" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁴⁸
_ چرا انقدر داری راحت راجب این چیزا حرف میزنی؟!
+ چون از بچگی بین یسری بادیگارد بزرگ شدم.
_ تهیونگ من میترسم!
بیا بریم تا اتفاق بدی نیوفتاده!
+ خیلی تهدید به مرگ شدم جونگکوکا...
ولی هیچوقت جرئت نکرده منو بکشه!
_ خب معلومه تو پسرشی!
ولی من چی؟!
من فقط یه پسر غریبم!
دیدنش تو اون حالت اصلا حس خوبی نداشت
دیدن ترسش خیلی حس بدی بهم میداد.
دستاش میلرزید.
نفساش سنگین شده بود.
چشم هایش پر از ترس بود.
دستانش را در دستانم گرفتم تا لرزشش را کنترل کنم.
+ شاید یه غریبه باشی...
اما دلیل زندگی کردن پسرشی!
نگاهش آرام شد با لبخندی ملیح و زیبا بر لبانش به من نگاه میکرد.
کمی بعد آرام نزدیک تر آمد و بغلم کرد.
انگار که هروقت نیاز داشت آرام شود...
آغوش من بهترین جا بود.
متقابلا بغلش کردم.
چیزی که هم او نیاز داشت... و حتی من.
من نیز مانند خودش به بغل گرفته شدن نیاز داشتم.
من هم نیاز داشتم هر وقت خسته بودم در بغل او باشم.
و الان دقیقا داشتم همین کار را میکردم.
کمی بعد از من جدا شد.
انگار که بعد از بغل گرفتن من...
خستگی از تنش در رفته باشد.
خودم نیز همینطور.
احساس سبکی داشتم.
گفت...
_ خب، حالا که حالت بهتره...
نظرت عوض نشده؟!
+ جونگکوک نمیتونیم ریسک کنیم!
باور کن این یه تلهست!
مطمئنم نقشهاش اینه که ما دو تا رو از هم دور کنه!
_ چرا باید اینکارو کنه؟!
+ که منو لایلا ازدواج کنیم!
اون دنبال خوشبختی من نیست!
فقط میخواد شرکتش پیشرفت کنه!
اگه صلاح منو میخواست...منم الان فراری نبودم!
مطمئنم همین الانم کلی آدم فرستاده دنبالمون!
و دقیقا بعد از این حرف تهیونگ زنگ خانه به صدا در آمد.
هر دو با تعجب به هم نگاه میکردند.
جونگکوک اول بلند شد و رفت سمت آیفون خانه.
تهیونگ پشت سرش آمد.
یک مرد با کت سیاه، ماسک و عینک آفتابی.
_ میشناسیش؟!
+ آره.
_ چیکار کنیم؟!
+ جواب بده فقط عادی صحبت کن!
جونگکوک مخالفتی نکرد.
نفی عمیقی کشید و گوشی را برداشت.
_ بله؟!
_ لطفا باز کنید!
_ شما؟!
_ ما دنبال یه فرد گمشده میگردیم!
_ چطور میتونم کمکتون کنم؟!
_ بذارید بیایم داخلو بگردیم.
جونگکوک گوشی را برداشت و گفت...
_ چی بگم؟!
+ من میرم تو اتاق زیر پتو.
تو هم بگو بردارم خوابه!
جونگکوک سری تکان داد و باز گوشی را به گوشش چسباند.
_ بفرمایید تو!
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁴⁸
_ چرا انقدر داری راحت راجب این چیزا حرف میزنی؟!
+ چون از بچگی بین یسری بادیگارد بزرگ شدم.
_ تهیونگ من میترسم!
بیا بریم تا اتفاق بدی نیوفتاده!
+ خیلی تهدید به مرگ شدم جونگکوکا...
ولی هیچوقت جرئت نکرده منو بکشه!
_ خب معلومه تو پسرشی!
ولی من چی؟!
من فقط یه پسر غریبم!
دیدنش تو اون حالت اصلا حس خوبی نداشت
دیدن ترسش خیلی حس بدی بهم میداد.
دستاش میلرزید.
نفساش سنگین شده بود.
چشم هایش پر از ترس بود.
دستانش را در دستانم گرفتم تا لرزشش را کنترل کنم.
+ شاید یه غریبه باشی...
اما دلیل زندگی کردن پسرشی!
نگاهش آرام شد با لبخندی ملیح و زیبا بر لبانش به من نگاه میکرد.
کمی بعد آرام نزدیک تر آمد و بغلم کرد.
انگار که هروقت نیاز داشت آرام شود...
آغوش من بهترین جا بود.
متقابلا بغلش کردم.
چیزی که هم او نیاز داشت... و حتی من.
من نیز مانند خودش به بغل گرفته شدن نیاز داشتم.
من هم نیاز داشتم هر وقت خسته بودم در بغل او باشم.
و الان دقیقا داشتم همین کار را میکردم.
کمی بعد از من جدا شد.
انگار که بعد از بغل گرفتن من...
خستگی از تنش در رفته باشد.
خودم نیز همینطور.
احساس سبکی داشتم.
گفت...
_ خب، حالا که حالت بهتره...
نظرت عوض نشده؟!
+ جونگکوک نمیتونیم ریسک کنیم!
باور کن این یه تلهست!
مطمئنم نقشهاش اینه که ما دو تا رو از هم دور کنه!
_ چرا باید اینکارو کنه؟!
+ که منو لایلا ازدواج کنیم!
اون دنبال خوشبختی من نیست!
فقط میخواد شرکتش پیشرفت کنه!
اگه صلاح منو میخواست...منم الان فراری نبودم!
مطمئنم همین الانم کلی آدم فرستاده دنبالمون!
و دقیقا بعد از این حرف تهیونگ زنگ خانه به صدا در آمد.
هر دو با تعجب به هم نگاه میکردند.
جونگکوک اول بلند شد و رفت سمت آیفون خانه.
تهیونگ پشت سرش آمد.
یک مرد با کت سیاه، ماسک و عینک آفتابی.
_ میشناسیش؟!
+ آره.
_ چیکار کنیم؟!
+ جواب بده فقط عادی صحبت کن!
جونگکوک مخالفتی نکرد.
نفی عمیقی کشید و گوشی را برداشت.
_ بله؟!
_ لطفا باز کنید!
_ شما؟!
_ ما دنبال یه فرد گمشده میگردیم!
_ چطور میتونم کمکتون کنم؟!
_ بذارید بیایم داخلو بگردیم.
جونگکوک گوشی را برداشت و گفت...
_ چی بگم؟!
+ من میرم تو اتاق زیر پتو.
تو هم بگو بردارم خوابه!
جونگکوک سری تکان داد و باز گوشی را به گوشش چسباند.
_ بفرمایید تو!
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۳۸۰
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط