رییس بامزه من
رییس بامزه من
پارت اخر
ویو دازای:
اروم چشمامو باز کردم... چشمام کمی سیاهی میرفت و خسته بودم.
دیدم چویا با ناباوری نگاهم میکرد گفت:«د...دازایییییی؟!»
گوشام درد گرفت انقدر بلند گفت یا شاید چون من تازه بیدار شدم گوش هام حساسه...
قبلش چی شده بود؟
آآآ... اها! اون خنجر و سم...
گفتم:«چ...چویا چرا داد...میزنی؟»
گفت:«د اخه احمق یک ماه بیهوش بودی انتظار داری چه واکنشی داشته باشم؟»
کمی مکث کرد و گفت:«صبر کن...چرا انقدر عادی رفتار میکنی؟مثل همیشه شدی...»
تک خنده ای زیر لب کردم و گفتم:«چیبی جونم داشتک اذیتت میکردم...هیچ بلایی سر حافظه من نیومده»
حرصش گرفت و انگار میحواست یه مشت بزنه به صورتم ولی بعدش خندید و اروم بهم گفت:«باشه باشه...الان فقط خوشحالم که هم زنده ای هم همهچیز یادته...»
بعدش اروم اومد و تو بغلم دراز کشید و سرش رو رویه سینهام گذاشت... گفت:«منم دوست دارم...احمقِ من...»
کمی خندیدم و دستم رو رویه بازوش گذاشتم و کمی نزدیکترش کردم...
بعد از اون اتفاقاتیه همچین اتفاق خوبی واقعا حقم بود.
گفتم:«پس...میتونم افتخار داشتن مقام همسرت رو داشته باشم ناکاهارا چویا؟»
کمی مکث کرد... گونه هاش کمی سرخ شد و نگاهشو دزدی... بعد به چشمام نگاه کرد و گفت:«ب...بله...»
پایان...
میخواین بازم چند پارتی بنویسم؟
پارت اخر
ویو دازای:
اروم چشمامو باز کردم... چشمام کمی سیاهی میرفت و خسته بودم.
دیدم چویا با ناباوری نگاهم میکرد گفت:«د...دازایییییی؟!»
گوشام درد گرفت انقدر بلند گفت یا شاید چون من تازه بیدار شدم گوش هام حساسه...
قبلش چی شده بود؟
آآآ... اها! اون خنجر و سم...
گفتم:«چ...چویا چرا داد...میزنی؟»
گفت:«د اخه احمق یک ماه بیهوش بودی انتظار داری چه واکنشی داشته باشم؟»
کمی مکث کرد و گفت:«صبر کن...چرا انقدر عادی رفتار میکنی؟مثل همیشه شدی...»
تک خنده ای زیر لب کردم و گفتم:«چیبی جونم داشتک اذیتت میکردم...هیچ بلایی سر حافظه من نیومده»
حرصش گرفت و انگار میحواست یه مشت بزنه به صورتم ولی بعدش خندید و اروم بهم گفت:«باشه باشه...الان فقط خوشحالم که هم زنده ای هم همهچیز یادته...»
بعدش اروم اومد و تو بغلم دراز کشید و سرش رو رویه سینهام گذاشت... گفت:«منم دوست دارم...احمقِ من...»
کمی خندیدم و دستم رو رویه بازوش گذاشتم و کمی نزدیکترش کردم...
بعد از اون اتفاقاتیه همچین اتفاق خوبی واقعا حقم بود.
گفتم:«پس...میتونم افتخار داشتن مقام همسرت رو داشته باشم ناکاهارا چویا؟»
کمی مکث کرد... گونه هاش کمی سرخ شد و نگاهشو دزدی... بعد به چشمام نگاه کرد و گفت:«ب...بله...»
پایان...
میخواین بازم چند پارتی بنویسم؟
- ۷.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط