مناخ قوربونت برمیالابروبدو

من_اخ قوربونت برم...یالابرو...بدو..
بعدازچندلحظه سمیراازمابین درپیداشد.
سمیرا+سلام زن داداچ...
من_یکم استرس دارم...
سمیرا+حالا بیا...یه موسیقیه ملایم گذاشتیم...بیااین پندارسرمنو خورد ازبس سراغ توعه گرفت...آبرومونوبرد...
خندم گرفت...
من_خوب من این چادرو بپوشم میام!!
سمیراچادرو سرم کرد
سمیرا+ذلیل مرده...من حوصله ی غرغرندارم عاقد هم اومده.......دخترای عمتو عموت پندارو قورت دادن...چش هیزا...مخصوصا حدیث...برو تا نقاپیدنش!!!
غیرتم کشید بالا
خیلی متین همراه سمیرا راه افتادم وسط اتاق ایستاد..دستشو به کمرش زد لبشو جمع کرد....
این حالتش یعنی نقشه ی شیطانی درراه است.....
سمیرا+اجی؟!
من_بله...
سمیرا+بیایکم پندارو اذییت کنیم!!!
من_دلت میاد؟!
سمیرا+رودمم میاد!!!آفرین!!!خواهش میکنم؟!!
من_چیکارمیکنی؟!
سمیرا+عمه جونم زیرلفظی زیاد خریده برات خوب منم حسودیم میشه...ماخواهریم..مال منو تونداره......بیا یکم پندارو اذییت کنیم..باچادرروتوبپوشونم...درازای زیرلفظی گرفتن واسه هردومون....چادرو درست کن!!
خندم گرفت..
من+جان من ول کن گناه داره.
سمیرا_نه ...من اونودستبندو میخوام!!
من+به سعید بگو برات بخره..
سمیرا_نه
من+قبول...به شرط اینکه زیاد حرصش ندی...
سمیرا_قبول...
چادرمو به حدی کشید جلوکه صورتم معلوم نبود...البته تا بعدازصیغه ی موقت عادیه...
وقتی وارد شدم صدای کل خانوما بلند شد..استرس شدید تمام وجودمو میلرزوند...ولی بازم جلومیرفتم..قلبم تند تند میکوبید...قراربود امروز عقد موقت بخونن...سرجشن عروسی هم عقدرو دائمی کنن...
روی صندلی نشستم...نفس عمیقی کشیدم که پندارو درحال خجالت کشیدن دیدم...
اوخی...
زیرچشمی منو می پایید...
همه یکی یکی تبریک گفتنو موسیقی قطع شد...
عاقدعقد موقت رو جاری کرد...اون بارتلخوترین بله ی دنیابود...تعریف من ازعشق فقط یه رویا بود...ولی الان...فرق میکنه...مهریه ی عقدموقت رو 1سکه گذاشتیم...
عاقد_دوشیزه ی مکرمه و محترمه سرکارخانم بهاره ی فرهمند فرزند فرهاد فرهمند برای آخرین بار سوال میکنم...آیا بنده رو به وکالت قبول میکنید تاشمارا به عقدموقت پندارمحبی...فرزند شاهرخ محبی به مهریه ی معلوم یک جلدکلام الله مجید ویک سکه ی تمام بهارآزادی به مدت 23روزدرآورم؟!
مقداری صبرکردم تاحدی که جون همه دربیاد...پندارهی عرق ریزون منتظر بله ی من بود...
نفس عمیقی کشیدمو بالاخره گفتم
من_بااجازه ی بزرگ ترا...پدرو مادرم وبرادربزرگترم.........بله....
عاقدبعدازگرفتن دستمزدو ثبت عقدوکاراش تشریفشونو بالاخره بردن...
پندار_جون به لبم کردی بهاره...
پروانه خانوم+عزیزم....حالا دیگه چادرتو بردار!!!
کاری نکردم...
پندار_برداربیینم صورتتو عزیزم...
سمیرا+اواو...پندارجان..داداش گلم...فکرکردی دیدن صورت عروس الکیه...عروسمون زیرلفظی میخواد البته باشرطش...باید باج به خواهرشم بدین....
دخترای فامیل که حسرت وار نگاه میکردن...ای کاش نمیومدن...
پندار_بهاره...راست میگه؟!
من+هرچی خواهرم بگه!!
پروانه خانوم_سمیراآخرش کارخودتو کردی.!؟دست بندو به تومیدم طلاهارو به بهار...
پروانه جون خم شدو زبرلفظی هاروتوی دستم گذاشت...جعبه ی دستبندم دادبه سمیرا...
سمیرا+خوب دومادعزیز...خان داداش گلم...حالا بازشود دیده شود عه...استغفرالله این که مال یه مراسم دیگه بود....بابا چادرو ازصورت عروس خانوم بردار...فقط هول برت نداره بگن چه داماد هولیه...
پنداربا ارنجش سقلمه ای به سمیرا زد که خفه خون بگیره...
پندارچادرو ازروی صورتم برداشت...زل زده بودتوچشمام...سمیرا محکم زدتوی کمرش تابه خودش بیاد آبرو ریزی نشه...
همه بازم تبریک میگفتن..دستامونو توی دست هم گذاشتن و برگی رو روی دستامون قراردادن که مامان حنایی رو روش قرارداد...با شمارش حضاردستامونو مشت کردیم...اصن فلسفه ی اینکارچیه؟!خدامیدونه...
بعدم ظرف حنارو بین همه چرخوندن و هرکسی با عنوان تبرک یه تیکه برداشت!!!
همه درحال جشن وشاوی بودن که پسربچه ای وارد شد....
پسر_من ازکوچه پشتی میام...یه بسته بم دادن گفتن بدم به داماد...گفتن همین الان بازشه..به عنوان هدیه...
من+کی بهت دادش؟!
پسر_نمیدونم...یه مردی بود که دندوناش کرم خورده و سیاه بود....خیلی لاغروکشیده بود...
بسته رو ازش گرفتیمو رفت...
همه چشم دوخته بودن ببینن این چیه...محمد آقا اسرین هم به جمعمون اصافه شدن...
من_بریم توی اتاق من...بازش کنیم..ظاهرش که به هدیه نمیخوره...
بقیه رو دست به سرکردیمو رفتیم توی اتاقم...فقط منو خودش...
پندار_فقط یه ماچ؟!
من+نچ..
نشستیم روی زمین...بسته رو بازکردیم...
یه کیف بود...
من+کیف؟!چراباید کیف هدیه بدن؟!
پندار_من برای چی باید بدونم..بیا بازش کنیم...
من+پندار...مواظب باش...من میترسم...
پنداراروم زیپ کیفو بازکرد...
پندار_یه سری کاغذباطله اس...

اینم آی دی تلگراممون به دلایلی متاسفانه نمیت
دیدگاه ها (۵)

من+ببین چیه؟!پندار_اوکی...محتویات کیفو ریخت بیرون...یه عکس ت...

شایان توی زندانه ولی شاهین...هنوزگیرش ننداختیم...اون رییس اص...

کفشای پولک کاری شده ی سفیدمو پوشیدم...اینجوری که شبیه روح می...

من_زیاد چیزی لازم ندارم...میدونی...همه چیزساده برگزارشه...خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط