« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۱۹ (پایانی): «نقطهی جوش و رهایی»
شش ماه بعد.
ساحلِ "ججو" در غروب، منظرهای شاعرانه داشت، اما برای من و تهیونگ، این منظره بویِ شروعی دوباره را میداد که از خاکسترِ یک انفجار بزرگ برخاسته بود.
آن روز صبح در سئول، همه چیز به نقطهی جوش رسید. تهیونگ منتظر نماند تا من انتخاب کنم؛ او حقیقت را، نه با کلمات، بلکه با رفتارش به لیسان فهماند. سردیِ ناگهانی و صراحتی که در نگاهش به من داشت، لیسان را با واقعیتی روبهرو کرد که مدتها از آن فرار میکرد. جداییِ آنها سخت، پر از اشک و ویرانگر بود. لیسان برای مدتی طولانی از هر دوی ما متنفر شد و سئول را ترک کرد تا با خانوادهاش در جای دیگری زندگی کند.
من و تهیونگ مدتی را در انزوا گذراندیم. بارِ گناهِ خیانت به لیسان، مدتی مثل زنجیر به دست و پایمان بسته بود. اما تهیونگ هرگز عقب ننشست. او با صبوریِ عجیبی پایِ تمام لرزشها و گریههای من ایستاد.
حالا، در این ویلای دورافتاده در کنار دریا، او کنار من ایستاده بود. دستش را دور شانهام انداخت و مرا به خودش نزدیک کرد. دیگر نیازی به قفل کردنِ درها نبود. دیگر نیازی به پچپچ کردن در تاریکی نبود.
تهیونگ به افق خیره شد و گفت: «سخت بود، نه؟»
سرم را روی سینهاش گذاشتم. صدای ضربان قلبش آرام و منظم بود. «خیلی سخت. هنوز هم گاهی شبها خوابِ چشمهای لیسان رو میبینم.»
او پیشانیام را بوسید. «بهایِ رسیدن به چیزی که واقعیه، همیشه سنگینه. ما انتخاب کردیم که دیگه دروغ نگیم، حتی به قیمتِ از دست دادنِ همهچیز. حالا دیگه "مردی بین ما" وجود نداره، سنا. فقط من و تو هستیم.»
من به دریا نگاه کردم. موجها میآمدند و ردپاهای روی شن را میشستند. شاید زمان هم میتوانست ردِ دردهای گذشته را بشوید. ما در مسیر ممنوعهای قدم گذاشته بودیم، اما در انتهای آن مسیر، به چیزی رسیده بودیم که هر دو تشنهاش بودیم: یک حقیقتِ عریان، بدون هیچ نقابی.
رابطهی ما با یک دروغ شروع شده بود، اما حالا در سکوتِ ساحل، تنها چیزی که شنیده میشد، حقیقتِ عشقی بود که با وجود تمام تاریکیها، راهش را به سمت نور پیدا کرده بود.
**پایان**
خب اینم از این فیک درخواستی خیلی ممنون بابت حمایت هاتون.
حال کردین چی نوشتم؟
بله فیک درخواستی بعدی هم از تهیونگ است.
پس تا درودی دیگر بدرود.
نگران نباشید فرداشب براتون چند پارتی رو اپ می کنم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۹ (پایانی): «نقطهی جوش و رهایی»
شش ماه بعد.
ساحلِ "ججو" در غروب، منظرهای شاعرانه داشت، اما برای من و تهیونگ، این منظره بویِ شروعی دوباره را میداد که از خاکسترِ یک انفجار بزرگ برخاسته بود.
آن روز صبح در سئول، همه چیز به نقطهی جوش رسید. تهیونگ منتظر نماند تا من انتخاب کنم؛ او حقیقت را، نه با کلمات، بلکه با رفتارش به لیسان فهماند. سردیِ ناگهانی و صراحتی که در نگاهش به من داشت، لیسان را با واقعیتی روبهرو کرد که مدتها از آن فرار میکرد. جداییِ آنها سخت، پر از اشک و ویرانگر بود. لیسان برای مدتی طولانی از هر دوی ما متنفر شد و سئول را ترک کرد تا با خانوادهاش در جای دیگری زندگی کند.
من و تهیونگ مدتی را در انزوا گذراندیم. بارِ گناهِ خیانت به لیسان، مدتی مثل زنجیر به دست و پایمان بسته بود. اما تهیونگ هرگز عقب ننشست. او با صبوریِ عجیبی پایِ تمام لرزشها و گریههای من ایستاد.
حالا، در این ویلای دورافتاده در کنار دریا، او کنار من ایستاده بود. دستش را دور شانهام انداخت و مرا به خودش نزدیک کرد. دیگر نیازی به قفل کردنِ درها نبود. دیگر نیازی به پچپچ کردن در تاریکی نبود.
تهیونگ به افق خیره شد و گفت: «سخت بود، نه؟»
سرم را روی سینهاش گذاشتم. صدای ضربان قلبش آرام و منظم بود. «خیلی سخت. هنوز هم گاهی شبها خوابِ چشمهای لیسان رو میبینم.»
او پیشانیام را بوسید. «بهایِ رسیدن به چیزی که واقعیه، همیشه سنگینه. ما انتخاب کردیم که دیگه دروغ نگیم، حتی به قیمتِ از دست دادنِ همهچیز. حالا دیگه "مردی بین ما" وجود نداره، سنا. فقط من و تو هستیم.»
من به دریا نگاه کردم. موجها میآمدند و ردپاهای روی شن را میشستند. شاید زمان هم میتوانست ردِ دردهای گذشته را بشوید. ما در مسیر ممنوعهای قدم گذاشته بودیم، اما در انتهای آن مسیر، به چیزی رسیده بودیم که هر دو تشنهاش بودیم: یک حقیقتِ عریان، بدون هیچ نقابی.
رابطهی ما با یک دروغ شروع شده بود، اما حالا در سکوتِ ساحل، تنها چیزی که شنیده میشد، حقیقتِ عشقی بود که با وجود تمام تاریکیها، راهش را به سمت نور پیدا کرده بود.
**پایان**
خب اینم از این فیک درخواستی خیلی ممنون بابت حمایت هاتون.
حال کردین چی نوشتم؟
بله فیک درخواستی بعدی هم از تهیونگ است.
پس تا درودی دیگر بدرود.
نگران نباشید فرداشب براتون چند پارتی رو اپ می کنم.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۷۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط