پارت هشتم[فصل اول] | اولین زنگ تفریح ☀️🌸
پارت هشتم[فصل اول] | اولین زنگ تفریح ☀️🌸
🔔 دینگ... دینگ...
زنگ کلاس به صدا درآمد.
همین که معلم از کلاس خارج شد، صدای حرف زدن همهی دانشآموزها کلاس را پر کرد.
آنیا با ذوق از جایش بلند شد.
آنیا: «الیزه! بیا بریم حیاط! 🥜✨»
الیزه لبخند کوچکی زد و کیفش را بست.
الیزه: «باشه...»
بکی هم از جایش بلند شد.
بکی: «منم باهاتون میام.»
سه دختر کنار هم از کلاس بیرون رفتند.
💭 ذهن الیزه: "این اولین زنگ تفریحمه..."
"هیچوقت فکر نمیکردم یه روز کنار همسنوسالهام راه برم..."
"خیلی خوشحالم..." 🌸
آنیا با لبخند به او نگاه کرد.
آنیا: «از امروز دیگه تنها نیستی! 😊»
الیزه آرام سرش را پایین انداخت.
الیزه: «ممنون...»
داخل کلاس...
لئو هنوز روی صندلی نشسته بود و با مدادش بازی میکرد.
دامیان هم مشغول مرتب کردن کتابهایش بود.
لئو نگاهی به او انداخت.
لئو: «تو همیشه اینقدر جدیای؟»
دامیان بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
دامیان: «به تو ربطی نداره.»
لئو خندید.
لئو: «واقعاً اعصاب نداری...»
قبل از اینکه دامیان چیزی بگوید...
امیل با اخم جلو آمد.
امیل: «هی! مودب باش! داری با دامیان دزموند حرف میزنی! 😠»
اوئن هم دست به سینه ایستاد.
اوئن: «آره! رئیس از تو وقتش باارزشتره!»
لئو فقط پوزخندی زد.
لئو: «عجب... دو تا محافظ هم داری؟»
امیل: «محافظ نیستیم! ما بهترین دوستاشیم!»
اوئن: «اگه میخوای با دامیان کلکل کنی، اول باید از ما رد بشی!»
دامیان آهی کشید.
دامیان: «امیل، اوئن... لازم نیست جوابشو بدین.»
بعد رو به لئو کرد.
دامیان: «فقط سرت به کار خودت باشه.»
لئو: «نگران نباش... اتفاقاً قصد ندارم با آدمای مغرور دوست بشم.»
💭 ذهن لئو: "از این پسره اصلاً خوشم نمیاد..."
💭 ذهن دامیان: "این تازهوارده زیادی پرروئه..."
در همین لحظه...
بکی که همراه آنیا و الیزه از کلاس بیرون میرفت، برای لحظهای برگشت و نگاهش به لئو افتاد.
لئو با بیخیالی دستش را داخل جیبش گذاشته بود و همان نیشخند همیشگی روی لبش بود.
💭 ذهن بکی: "هومف..."
"همهی دخترای کلاس از صبح فقط دربارهی اون حرف میزنن..."
"راستش... یکم خوشتیپه..." 😳
"نه نه نه! بکی، جمعش کن!"
"از روز اول که آدم روی یکی کراش نمیزنه!"
آنیا که طبق معمول ذهن بکی را خوانده بود، لبخند شیطنتآمیزی زد.
💭 ذهن آنیا: "اوهووو... بکی روی لئو کراش زده! 😂🥜"
بکی متوجه نگاه آنیا شد.
بکی: «چ... چیه؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟! 😳»
آنیا: «هیچییی... 😏»
الیزه با تعجب به آن دو نگاه کرد.
الیزه: «چیزی شده؟»
آنیا و بکی همزمان گفتند:
«نه!»
الیزه آرام خندید.
شاید...
این اولین زنگ تفریح، شروع دوستیهای تازه و رقابتهای جدید در آکادمی ادن بود...
ادامه دارد... 🌸
#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin
🔔 دینگ... دینگ...
زنگ کلاس به صدا درآمد.
همین که معلم از کلاس خارج شد، صدای حرف زدن همهی دانشآموزها کلاس را پر کرد.
آنیا با ذوق از جایش بلند شد.
آنیا: «الیزه! بیا بریم حیاط! 🥜✨»
الیزه لبخند کوچکی زد و کیفش را بست.
الیزه: «باشه...»
بکی هم از جایش بلند شد.
بکی: «منم باهاتون میام.»
سه دختر کنار هم از کلاس بیرون رفتند.
💭 ذهن الیزه: "این اولین زنگ تفریحمه..."
"هیچوقت فکر نمیکردم یه روز کنار همسنوسالهام راه برم..."
"خیلی خوشحالم..." 🌸
آنیا با لبخند به او نگاه کرد.
آنیا: «از امروز دیگه تنها نیستی! 😊»
الیزه آرام سرش را پایین انداخت.
الیزه: «ممنون...»
داخل کلاس...
لئو هنوز روی صندلی نشسته بود و با مدادش بازی میکرد.
دامیان هم مشغول مرتب کردن کتابهایش بود.
لئو نگاهی به او انداخت.
لئو: «تو همیشه اینقدر جدیای؟»
دامیان بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
دامیان: «به تو ربطی نداره.»
لئو خندید.
لئو: «واقعاً اعصاب نداری...»
قبل از اینکه دامیان چیزی بگوید...
امیل با اخم جلو آمد.
امیل: «هی! مودب باش! داری با دامیان دزموند حرف میزنی! 😠»
اوئن هم دست به سینه ایستاد.
اوئن: «آره! رئیس از تو وقتش باارزشتره!»
لئو فقط پوزخندی زد.
لئو: «عجب... دو تا محافظ هم داری؟»
امیل: «محافظ نیستیم! ما بهترین دوستاشیم!»
اوئن: «اگه میخوای با دامیان کلکل کنی، اول باید از ما رد بشی!»
دامیان آهی کشید.
دامیان: «امیل، اوئن... لازم نیست جوابشو بدین.»
بعد رو به لئو کرد.
دامیان: «فقط سرت به کار خودت باشه.»
لئو: «نگران نباش... اتفاقاً قصد ندارم با آدمای مغرور دوست بشم.»
💭 ذهن لئو: "از این پسره اصلاً خوشم نمیاد..."
💭 ذهن دامیان: "این تازهوارده زیادی پرروئه..."
در همین لحظه...
بکی که همراه آنیا و الیزه از کلاس بیرون میرفت، برای لحظهای برگشت و نگاهش به لئو افتاد.
لئو با بیخیالی دستش را داخل جیبش گذاشته بود و همان نیشخند همیشگی روی لبش بود.
💭 ذهن بکی: "هومف..."
"همهی دخترای کلاس از صبح فقط دربارهی اون حرف میزنن..."
"راستش... یکم خوشتیپه..." 😳
"نه نه نه! بکی، جمعش کن!"
"از روز اول که آدم روی یکی کراش نمیزنه!"
آنیا که طبق معمول ذهن بکی را خوانده بود، لبخند شیطنتآمیزی زد.
💭 ذهن آنیا: "اوهووو... بکی روی لئو کراش زده! 😂🥜"
بکی متوجه نگاه آنیا شد.
بکی: «چ... چیه؟! چرا اینجوری نگام میکنی؟! 😳»
آنیا: «هیچییی... 😏»
الیزه با تعجب به آن دو نگاه کرد.
الیزه: «چیزی شده؟»
آنیا و بکی همزمان گفتند:
«نه!»
الیزه آرام خندید.
شاید...
این اولین زنگ تفریح، شروع دوستیهای تازه و رقابتهای جدید در آکادمی ادن بود...
ادامه دارد... 🌸
#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin
- ۲۶۳
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط