‌می شود یک شب خوابید و صبح باخبر شد
غم ها را از یک کناربه دور ریخته اند؟!
که اگر اشکی هست یا از عمق شادمانی دلی بی درد است یا از پس به هم رسیدن های دور
یا گریه ی کودکی که دست بی حواسش
بادبادکی را بر باد می دهد ...

کاش می شد یک صبح
کسی زنگ خانه هامان را بزند بگوید:
با دست پر آمده ام ، با لبخند
با قلب هایی آکنده از عشق  های واقعی
از آن سوی دوست داشتن ها
آمده ام بمانم و هرگز نروم...

#سیدعلی‌ صالحی
دیدگاه ها (۱۱)

یادش بخیر، به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع میشدیم...یا...

گنجشکی ام! که بال و پَرم را شکسته اندجـان دادنِ مـرا بـه تمـ...

"چشم‌هایش" برای یک عمر "دیوانگی" کافیست :)#استوری

ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید بنویسید، که اندوه بشر بسیار...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 36/روی چوب‌های گرم اسکل...

تکاپو پارت 21 = سایه های متحرک در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط