میکرد و تو این وضعیت بسیار آسیب پذیر به نظر میومد اما تو محیط عمومی بود و هیچکس جرعت نمیکرد آسیبی بهش وارد کنه.
کمی فکر کرد...
اون نمیتونست حرف بزنه و به راحتی قابل دزدیده شدن بود.
و حتی نمیتونست درست راه بره.
اما اون مرد که نمیدونست دیار نمیتونه حرف بزنه.
با پی بردن به این قضیه کمی خیالش آسوده شد.
انگار تازه متوجه اطرافش شد،همه نوع آدم اونجا دیده میشد.
کودکی رو روی صندلی دید که مویی روی سرش نداشت و بیش از حد رنگ پریده به نظر میومد.
به هرحال هرکسی با دیدن این وضعیت میفهمید که به چه نوع بیماری دچار بود.
چهره بسیار بامزه ای داشت و با چشمای درشت و خستهاش به اطراف نگاه میکرد.
و انگار هراسان بود و عروسکی در دستش دیده میشد.
پسرک به اطرافش نگاه میکرد و با دیدن دیار آروم و با تردید نزدیکش شد.
پسر غریبه ویلچر رو نگه داشت.
"با من بازی میکنی؟"
و بعد عروسکش رو به دیار داد.
"بچه ها خرابش کردن"
کودک بغض کرده به دیار نگاه میکرد.
دیار لبخندی بهش زد و به عروسک نگاه کرد.
یکی از دستای عروسک در اومده بود و به نظر میومد شکسته بود...
ناگهان صدای پرستاری رو شنید که با نگرانی میگفت:جسییی
و بعد پرستار زیبایی با لباس مخصوص به سمت همون دختر که به نظر اسمش جسی بود اومد.
سرش رو نوازش کرد و گفت:مگه بهت نگفتم از اتاقت بیرون نیا؟
جسی با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:ببخشید
و بعد به همراه پرستار رفت.
دیار خواست دستشو رو بگیره تا عروسک رو بهش بده اما با اومدن پرستار دیگهای نتونست انجامش بده.
پرستار جدید انگار از دیدن دیار شگفت زده بود:خانم پارک..شما اینجا چیکار میکنید؟..آقای جئون حسابی از دستمون عصبانی میشه...
دیار با تعجب به پرستار نگاه میکرد که رنگ به چهره نداشت.
پرستار:اینجا تنهایید و ممکن بود حالتون بد بشه..حداقل باید یدونه همراه باهاتون باشه..
دیار خواست اون پسر رو بهش نشون بده ولی وقتی فهمید رفته با تعجب به اطراف نگاه کرد.
کجا رفت؟مگه نمیخواست کمک کنه؟
پرستار به پشت دیار رفت و ویلچر رو به حرکت درآورد:میبرمتون بیرون تا کمی هوا بخورید..
دیار نفس آسودهای کشید اما بازم احساس خوبی نداشت...
همه چیز به سرعت پیش رفته بود و هنوزم احساس سردرگمی داشت.
تا چشم به هم زد فهمید تو یه باغ با شکوه قرار داشت.
همجا نورانی بود و ستاره ها تو آسمون چشمک میزدن.
چند بیمار اونجا حضور داشتن و مشغول خوشگذرونی بودن.
به نظر میومد مدت زمان زیادی رو در اینجا میگذروندند.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد اضطراب رو از خودش دور کنه.
بشدت دلش میخواست جونگکوک رو ببینه و از طرفی نگرانش هم بود...
چون حتما دلیل محکمی داشت که برای سه روز،هنگامی که بیهوش بود به دیدنش نیومده بود
- ۲.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط