پارت چهارم: فاصله‌ی امن

پارت چهارم: فاصله‌ی امن

شام در رستوران، برخلاف تصور سونگمین، اصلاً رسمی نبود. چان بیشتر از اینکه در مورد شرکت حرف بزنه، داشت خاطراتِ سال‌های دور رو مرور می‌کرد؛ از شوخی‌های دبیرستان و کارهای احمقانه‌ای که با هم می‌کردن. سونگمین هم با لبخند گوش می‌داد، اما هر بار که چان سعی می‌کرد بحث رو به زندگیِ شخصیِ الانِ سونگمین بکشونه یا بیش از حد بهش نزدیک بشه، سونگمین ناخودآگاه سرش رو می‌انداخت پایین و با بهانه‌ای مثلِ «یادم رفت پرونده‌ی فردا رو چک کنم»، بحث رو عوض می‌کرد.

چان متوجهِ این عقب‌نشینی‌ها بود. هر بار که می‌خواست دستش رو کمی جلوتر بیاره یا لحنِ صداش رو از اون حدِ "مدیرعامل-منشی" خارج کنه، می‌دید که سونگمین چطور مثلِ یک پرنده‌ی ترسیده، خودش رو جمع‌وجور می‌کنه.

وقتی می‌خواستن از رستوران بیان بیرون، چان به آرومی به سونگمین نزدیک شد تا در رو براش باز کنه. فضایِ بین‌شون اون‌قدر کم بود که سونگمین می‌تونست گرمایِ تنِ چان رو حس کنه. چان لحظه‌ای مکث کرد، انگار می‌خواست چیزی بگه یا حتی دستش رو روی شونه‌ی سونگمین بذاره، اما سونگمین قبل از اینکه چان واکنشی نشون بده، با یک قدمِ سریع به عقب رفت و با لبخندی که کاملاً ساختگی بود، گفت:
«ممنون هیونگ، دیگه خودم می‌تونم برم. دیر وقته، شما هم بهتره استراحت کنید.»

ماشینِ چان کنارِ خیابون منتظر بود. وقتی سونگمین داشت سوارِ تاکسی می‌شد، نگاهِ چان رو روی خودش حس کرد. نگاهی که برخلافِ همیشه، دیگه گرم و مهربون نبود؛ بلکه یک‌جور گیجی و دلخوریِ عمیق تویِ عمقِ مردمک‌های تیره‌اش موج می‌زد.

فردا صبح توی دفتر، فضا سنگین‌تر از همیشه بود. سونگمین سعی کرد تمامِ کارهایِ اداری رو با دقتِ وسواس‌گونه‌ای انجام بده، فقط برای اینکه مجبور نشه رو در رو با چان حرف بزنه.
اما چان کوتاه نمی‌اومد. مدام سونگمین رو برای کارهایِ جزئی به دفترش صدا می‌کرد؛ کارهایی که اصلاً نیازی به حضورِ شخصیِ سونگمین نداشت.

«این گزارش رو ببین سونگمین.»
چان پشت میزش نشسته بود و به جایِ نگاه کردن به پرونده، داشت به صورتِ سونگمین خیره می‌شد. سونگمین سرش رو پایین انداخت و سعی کرد تمرکزش رو رویِ کاغذها نگه داره.
«همه‌چیز مرتبه، قربان. امضاشون کردید؟»

چان پرونده رو گرفت، اما دستش رو رویِ لبه‌ی میز گذاشت، جایی که دستِ سونگمین بود. سونگمین در کسری از ثانیه دستش رو عقب کشید، انگار که دستش سوخته باشه.

چان لحظه‌ای سکوت کرد. جوِ اتاق از همیشه سردتر شد. اون لبخندِ گرم و همیشگی، حالا جاش رو به یک خطِ مستقیم و بی‌حس رویِ لب‌های چان داده بود.
«چرا این‌قدر ازم دوری می‌کنی؟»

صدایِ چان آروم بود، اما لرزشی از دلخوری توش بود که سونگمین رو به وحشت انداخت.
سونگمین آب دهنش رو قورت داد.
«من... من ازت دوری نمیکنم هیونگ. فقط دارم کارم رو درست انجام می‌دم. اینجا دفتره، محیطِ کاره.»

چان از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره رفت. پشتش به سونگمین بود.
«قبلاً این‌طور نبودی. یادت نیست؟ وقتی کوچیک‌تر بودی، همیشه می‌خواستی نزدیکم باشی. چی عوض شده؟»

سونگمین جوابی نداشت. قلبش داشت تویِ سینه‌اش منفجر می‌شد. چطور می‌تونست بگه که نگاه‌های چان، اون‌قدر سنگین شده که انگار داره به اعماقِ روحش نفوذ می‌کنه؟ چطور می‌تونست بگه که از اون فضایِ صمیمی‌ای که چان سعی می‌کرد ایجاد کنه، می‌ترسید؟

چان بدون اینکه برگرده، با صدایِ خش‌داری گفت:
«فکر می‌کردم بعد از هشت سال، قراره دوباره همون رابطه‌ی قدیمی رو داشته باشیم. ولی انگار... انگار فقط منم که دارم برای این نزدیکی تلاش می‌کنم.»

سونگمین هیچ‌چیز نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت و از اتاق خارج شد. پشتِ درِ بسته، تکیه‌اش رو به دیوار داد و نفسِ عمیقی کشید. او می‌دونست که چان دلخور شده، و این دلخوری، از هر چیزی براش سخت‌تر بود. اما اون دیوارِ دفاعی، تنها چیزی بود که داشت.

____________/\_______/\___________
روند داستان راضی کننده هست عزیزانم؟🌚
دیدگاه ها (۲)

محتوا:

من تهش خودمو برا چانمین می‌کشم#chanmin#چانمین#کیم_سونگمین#بن...

پارت سوم: فنجان‌های قهوه و نگاه‌های دزدکیهفته‌ی اولِ سونگمین...

I found you again- part 18

I found you again- part 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط