گاه باید فقط آرام از آنجا بروی

گاه باید فقط آرام از آنجا بروی
بِگذاری دل و دل واپس فردا بروی

سیل اندوه بیاید همه امواج بلا
ببری قایق و تا آخر دریا بروی

بروی چَشم ببندی به خودت، خاطره هات
مرد باشی و بسوزی، تک و تنها بروی

اشک را بغض کنی رعشه بگیرد بدنت
لب بدوزی و ولی غرق تمنّا بروی

او غزل باشد و لبریز تو هر قافیه اش
شاعرش باشی و با این همه حالا بروی

حس مجنون ببری با دل پُر پیشکش و
خالی از عاطفه ی سنگی لیلا بروی

در سکوت نفس سرد دلش، از سر درد
حسّ فریاد شوی لال و شکیبا بروی

عاشقی درد قشنگی ست ولی مجبوری
پا گُذاری به دلت آخر و رسوا بروی
دیدگاه ها (۵)

کاش می شد ... تمام داستان های دنیا را از دهان تو بشنوم ! تما...

سلطان دلها باش اما دل نــــــــــشــــــــــکــــــــــن!بزا...

ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ،...

گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نه گفته بودی عاشقم هست...

گاه باید فقط آرام از آنجا برویبِگذاری دل و دل واپس فردا بروی...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

درد یعنی بروی دردسرش کم بشود

درد یعنی

درد یعنی بزنی دست به انکار خودتعاشقش باشی و افسوس گرفتار خود...

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت عاشقش باشی و افسوس گرفتار خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط