افسوس که انسان قدر سعادت را نمی‌داند، موقعی می‌فهمی که آن

افسوس که انسان قدر سعادت را نمی‌داند، موقعی می‌فهمی که آن را از دست داده‌ای. آه که در عرض یک سال چه وقایعی رخ داده است. یادت می‌آید که من در شبانه‌روزی چقدر خوشحال بودم؟ آن وقت نمی‌دانستم که عاشق هستم. رفته رفته درک می‌کنی که موریانه‌ای دارد وجودت را می‌جود، روح و جسم تو را در خود می‌گیرد، می‌بینی کسی وجود دارد که برایت از هوایی که تنفس می‌کنی، واجب‌تر است.
... حالا زندگی‌ام در انتظار ورود پستچی خلاصه شده است. اغلب هم نامه‌ای دریافت نمی‌کنم. ولی من به هر حال، پر از امید انتظار آن ساعت را می‌کشم و بعد، وقتی آن لحظه خوب یا بد می‌گذرد، باز با همان امید سابق، به انتظار روز بعد، بر جا می‌مانم. اگر روزی حواسم به جای دیگری معطوف باشد و پستچی سر برسد، آن وقت معلوم می‌شود که از عشقم کاسته شده است...!

 هیچ یک از آن‌ها بازنمی‌گردد | آلبا دِ سس پِدِس | مترجم: بهمن فرزانه
دیدگاه ها (۲)

من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی، می نویسم. از وقتی اولی...

ما در حسرت دنیایی زندگی می کنیم که جدایی توش راهی نداشته باش...

مه لقا جابری...

چشمان مه لقا جابری...

گاهی زندگی آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود…آدم‌ها می‌آیند و ...

تو بچگی، هفت‌ساله خوابیدم...پنجاه‌ساله بیدار شدم.از همان شب،...

بعضی دلتنگی‌ها اسم ندارند...بی‌صدا می‌آیند،در تمامِ وجودت ری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط