رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم

رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم

بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
_روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم_

این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم!

از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم

با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم

من چای می خوردم به نوبت شعر می خواندند
تا صبح، عکس سایه و سعدی به دیوارم
دیدگاه ها (۱)

به یاد آن کسی که چشم هایش برده جانم راتفال میزنم هر شب مَفٰا...

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردممن که در چشم تو دنبال خودم م...

الکی...

اگه حس خوبه تو به من نبود فکر عاشقی نمیزد به سرم

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥یهو فیلم صحنه دار شد تهیونگ زود جلو چشمم گرفت خودش با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط