غروب بود
غروب بود
من زل زده بودم به پشت دستهایش
هر دو وحشت کرده بودیم
بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود
آنجا، پشت دستها
بعد، من با انگشت اشاره،
خطی فرضی و مورب
درست از وسط ساعد
تا انگشت کوچک دست
راستش کشیدم و به او
گفتم
عمیقا،دوستش دارم
من زل زده بودم به پشت دستهایش
هر دو وحشت کرده بودیم
بس که نزدیک شده بودیم به هم
بس که معصومیت ریخته بود
آنجا، پشت دستها
بعد، من با انگشت اشاره،
خطی فرضی و مورب
درست از وسط ساعد
تا انگشت کوچک دست
راستش کشیدم و به او
گفتم
عمیقا،دوستش دارم
- ۷۰۷
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط