رمانه معکوس من ...

رمانه معکوس من ...
ب نوشته ی : باران رعدو برق
ژانر:طنز ، اجتماعی ، عاشقانه ، کل کلی ، ....

قسمت اول ....
به صفحه مانیتور کامپیوتر خیره شده بودم و دنبال یه اسم میگشتم . یه اسم ، یه اسم پسر !! خاک بر سر من کنن یعنی با اینکارام ... بیخیال
حالا چی . محمد ، ارتان، شروین ، ارش ، هیراد ، سعید .... چیییییی ؟؟
اهاااااا یافتم ، متین ... اره متین
دستامو رو کیبورد تکون دادمو اسم متین سامان رو تایپ کردم . اره خودشه من شدم متین سامان . یعنی خدا بهم باید یه عقل عطا کنه اینطوری در عذابم کلا ...
حالا مکان مورد نظر ، کی اولین طعمه ما باشه خوبه ... هوووم !!
اول از همه من باید از تریپ اسمش خوشم بیاد . پس چی ... حتی طعمه من بودنم لیاقت میخواد
صبر کن ببینم یکی پیدا شد ، هیوا مهرارا . ارههههههههه خووووودشههههه
ولی وایسا الان معدم داره قیلی ویلی میره برم یه چیزی بخورم بعدش میام .
رفتم جلو یه ماچچچچ گنده مانیتورو کردم که اگر.... فقط اگر... مانیتوره جون داشت همچین میزد تو گوشم صدا زنگوله گاو بده ...
از روی صندلی پاشدم کمرم کلا خشک شده بود یه چرخش ۳۶۰ درجه زدم که صدای ترق تروق مهره هام پا شد . صندلی زشت بی ریخت ، صندلی نیست که عین تابوت میمونه . مززززخرف .
با پام ی لگد بهش زدم که یه راست رفت و زیر میز جاخوش کرد .
به اتاقم یه نگاه انداختم . یه اتاق ۴۰ متری با دیوارای بنفش و قاطی سفید ، یه پنجره سراسری که بالکنم داشت به شخصه عاشقه فقط بالکنش بودم ، تخت دونفرمو و میز و کمدمو و کتابخونم که همه سفید و قاطی بنفش داشتن . با دو تا مبل و ی میز .
رفتم جلوی ایینه و به خودم توش خیره شدم ، مشغول باز و بسته کردن موهای بلندم شدم . هی فکر میکردم ملتو و میزارم سر کار تا چند ساعت دیگه ذوووووق مرگ میشدم .
یه صدایی بلند شد :
-باااارون ، نم نم . بیا ناهار
از اتاقم عین گودزیلا پریدم بیرون و رو به بنزم (بهناز ابجی بزرگترم ) گفتم :
-صددد بااار بهت گفتم من بااارانم نه بارون ، خلی بگو خلم نمیفهمم
و قبل اینکه همچین بزنتم کتلت شم از پله ها سر خوردمو و رفتم پایین .
-یوووووهووووووو کسی نیست . مام باب
هی خدا ، خیر سرم ۱٨ سالمه عین منگولا رفتار میکنم خدا به پدر و مادرم صبر عنایت کنه . امممممممییییین
به سمت اشپزخونه رفتم که مام و باب و میلی (میلاد داداش بزرگتر منو و بهناز ) کلا من چغندرشونم . کوچیکه ایییش . نشسته بودن ، مامان داشت میزو میچید میلی ام عین قحطی زده های اتیوپی افتاده بود به جون ماسته بدبخت ...
د بیا اینم خروچله ... بعد تقصیر من نیستاااا اینا ژنتیکیه ...
صدامو نازک بود نازک تر عین این بچه های دو ساله کردمو و گفتم :
-میلییییییی دللللللت میااااااد بی بااااااارااااان غذاااااا بخوری
میلاد واسه یه ثانیه یه نگا بهم انداختو و دست از خوردن کشید ولی به سیم ثانیه نکشیده دوباره افتاد رو غذا و گفت :
-اره دلم میاااد بدجوری میاد .
پسره ی .... حیف ک داداشمی ، ضایعم کرد در حد لاالیگا . روانی
رفتم سمت میز که همون موقع بهنازم رسید . این معلوم نیست چیجوری چارتا پله رو میاد پایین اینقد کش میده با لاکپشت مسابقه بزاره لاکپشته میبره .
کنار بابا جاخوش کردمو و چسبیدم به غذام . مثل اینکه منو و میلاد باهم از اتیوپی فرارکردیمم .
وسط غذا خوردنم صدای میلاد کلا هرچی خوردمو پروندد .
-میگماااا باران جان شما یکم یواش تر بخوریاا هیچی نمیشه . از فقر مطلق که نیومدی !!
الان مثلاااااا میخواست منو ضایع کنه صبر کن .
-اتفاقا بر عکس طبق نظراتی که احتمال میدم داده باشه تو باید از اونجا فرار کرده باشی احیانا کسیم دنبالت کرده
خیلی راسخ موضوع دوس دخترشو که فهمیده بودمو و همیشه خدام تحدیدش میکردم کشیده بودم جلووو ،
ی نگا انداختم بهش که داشت دندوناشو میسابید به همدیگه ... خخخخخخ حال کن عزیزم
وقتی غذام تموم شد ی بوس واسه مام فرستادمو و بعد تشکر از اشپزخونه زدم بیرون . لی لی کنون رفتم سم نشینمن ، وقتی رسیدم رو اولین مبل خودمو پرت کردم که از شانسه بدم شونه سر تزیینی بنز زیر کمرم شد . اخخخخخخخ....
سوراخ سوراخ شدم ، ببین چه بلایی سر کمره نازننینم اورد ، عین تام که تو یکی از برنامه ها همینطوری سوراخ سوراخ شد ، کجایی که با هم همدردی کنیم ...
اخ بشکنه کمرت بهناز که کمرمو شیکوندی ... ای دفنت کنم خودم !!
همینطوری داشتم این بهنازه بیشعورو نفرین میکردم و کمرمو ماساژ میدادم تا از دردش کم شه . شونشو پرت کردم خورد به گلدونی که مامان خیلی دوسش داشت و از جمله عتیقه ام بود . شونه سر این بنزم معمولی نبود که وزن داشت چن تن ، باعث شد گلدون چندبار رو میز بچرخه و در نهایت بیافته و دررررررررررررررقققق بشکنه .. الفاتحه ...
دهنم اندازه غار علی صدر باز شده بود و عین چی فقط گلدون ننه مرده رو نگا میکردم .
بهناز-باران چیک
دیدگاه ها (۳)

بـــعـــــد تــُـــــوهر ڪسـ بـهـ منـ گفتــــ"دوستتــــ دآرم...

ای کــاش یـــکـــی بــــود جــــوری دوســـتــــم داشــــت کـ...

...

خــًَِٖؓؔ‌‌ـ‌۔ًِٖؒؔـــًَِٖؓؔ‌‌ـیلی ســًَِٖؓؔ‌‌ـ‌۔ًِٖؒؔــ...

My nurse

لوازم رو جمع کردیم منو جیمین رفتیم سر کارعلامت رئیس سئویون: ...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط