PR

#P𝗔R𝗧 : 68
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
نیلسو:متاسفم..

+آنا...حالش خوبه؟

نیلسو:انا...

لارا کلافه گفت:انا چی خاله؟چرا نمیگی چیشده

نیلسو:دخترمَن..انای عزیزم..انای‌پاکم..

کمی مکث کرد و با هق هقی ادامه داد:بهش..دست* درازی شد..یه مرد کـثـیف غریبه...انا با دوستش رفته بود یه مهمونی بعدش...اون اتفاق افتاد..خودشو کشت

نیلسو حرف آخر رو که زد گوشی رو قطع نکرد… فقط سکوت کرد.
سکوتی که برای لارا از هر هق‌هقی سنگین‌تر بود.

لارا همون‌جا، روی لبه‌ی خیابون، مچاله شد.
انگار چیزی از درونش کنده شد
نه با دردِ یک ضربه با دردِ فرو رفتنِ آرامِ حقیقت توی استخون.

+آنانای خودکشی کرد

این جمله رو زیر لب تکرار کرد.
انگار هر بار گفتنش ، یک لایه از امید رو خاکستر می‌کرد.

دستاش بی‌اختیار می‌لرزید.
اما بدتر از لرزش خالی شدنِ سرش بود؛ انگار مغزش قبول نمی‌کرد..چطور ممکنه دنیا پَسته بعضی از ادم ها پَست تر...

نگاهش رفت سمت آسمون.
هوا سردتر از همیشه بود، ولی بیشتر از سرما… چیزی که داخلش می‌سوخت، قلبش بود.

همون لحظه، خاطره‌ها از جلوی چشمش رژه رفتن:
لارا بعد خرید برگشت خونه در اتاق رو باز کرد همه‌ی لامپ ها خاموش بودن
هیچ صدایی نمیومد

+تهیونگ خونه ای؟

صدای عجیب و ترسناکی توی گوشش پیچید ترسیده به سمت لامپ رفت قبل اینکه روشنش کمه لامپ ها همه روشن شدن

انا/تهیونگ/جونهی:تولدتتت مبارک

انا برف شادی رو رو سر لارا خالی کرد
لارا که تازه از شوک در اومده بود خندید و برف شادی رو از دستش گرفت و زد به موهاش..به سمت اتاقش فرار کرد

آنا درحالی که دنبالش میدوید گفت:یااا مگه اینکه دستم بهت نرسه شیطون کوچولو...

+مثلا میخوای چیکار کنی آنانای کوچولو

انا از لقب جدیدی که لارا بهش داده بود خنده ای زد سریع گفت:لار ار چطوره؟ لار ار کوچولویَ مَن.

...

از فکر بیرون اومد اشکاش بی اختیار میریختن
گوشیش رو محکم‌تر گرفت انگار با فشار دادنِ گوشی می‌تونست جلوی فرو ریختن خودش رو بگیره.

+پس من چرا هنوز زنده‌ام؟

صدایی که از خودش شنید، از خودش نبود.
صدای کسی بود که فقط اسمش لارا بود.
دیگه حتی نفس کشیدن هم انگار سخت شده بود.
چشم‌هاش تارشد..و سیاهی مطلق

*پایان قلش بک*

از فکر کسایی که فکر بهشون عذابش میداد بیرون اومد..
به خودش اومد دید وسط خیابونه ماشین ها بوق میزدن..
قبل اینکه از خیابون بیاد ماشینی به سرعت به سمتش اومد دستش رو بلند کرد و جیغ زد
ماشین قبل اینکه بهش بخوره توقف کرد...
لارا روی زمین افتاد صدای باز شدن در ماشین اومد
انگار دونفر بودن

هانول:راه های دیگه ای هم واسه خودکشی هست خانم کیم...

با تعجب به صاحب صدا نگاه کرد با دیدن هانول چشم هاش گرد شد به مرد کنارش که نگاه کرد انگار دنیا براش همون لحضه متوقف شد..اون مَردی که کنار هانول بود..کت شلوار مشکی تنش بود..سرش رو یکم بالاتر گرفت تا مطمئن بشه که اشتباه گرفته اما نه... اون شخص جونگکوک بود!!

+جونگ..جونگ کوک!!

کوک با تعجب به لارا نگاه کرد و گفت

جونگکوک:تو منو میشناسی؟

هانول سریع گفت:کیه که تورو نشناسه مردِ معروفِ من..
دیدگاه ها (۸)

#P𝗔R𝗧 : 69#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 70#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 67CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#PART : 66 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦...

#P𝗔R𝗧 : 57〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط