دلت ميخواهد پيکرت را

دلت ميخواهد پيکرت را
به فراموشی ِ چين و چروک ملحفه ها
بسپاری
چشم بدوزی به سقف
به خوابی عميق و بی رويا بروی.
...
چه اضطراب تاريکيست
در صبحی که به جنگ با بيداری ميروی .
لابلای نفس کشيدن هايت گم ميشوی
غريبگی از لايه های بوی سيگار و ادکلن گوچی
هجوم می اورد و ........
...
چه سردرگمی عجيبی ست
در صبحی که پر از بيگانگيست با زندگی ٬
دلت اينده ای که نداری ميخواهد
صورت را پنهان ميکنی تا
فریاد هايت به ديوارها نرسند .
...
چه وابستگی تلخيست
در صبحی که کودکانه به پتويت چنگ می اندازی و
برای در بستر ماندن ٬
در به در بهانه ای
زندگی را ورق ميزنی
سيگاری ديگر و
سيگاری ديگر و ...
دردت هم تمام نمی شود
...
چه صبح غريبی بود
دلربا و مرگبار
.........................................
ثانيه ها رج می خورند ..
دقيقه ها تنيده می شوند ..
ساعت ها بافته می شوند ..
دیدگاه ها (۸)

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم انق...

آه ای دل ، من همی دارم سخن با تو ؛ فقط با تو ! نه کس خواهم...

دلم تنگ است نمي دانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوي پريشان ...

آخر شبه میدونم بستی چشاتو یکی جای منه میدونم هر کی که باتو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط