″Why we″
″Why we″
His eyes are still shining
Part:4
کوک:میتونست ولم کنه نیاز نبود آنقدر خودشو بخاطر یه غریبه تو خطر بندازه.
شاید تا اون لحظه تهیونگ و کوک باهم یه غریبه بودن. اما از امروز فصل جدیدی از زندگیشونو قرار بود باهم بسازن. چشماش گرم شدن و به خواب عمیقی رفت.. صبح طبق معمول با صدای خاله عزیزش بیدار شد .. کاراشو کرد و راهی دانشگاه شد.. اسم دانشگاه همه رو یاد درس مینداخت اما واقعا درونش اینطوری نبود همه درحال مخ زنی و تلاش برای جذب جنس مخالف بودن .. کوک علاقه ای به دخترا نداشت.. سعی میکردم محدوده خودش رو حفظ کنه.. کلاس اول طراحی آناتومی بدن داشت. صندلیش نشست و با دقت به حرف های معلم گوش میداد.. شاید اون تنها کسی بود که توی اون کلاس واقعا درس میخوند اما خوب همه بهش میگفتن. با استاد خوابیده رو نمره گرفته.. اهمیتی به حرفاشون نمیداد... حدود ده ساعت امروز باید توی دانشگاه میبود ..
ساعت هشت شب بود که کلاس هاش تموم شدن .. خسته کوفته به سمت در خروجی دانشگاه میرفت. که دستش توسط یکی کشیده شد.. نگاهی به اون فرد کرد.. اون فکر میکرد بعد از مدرسه دیگه قلدری تو دانشگاه نیست اما خوب .. همه چی اون جوری که اون میخواست نشد..
یوجین:هیییی خوشگله شماره میدی؟
کوک فقط نگاهی خسته انداخت.
کوک: من گی نیستم.
یوجین:ولی به دخترا هم علاقه نداری.
کوک دستشو اروم جدا کرد از یوجین..
کوک:این دلیل میشه که بخوام بیام زیر تو؟ اخمی کرد.
یوجین خندید
یوجین:همه میخوان یه بار زیر من بیان بچه .
کوک:من همه نیستم..
از دانشگاه خارج شد. ولی یوجین پشت سرش همچنان راه میومد کوک نگاهی به کافه کرد رو به روش کرد. کوک:شاید اگه به بهونه قهوه یکم بشینم ولم کنه .. با خودش گفت.
اروم وارد کافه شد زنگوله در به صدا در آمد
تهیونگ: خوش آمدید.
سرش پایین بود ولی با کوک سریع شناختش..
کوک: میشه یه کاپوچینو سفارش بدم؟
تهیونگ نگاهی کرد و لبخند زد .
یوجین: و یدونه هات چاکلت ..
تهیونگ انگار بهش الهام شد که چه اتفاقی برای کوک افتاده..
تهیونگ لبخندی زد .
تهیونگ:عشقم کوک میشه بیای کمکم کنی؟
کوک برای رهایی از یوجین سری تکون داد .و خواست بیاد پشت کافه که یوجین دستشو گرفت
یوجین:عشقم کوک؟
تهیونگ اخمی کرد و کوک و پشت خودش قرار داد.
تهیونگ:یاد نگرفتی دنبال کسی که همسر داره راه نیوفتی؟
یوجین :شوگر ددی ؟ خندید.
تهیونگ اهمیتی نداد و کوک و پشت کافه برد.
تهیونگ: خوب سفارشتون؟
یوجین:میدونی اونی که اسمشو همسرت گذاشتی چند بار بخاطر نمره زیر اینو اون بوده؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ:بتو مربوط نیست ، این اتفاق که نیوفتاده ولی اگه نیاز هم به نمره داشته باشه با مانی حل میشه نیاز نیست همچین کار کثیفی کنه.
یوجین:حسرتشو تو دلت میزارم.
و از کافه بیرون رفت.. تهیونگ به سمت کوک که....
His eyes are still shining
Part:4
کوک:میتونست ولم کنه نیاز نبود آنقدر خودشو بخاطر یه غریبه تو خطر بندازه.
شاید تا اون لحظه تهیونگ و کوک باهم یه غریبه بودن. اما از امروز فصل جدیدی از زندگیشونو قرار بود باهم بسازن. چشماش گرم شدن و به خواب عمیقی رفت.. صبح طبق معمول با صدای خاله عزیزش بیدار شد .. کاراشو کرد و راهی دانشگاه شد.. اسم دانشگاه همه رو یاد درس مینداخت اما واقعا درونش اینطوری نبود همه درحال مخ زنی و تلاش برای جذب جنس مخالف بودن .. کوک علاقه ای به دخترا نداشت.. سعی میکردم محدوده خودش رو حفظ کنه.. کلاس اول طراحی آناتومی بدن داشت. صندلیش نشست و با دقت به حرف های معلم گوش میداد.. شاید اون تنها کسی بود که توی اون کلاس واقعا درس میخوند اما خوب همه بهش میگفتن. با استاد خوابیده رو نمره گرفته.. اهمیتی به حرفاشون نمیداد... حدود ده ساعت امروز باید توی دانشگاه میبود ..
ساعت هشت شب بود که کلاس هاش تموم شدن .. خسته کوفته به سمت در خروجی دانشگاه میرفت. که دستش توسط یکی کشیده شد.. نگاهی به اون فرد کرد.. اون فکر میکرد بعد از مدرسه دیگه قلدری تو دانشگاه نیست اما خوب .. همه چی اون جوری که اون میخواست نشد..
یوجین:هیییی خوشگله شماره میدی؟
کوک فقط نگاهی خسته انداخت.
کوک: من گی نیستم.
یوجین:ولی به دخترا هم علاقه نداری.
کوک دستشو اروم جدا کرد از یوجین..
کوک:این دلیل میشه که بخوام بیام زیر تو؟ اخمی کرد.
یوجین خندید
یوجین:همه میخوان یه بار زیر من بیان بچه .
کوک:من همه نیستم..
از دانشگاه خارج شد. ولی یوجین پشت سرش همچنان راه میومد کوک نگاهی به کافه کرد رو به روش کرد. کوک:شاید اگه به بهونه قهوه یکم بشینم ولم کنه .. با خودش گفت.
اروم وارد کافه شد زنگوله در به صدا در آمد
تهیونگ: خوش آمدید.
سرش پایین بود ولی با کوک سریع شناختش..
کوک: میشه یه کاپوچینو سفارش بدم؟
تهیونگ نگاهی کرد و لبخند زد .
یوجین: و یدونه هات چاکلت ..
تهیونگ انگار بهش الهام شد که چه اتفاقی برای کوک افتاده..
تهیونگ لبخندی زد .
تهیونگ:عشقم کوک میشه بیای کمکم کنی؟
کوک برای رهایی از یوجین سری تکون داد .و خواست بیاد پشت کافه که یوجین دستشو گرفت
یوجین:عشقم کوک؟
تهیونگ اخمی کرد و کوک و پشت خودش قرار داد.
تهیونگ:یاد نگرفتی دنبال کسی که همسر داره راه نیوفتی؟
یوجین :شوگر ددی ؟ خندید.
تهیونگ اهمیتی نداد و کوک و پشت کافه برد.
تهیونگ: خوب سفارشتون؟
یوجین:میدونی اونی که اسمشو همسرت گذاشتی چند بار بخاطر نمره زیر اینو اون بوده؟
تهیونگ خندید.
تهیونگ:بتو مربوط نیست ، این اتفاق که نیوفتاده ولی اگه نیاز هم به نمره داشته باشه با مانی حل میشه نیاز نیست همچین کار کثیفی کنه.
یوجین:حسرتشو تو دلت میزارم.
و از کافه بیرون رفت.. تهیونگ به سمت کوک که....
- ۶۱۳
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط