𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱
𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱
✦ات ویو
تمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرفهای ریچارد فکر میکردم.
«پارک مسابقه رو جلو انداخته...»
چرا؟
مگه انقدر عجله داشت؟
همین که وارد خونه شدم، همه توی هال نشسته بودن.
جین: ات، بالاخره اومدی.
ات: آره.
خواستم برم سمت اتاقم که صدای نامجون باعث شد وایسم.
نامجون: ات...
برگشتم سمتش.
ات: جانم؟
نامجون: امروز حالت خوب نبود.
ات: فقط خسته بودم.
نامجون: مطمئنی؟
لبخند زورکی زدم.
ات: آره.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، رفتم سمت اتاقم.
همین که در رو بستم، روی زمین نشستم.
گوشیمو درآوردم.
یه پیام از ریچارد اومده بود.
ریچارد: «امشب ساعت یازده، انبار قدیمی.»
نفسمو بیرون دادم.
ات: فقط امیدوارم کسی نفهمه...
ساعت ۱۰:۵۰ شب
همه خواب بودن.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
همین که خواستم در خونه رو باز کنم...
تق!
برگشتم.
جونگکوک پشت سرم ایستاده بود.
جونگکوک: کجا میری؟
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
ات: یه... یکم هوا میخواستم.
جونگکوک به ساعتی که روی دیوار بود نگاه کرد.
جونگکوک: ساعت یازده شبه.
ات: خوابم نمیبرد.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک: مواظب خودت باش.
ات: حتماً.
سریع از خونه بیرون اومدم.
اما خبر نداشتم...
جونگکوک هنوز پشت پنجره ایستاده و رفتنم رو نگاه میکنه.
جونگکوک ویو
ات...
چیزی رو ازمون مخفی میکرد.
از وقتی اون مرد...
همون ریچارد...
اومده بود، ات عوض شده بود.
گوشیمو برداشتم.
جونگکوک: ته...
تهیونگ: هوم؟
جونگکوک: ات نصف شب از خونه رفت.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ: تنها؟
جونگکوک: آره.
تهیونگ: من دارم میام.
✦ریچارد ویو
چند دقیقه بعد ات رسید.
ات: چرا خواستی بیام؟
ریچارد یه جعبه فلزی روی میز گذاشت.
ریچارد: بازش کن.
ات در جعبه رو باز کرد.
داخلش چند عکس بود.
ات: اینا کیا هستن؟
ریچارد: افراد اصلی باند پارک.
ات با دقت به عکسها نگاه کرد.
ریچارد: همهشونو حفظ کن.
ات: برای چی؟
ریچارد: چون فردا ممکنه هر کدومشون روبهروت قرار بگیرن.
ات اخم کرد.
ات: ولی قرار نبود مسابقه انقدر زود باشه.
ریچارد: پارک قوانین بازی رو عوض کرده.
یه پاکت دیگه جلوش گذاشت.
ریچارد: و یه خبر بدتر...
ات پاکت رو باز کرد.
چشماش گرد شد.
ات: این...
عکس خودم بود...
همون عکسی که موقع ورود به کمپانی گرفته شده بود.
پشت عکس فقط یه جمله نوشته شده بود:
«دارم نزدیکتر میشم...»
تهیونگ و جونگکوک ویو
ماشین رو چند خیابون اونطرفتر پارک کردیم.
از دور دیدیم ات کنار ریچارد ایستاده.
تهیونگ: اون همونه...
جونگکوک: آره.
تهیونگ خواست پیاده بشه.
جونگکوک دستشو گرفت.
جونگکوک: نه...
اول باید بفهمیم اون مرد کیه.
در همین لحظه، یه ماشین مشکی روبهروی انبار توقف کرد.
مردی با کت بلند از ماشین پیاده شد.
ریچارد با دیدنش اخم کرد.
ات آروم پرسید:
ات: اون کیه...؟
ریچارد با صدای آروم گفت:
ریچارد: بدبخت شدیم...
پارک... خودش اومده.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
✦ات ویو
تمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرفهای ریچارد فکر میکردم.
«پارک مسابقه رو جلو انداخته...»
چرا؟
مگه انقدر عجله داشت؟
همین که وارد خونه شدم، همه توی هال نشسته بودن.
جین: ات، بالاخره اومدی.
ات: آره.
خواستم برم سمت اتاقم که صدای نامجون باعث شد وایسم.
نامجون: ات...
برگشتم سمتش.
ات: جانم؟
نامجون: امروز حالت خوب نبود.
ات: فقط خسته بودم.
نامجون: مطمئنی؟
لبخند زورکی زدم.
ات: آره.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، رفتم سمت اتاقم.
همین که در رو بستم، روی زمین نشستم.
گوشیمو درآوردم.
یه پیام از ریچارد اومده بود.
ریچارد: «امشب ساعت یازده، انبار قدیمی.»
نفسمو بیرون دادم.
ات: فقط امیدوارم کسی نفهمه...
ساعت ۱۰:۵۰ شب
همه خواب بودن.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
همین که خواستم در خونه رو باز کنم...
تق!
برگشتم.
جونگکوک پشت سرم ایستاده بود.
جونگکوک: کجا میری؟
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
ات: یه... یکم هوا میخواستم.
جونگکوک به ساعتی که روی دیوار بود نگاه کرد.
جونگکوک: ساعت یازده شبه.
ات: خوابم نمیبرد.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک: مواظب خودت باش.
ات: حتماً.
سریع از خونه بیرون اومدم.
اما خبر نداشتم...
جونگکوک هنوز پشت پنجره ایستاده و رفتنم رو نگاه میکنه.
جونگکوک ویو
ات...
چیزی رو ازمون مخفی میکرد.
از وقتی اون مرد...
همون ریچارد...
اومده بود، ات عوض شده بود.
گوشیمو برداشتم.
جونگکوک: ته...
تهیونگ: هوم؟
جونگکوک: ات نصف شب از خونه رفت.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ: تنها؟
جونگکوک: آره.
تهیونگ: من دارم میام.
✦ریچارد ویو
چند دقیقه بعد ات رسید.
ات: چرا خواستی بیام؟
ریچارد یه جعبه فلزی روی میز گذاشت.
ریچارد: بازش کن.
ات در جعبه رو باز کرد.
داخلش چند عکس بود.
ات: اینا کیا هستن؟
ریچارد: افراد اصلی باند پارک.
ات با دقت به عکسها نگاه کرد.
ریچارد: همهشونو حفظ کن.
ات: برای چی؟
ریچارد: چون فردا ممکنه هر کدومشون روبهروت قرار بگیرن.
ات اخم کرد.
ات: ولی قرار نبود مسابقه انقدر زود باشه.
ریچارد: پارک قوانین بازی رو عوض کرده.
یه پاکت دیگه جلوش گذاشت.
ریچارد: و یه خبر بدتر...
ات پاکت رو باز کرد.
چشماش گرد شد.
ات: این...
عکس خودم بود...
همون عکسی که موقع ورود به کمپانی گرفته شده بود.
پشت عکس فقط یه جمله نوشته شده بود:
«دارم نزدیکتر میشم...»
تهیونگ و جونگکوک ویو
ماشین رو چند خیابون اونطرفتر پارک کردیم.
از دور دیدیم ات کنار ریچارد ایستاده.
تهیونگ: اون همونه...
جونگکوک: آره.
تهیونگ خواست پیاده بشه.
جونگکوک دستشو گرفت.
جونگکوک: نه...
اول باید بفهمیم اون مرد کیه.
در همین لحظه، یه ماشین مشکی روبهروی انبار توقف کرد.
مردی با کت بلند از ماشین پیاده شد.
ریچارد با دیدنش اخم کرد.
ات آروم پرسید:
ات: اون کیه...؟
ریچارد با صدای آروم گفت:
ریچارد: بدبخت شدیم...
پارک... خودش اومده.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
- ۳۴۹
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط