🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

فرصت ندادم بلند بشه و سریع روش خیمه زدم!

خواست هولم بده که دستاشو محکم گرفتم و صورتمو به گوشش نزدیک کردم: نباید به یه پسر اعتماد کنی!
اونم اینطوری که بیای توی خونه ش!

لرزید: من.... من... من فکر نمیکردم... که... که...!

نیشخند زدم: اشتباه کردی!...

خیلی خودمو تحمل میکردم!

نزدیک میشدم... نه هی... هی پسر صبر کن! اون تازه چهارده سالشه! هنوز هجده سالش نشده! برای بوسه روی لبش.... خیلی زوده!

اره... این دختر با تمام دخترایی ک میشناختم خیلی فرق داره! این دختر... اصلا دختر کثیفی نیست!

حالا که پیش منه... نمیخوام بزارم مثل بقیه دخترا بشه!
اره! خوب تربیتش میکنم!

بوسه ای روی گردنش زدم و ازش دور شدم و بلند شدم.

هنوز از شوک تکون نمیخورد... دستمو سمتش دراز کردم: من اینجور آدمی نیستم که بی رحمانه گولت بزنم و بهت تجاوز کنم! منظورم از حرفام این بود که باید مراقب خودت باشی! آدما... همشون یه مشت دروغ گوان!!

با لرزش دستمو گرفت و بلند شد...

الان... هیچ واکنش خاصی نداشت!

تق تق...!

_بیا داخل!

در باز شد و خدمتکار اومد داخل و سینی شام رو گذاشت رو میزو بشقاب هارو چید و رفت...

با خوشحالی رو به ا. ت گفتم: آخجوونننن بریمم غذااااا

بعد با بغض گفتم: منکه خیلی گشنمه!

فقط بهم نگاه میکرد! نه لبخندی... نه هیچی! در عین ساده بودنش، احساسی هم نداشت!!

رفتم کنار میز و بهش اشاره کردم: هی بیا اینجا زودد!!

بلند شد و اومد کنار میز که صندلی روبروم رو براش عقب کشیدم: بشین!

سرتکون داد و نشست. سریع رفتم و روبروش نشستم و به بشقاب های پر از غذا اشاره کردم: همش مال توعه!هرچی دوست داری بخور!

چشماش برقی زد: همششش!!؟؟

لبخندی زدم:بله همش!

بشقاب رامن رو برداشت و تند تند شروع کرد به خوردن!

کنار لبش سسی شده بود... دستمو دراز کردم و براش پاک کردم:دختر کوچولوی من!

بعد از غذا... به تخت خیره شد!

من من کردم: تو روی تخت بخواب... من... منم توی تراس!

تعظیمی کرد و روی تخت دراز کشید. خم شدم و موهاشو نوازش کردم: شب بخیر ا. ت!

اروم گفت: شب بخیر!

با لبخند ازش دور شدم و وارد تراس شدم...


ویو ا. ت

تمام مدت بهش نگاه میکردم... چجوری میخواد توی تراس بخوابه!؟؟

پرده با باد هماهنگ بود و دائم تکون میخورد... وایب جالبی بود... وایب جالبی داشت، جونگکوک!
چیز زیادی درباره ش نمیدونم... فقط میدونم که پولداره! اما... اون واقعا کیه!؟



⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱۶)

ادیت جدیدم:

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part۶اولش خیلی شوکه شد...

بعد مامان ا. ت به کوک گفت مامان ا. ت : پسرم میخوام امشبا. ت...

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط