پارت سوم و آخر | اسم تو
پارت سوم و آخر | اسم تو
نزدیک ساعت هفت عصر بود که تهیونگ و مارلا جلوی همون استودیویی ایستادن که تهیونگ سالها قبل برای تتوی خودش رفته بود.
مارلا از ذوق مدام لبخند میزد.
تهیونگ اما از لحظهای که وارد شده بودن، اخم ملایمی روی صورتش داشت.
— فقط همون طرحی که انتخاب کردیم.
مارلا سر تکون داد.
— یه پروانهی کوچیک و ظریف، بالای سینم.
تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— دقیقاً.
وارد استودیو شدن.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودن که تهیونگ چشمش به تتوکار افتاد.
یک مرد بود.
تهیونگ همانجا ایستاد.
— نه.
مارلا با تعجب برگشت.
— چی؟
تهیونگ به مرد اشاره کرد.
— اینجا نه.
— چرا؟
— چون مرده.
مارلا با ناباوری خندید.
— خب تتوکار دیگه!
— برام مهم نیست.
— تهیونگ...
— یا یه تتوکار زن پیدا میکنیم، یا اصلاً نمیزنی.
مارلا چند لحظه نگاهش کرد.
— تو واقعاً روی این قضیه جدیای؟
تهیونگ بدون ذرهای شوخی گفت:
— خیلی.
مارلا که میدونست بحث با او فایدهای نداره، بالاخره قبول کرد.
بعد از کمی جستوجو، به استودیوی دیگری رفتن که یک تتوکار زن اونجا کار میکرد.
مارلا روی صندلی نشست و طرح پروانه رو انتخاب کرد.
تهیونگ هم درست کنارش ایستاده بود.
تتوکار آمادهی کار شد.
مارلا ناگهان گفت:
— ته؟
— هوم؟
— من یه چیز دیگه هم میخوام.
تهیونگ اخم کرد.
— چی؟
مارلا با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— اسم تو.
تهیونگ درجا جواب داد:
— نه.
مارلا خندید.
— چرااا؟
— چون قرار بود پروانه بزنی.
— خب میخوام اسم تو رو هم بزنم.
— نه.
مارلا دستش رو بالا آورد و به گردن تهیونگ اشاره کرد.
— ولی اسم من روی گردن خودته.
تهیونگ ناخودآگاه دست کشید روی تتوی ظریف اسم مارلا که روی گردنش بود.
مارلا با لبخند ادامه داد:
— خودت اسم منو روی بدنت زدی.
— اون فرق داره.
— چه فرقی؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
— من خودم انتخابش کردم.
مارلا آرام گفت:
— منم خودم انتخاب میکنم.
تهیونگ نگاهش کرد.
مارلا دستش رو گرفت.
— منم میخوام اسم تو رو همیشه همراهم داشته باشم.
تهیونگ هنوز مردد بود.
— لازم نیست.
— چرا؟ تو اسم منو داری.
— مارلا...
— فقط کوچیک باشه.
— نه.
— خیلی کوچیک.
— گفتم نه.
مارلا لبهاش رو جمع کرد.
— تهییی...
تهیونگ آه بلندی کشید.
— این قیافه رو نگیر.
مارلا دوباره لوس شد.
— چرااا؟
— چون میدونی با این قیافه نمیتونم باهات بحث کنم.
مارلا لبخند زد.
— پس اجازه؟
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد با اکراه گفت:
— خیلی کوچیک.
مارلا از خوشحالی دستهاش رو دور گردنش انداخت.
— عاشقتم!
تهیونگ خندید و گونهاش رو بوسید.
— میدونم.
بعد رو به تتوکار گفت:
— ولی طرح رو قبلش به من نشون بدید.
مارلا با خنده گفت:
— آقای رئیس!
تهیونگ با جدیت جواب داد:
— دقیقاً.
چند دقیقه بعد، طرح آماده شد؛ پروانهای ظریف و کوچک و کنار آن، اسم تهیونگ با حروف بسیار ریز.
مارلا به آینه نگاه کرد و لبخند زد.
— قشنگه...
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
نگاهش اول روی پروانه افتاد و بعد روی اسم خودش.
چند لحظه سکوت کرد.
مارلا از توی آینه نگاهش کرد.
— خوشت نیومد؟
تهیونگ آرام گفت:
— چرا.
— واقعاً؟
تهیونگ دستش رو دور کمرش گذاشت.
— چون اسم من کنار چیزی قرار گرفته که روی بدن توئه.
مارلا خندید.
— یعنی الان راضیای؟
تهیونگ خم شد و پیشونیش رو بوسید.
— هنوزم از تتو خوشم نمیاد.
مکث کرد.
— ولی این یکی رو چون تو خواستی، قبول کردم.
مارلا لبخند زد.
— شوهر لجباز من.
تهیونگ هم لبخند زد.
— زن لجباز من.
و در حالی که دست همدیگه رو گرفته بودن، از استودیو بیرون رفتن؛
مارلا با یک پروانهی ظریف و اسم مردی که دوستش داشت...
و تهیونگ با این اطمینان که اگر مارلا همینطور ادامه بده، احتمالاً آخرش برای هر چیزی که بخواد، مجبور میشه تسلیم بشه.
«پــایــان»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور بود خوشتون اومدد؟ واسه این بود که یه تنوع بشه واسه فیک بعدی ☕
بچها رمان بعدی از تهیونگه سعی میکنم زود بزارم شماهم حمایتاتونو دریغ نکنیددددد🍫
نزدیک ساعت هفت عصر بود که تهیونگ و مارلا جلوی همون استودیویی ایستادن که تهیونگ سالها قبل برای تتوی خودش رفته بود.
مارلا از ذوق مدام لبخند میزد.
تهیونگ اما از لحظهای که وارد شده بودن، اخم ملایمی روی صورتش داشت.
— فقط همون طرحی که انتخاب کردیم.
مارلا سر تکون داد.
— یه پروانهی کوچیک و ظریف، بالای سینم.
تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— دقیقاً.
وارد استودیو شدن.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودن که تهیونگ چشمش به تتوکار افتاد.
یک مرد بود.
تهیونگ همانجا ایستاد.
— نه.
مارلا با تعجب برگشت.
— چی؟
تهیونگ به مرد اشاره کرد.
— اینجا نه.
— چرا؟
— چون مرده.
مارلا با ناباوری خندید.
— خب تتوکار دیگه!
— برام مهم نیست.
— تهیونگ...
— یا یه تتوکار زن پیدا میکنیم، یا اصلاً نمیزنی.
مارلا چند لحظه نگاهش کرد.
— تو واقعاً روی این قضیه جدیای؟
تهیونگ بدون ذرهای شوخی گفت:
— خیلی.
مارلا که میدونست بحث با او فایدهای نداره، بالاخره قبول کرد.
بعد از کمی جستوجو، به استودیوی دیگری رفتن که یک تتوکار زن اونجا کار میکرد.
مارلا روی صندلی نشست و طرح پروانه رو انتخاب کرد.
تهیونگ هم درست کنارش ایستاده بود.
تتوکار آمادهی کار شد.
مارلا ناگهان گفت:
— ته؟
— هوم؟
— من یه چیز دیگه هم میخوام.
تهیونگ اخم کرد.
— چی؟
مارلا با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— اسم تو.
تهیونگ درجا جواب داد:
— نه.
مارلا خندید.
— چرااا؟
— چون قرار بود پروانه بزنی.
— خب میخوام اسم تو رو هم بزنم.
— نه.
مارلا دستش رو بالا آورد و به گردن تهیونگ اشاره کرد.
— ولی اسم من روی گردن خودته.
تهیونگ ناخودآگاه دست کشید روی تتوی ظریف اسم مارلا که روی گردنش بود.
مارلا با لبخند ادامه داد:
— خودت اسم منو روی بدنت زدی.
— اون فرق داره.
— چه فرقی؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
— من خودم انتخابش کردم.
مارلا آرام گفت:
— منم خودم انتخاب میکنم.
تهیونگ نگاهش کرد.
مارلا دستش رو گرفت.
— منم میخوام اسم تو رو همیشه همراهم داشته باشم.
تهیونگ هنوز مردد بود.
— لازم نیست.
— چرا؟ تو اسم منو داری.
— مارلا...
— فقط کوچیک باشه.
— نه.
— خیلی کوچیک.
— گفتم نه.
مارلا لبهاش رو جمع کرد.
— تهییی...
تهیونگ آه بلندی کشید.
— این قیافه رو نگیر.
مارلا دوباره لوس شد.
— چرااا؟
— چون میدونی با این قیافه نمیتونم باهات بحث کنم.
مارلا لبخند زد.
— پس اجازه؟
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد با اکراه گفت:
— خیلی کوچیک.
مارلا از خوشحالی دستهاش رو دور گردنش انداخت.
— عاشقتم!
تهیونگ خندید و گونهاش رو بوسید.
— میدونم.
بعد رو به تتوکار گفت:
— ولی طرح رو قبلش به من نشون بدید.
مارلا با خنده گفت:
— آقای رئیس!
تهیونگ با جدیت جواب داد:
— دقیقاً.
چند دقیقه بعد، طرح آماده شد؛ پروانهای ظریف و کوچک و کنار آن، اسم تهیونگ با حروف بسیار ریز.
مارلا به آینه نگاه کرد و لبخند زد.
— قشنگه...
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
نگاهش اول روی پروانه افتاد و بعد روی اسم خودش.
چند لحظه سکوت کرد.
مارلا از توی آینه نگاهش کرد.
— خوشت نیومد؟
تهیونگ آرام گفت:
— چرا.
— واقعاً؟
تهیونگ دستش رو دور کمرش گذاشت.
— چون اسم من کنار چیزی قرار گرفته که روی بدن توئه.
مارلا خندید.
— یعنی الان راضیای؟
تهیونگ خم شد و پیشونیش رو بوسید.
— هنوزم از تتو خوشم نمیاد.
مکث کرد.
— ولی این یکی رو چون تو خواستی، قبول کردم.
مارلا لبخند زد.
— شوهر لجباز من.
تهیونگ هم لبخند زد.
— زن لجباز من.
و در حالی که دست همدیگه رو گرفته بودن، از استودیو بیرون رفتن؛
مارلا با یک پروانهی ظریف و اسم مردی که دوستش داشت...
و تهیونگ با این اطمینان که اگر مارلا همینطور ادامه بده، احتمالاً آخرش برای هر چیزی که بخواد، مجبور میشه تسلیم بشه.
«پــایــان»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور بود خوشتون اومدد؟ واسه این بود که یه تنوع بشه واسه فیک بعدی ☕
بچها رمان بعدی از تهیونگه سعی میکنم زود بزارم شماهم حمایتاتونو دریغ نکنیددددد🍫
- ۹۶۹
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط