نگاه ممنوعه
«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟟
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙?
* The Way He Looks at You**
تمام روز، نگاه نکردن به تهیونگ سختترین کاری بود که مجبور بودم انجام بدهم.
میرا تقریباً تا ظهر در شرکت ماند. گاهی میخندید، با کارمندها صحبت میکرد و هر چند دقیقه یک بار وارد دفتر تهیونگ میشد؛ انگار تلاش میکرد فاصلهای را که بینشان افتاده بود، نادیده بگیرد.
و من…
هر بار که صدای خندهاش را میشنیدم، احساس میکردم گلویم فشردهتر میشود.
نزدیک عصر، وقتی بالاخره میرا شرکت را ترک کرد، برای اولین بار توانستم نفس راحتی بکشم.
اما آن آرامش فقط چند دقیقه دوام آورد.
«خانم ا.ت، آقای کیم خواستن این پرونده رو شخصاً براشون ببرید.»
سرم را بالا آوردم. یکی از منشیها پوشهای را روی میزم گذاشت.
قلبم فرو ریخت.
البته که خودش عمداً این کار را کرده بود.
چند دقیقه بعد، جلوی در دفترش ایستاده بودم. دستم روی دستگیره خشک شده بود.
باید عادی رفتار میکردم.
فقط پرونده را تحویل میدادم و بیرون میآمدم.
همین.
نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
صدایش از داخل آمد:
«بیا تو.»
وقتی وارد شدم، تهیونگ پشت میزش نشسته بود. کت مشکیاش را درآورده بود و آستینهای پیراهنش تا آرنج بالا زده شده بود.
و لعنت به قلبم که با دیدنش دوباره بینظم شد.
بدون اینکه مستقیم نگاهش کنم، پوشه را روی میز گذاشتم.
«پروندهای که خواسته بودین.»
خواستم سریع برگردم که صدایش متوقفم کرد.
«ا.ت.»
فقط اسمم بود… اما از دهان او خطرناک به نظر میرسید.
آهسته برگشتم.
او از پشت میز بلند شد و چند قدم به سمتم آمد. فاصلهمان کم و کمتر شد تا جایی که بوی عطرش دوباره دورم پیچید.
«از صبح داری ازم فرار میکنی.»
نگاهم را از او گرفتم.
«دارم سعی میکنم عاقل باشم.»
لبخند تلخ کوتاهی زد.
«و موفق شدی؟»
جوابی نداشتم.
چون هر بار که نزدیکم میشد، تمام منطقم از بین میرفت.
او چند ثانیه ساکت ماند، بعد آرام گفت:
«وقتی امروز کنار میرا ایستاده بودی… حتی نتونستم بهش نگاه کنم.»
قلبم درد گرفت.
«این حرفا رو نزن.»
«چرا؟ چون حقیقتن؟»
نگاهش مستقیم داخل چشمهایم قفل شده بود.
نگاهی که انگار آرامآرام مرا به سمت خودش میکشید.
«تهیونگ… ما داریم به میرا خیانت میکنیم.»
برای اولین بار اخمی بین ابروهایش نشست.
«فکر میکنی خودم نمیدونم؟»
صدایش پایین بود، اما خشم و خستگی داخلش موج میزد.
او دستش را به موهایش کشید و چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت:
«من مدتهاست تو اون زندگی خوشحال نیستم.»
خشکم زد.
«چی…؟»
لبخند بیجانی زد.
«قبل از تو هم همهچیز بین من و میرا تموم شده بود. فقط هیچکدوممون جرئت قبولش رو نداشتیم.»
نفس کشیدنم سخت شد.
این حرف نباید آرامم میکرد… اما بخشی از وجودم دقیقاً همین کار را میکرد.
تهیونگ یک قدم دیگر جلو آمد.
«ولی بعد تو اومدی.»
ضربان قلبم تند شد.
«و حالا هر بار که نگات میکنم… نمیتونم وانمود کنم هیچی نیست.»
دستم را مشت کردم تا لرزشش معلوم نشود.
«تو نباید این حسو نسبت به من داشته باشی.»
او آرام زمزمه کرد:
«دیر شده.»
و قبل از اینکه بتوانم فاصله بگیرم، دستش دور مچم حلقه شد و مرا آرام سمت خودش کشید.
بدنم به سینهاش برخورد کرد.
نگاهش روی لبهایم افتاد.
همان لحظه صدای در بلند شد.
هر دو شوکه عقب رفتیم.
و ثانیهای بعد، در دفتر باز شد.
میرا داخل آمد.
و چشمهایش دقیقاً روی ما ثابت ماند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟟
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙?
* The Way He Looks at You**
تمام روز، نگاه نکردن به تهیونگ سختترین کاری بود که مجبور بودم انجام بدهم.
میرا تقریباً تا ظهر در شرکت ماند. گاهی میخندید، با کارمندها صحبت میکرد و هر چند دقیقه یک بار وارد دفتر تهیونگ میشد؛ انگار تلاش میکرد فاصلهای را که بینشان افتاده بود، نادیده بگیرد.
و من…
هر بار که صدای خندهاش را میشنیدم، احساس میکردم گلویم فشردهتر میشود.
نزدیک عصر، وقتی بالاخره میرا شرکت را ترک کرد، برای اولین بار توانستم نفس راحتی بکشم.
اما آن آرامش فقط چند دقیقه دوام آورد.
«خانم ا.ت، آقای کیم خواستن این پرونده رو شخصاً براشون ببرید.»
سرم را بالا آوردم. یکی از منشیها پوشهای را روی میزم گذاشت.
قلبم فرو ریخت.
البته که خودش عمداً این کار را کرده بود.
چند دقیقه بعد، جلوی در دفترش ایستاده بودم. دستم روی دستگیره خشک شده بود.
باید عادی رفتار میکردم.
فقط پرونده را تحویل میدادم و بیرون میآمدم.
همین.
نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
صدایش از داخل آمد:
«بیا تو.»
وقتی وارد شدم، تهیونگ پشت میزش نشسته بود. کت مشکیاش را درآورده بود و آستینهای پیراهنش تا آرنج بالا زده شده بود.
و لعنت به قلبم که با دیدنش دوباره بینظم شد.
بدون اینکه مستقیم نگاهش کنم، پوشه را روی میز گذاشتم.
«پروندهای که خواسته بودین.»
خواستم سریع برگردم که صدایش متوقفم کرد.
«ا.ت.»
فقط اسمم بود… اما از دهان او خطرناک به نظر میرسید.
آهسته برگشتم.
او از پشت میز بلند شد و چند قدم به سمتم آمد. فاصلهمان کم و کمتر شد تا جایی که بوی عطرش دوباره دورم پیچید.
«از صبح داری ازم فرار میکنی.»
نگاهم را از او گرفتم.
«دارم سعی میکنم عاقل باشم.»
لبخند تلخ کوتاهی زد.
«و موفق شدی؟»
جوابی نداشتم.
چون هر بار که نزدیکم میشد، تمام منطقم از بین میرفت.
او چند ثانیه ساکت ماند، بعد آرام گفت:
«وقتی امروز کنار میرا ایستاده بودی… حتی نتونستم بهش نگاه کنم.»
قلبم درد گرفت.
«این حرفا رو نزن.»
«چرا؟ چون حقیقتن؟»
نگاهش مستقیم داخل چشمهایم قفل شده بود.
نگاهی که انگار آرامآرام مرا به سمت خودش میکشید.
«تهیونگ… ما داریم به میرا خیانت میکنیم.»
برای اولین بار اخمی بین ابروهایش نشست.
«فکر میکنی خودم نمیدونم؟»
صدایش پایین بود، اما خشم و خستگی داخلش موج میزد.
او دستش را به موهایش کشید و چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت:
«من مدتهاست تو اون زندگی خوشحال نیستم.»
خشکم زد.
«چی…؟»
لبخند بیجانی زد.
«قبل از تو هم همهچیز بین من و میرا تموم شده بود. فقط هیچکدوممون جرئت قبولش رو نداشتیم.»
نفس کشیدنم سخت شد.
این حرف نباید آرامم میکرد… اما بخشی از وجودم دقیقاً همین کار را میکرد.
تهیونگ یک قدم دیگر جلو آمد.
«ولی بعد تو اومدی.»
ضربان قلبم تند شد.
«و حالا هر بار که نگات میکنم… نمیتونم وانمود کنم هیچی نیست.»
دستم را مشت کردم تا لرزشش معلوم نشود.
«تو نباید این حسو نسبت به من داشته باشی.»
او آرام زمزمه کرد:
«دیر شده.»
و قبل از اینکه بتوانم فاصله بگیرم، دستش دور مچم حلقه شد و مرا آرام سمت خودش کشید.
بدنم به سینهاش برخورد کرد.
نگاهش روی لبهایم افتاد.
همان لحظه صدای در بلند شد.
هر دو شوکه عقب رفتیم.
و ثانیهای بعد، در دفتر باز شد.
میرا داخل آمد.
و چشمهایش دقیقاً روی ما ثابت ماند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۸۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط