همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 77.
"ویو پارک دوین"
همه هنوز دور میز ایستاده بودن.
ملیس با خنده گفت:
_«من که مطمئنم شما دوتا آخرش زن و شوهر میشین.»
سوآ هم خندید.
_«آره، اصلاً دعواهاتونم شبیه زوجهاست.»
صورتم جمع شد.
دستامو روی کمرم گذاشتم.
+«وای نگو جونِ جدت!»
همه ساکت شدن و نگام کردن.
با قیافهای نمایشی به جونگ کوک اشاره کردم.
+«آخه این بیشعور شوهر من باشه؟»
+«وااای...»
+«همون شب اول از خونه فرار میکنم!»
ملیس و سوآ از خنده خم شده بودن.
حتی یونا هم لبخندش رو نتونست پنهون کنه.
جونگ کوک اما...
کاملاً خونسرد ایستاده بود.
دستهاش توی جیب شلوارش.
فقط نگام میکرد.
من با شیطنت ادامه دادم:
+«اصلاً تصورشم ترسناکه.»
+«صبح تا شب فقط امر و نهی میکنه.»
+«قهوهمو هم احتمالاً جیرهبندی میکنه.»
ملیس با خنده گفت:
_«بیچاره آقای جئون.»
سوآ سر تکون داد.
_«واقعاً دوین رحم نمیکنه.»
همه منتظر بودن جونگ کوک مثل همیشه یه جواب تند بده.
اما...
اون فقط آروم چند قدم به سمتم اومد.
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود.
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.
بعد با همون لحن آروم و مطمئن گفت:
_«نمیدونم شما چی فکر میکنین، خانوم پارک...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«ولی...»
_«برای من...»
_«باعث افتخاره...»
_«اگه یه روزی زن من شما باشی.»
انگار زمان متوقف شد.
ملیس پلک هم نمیزد.
سوآ دهنش باز مونده بود.
بوراک با ناباوری به جونگ کوک خیره شده بود.
و من...
فقط حس کردم مغزم از کار افتاده.
+«ه... ها؟!»
گونههام در عرض چند ثانیه سرخ شد.
جونگ کوک همون خونسردی همیشگیش رو حفظ کرد.
یه لبخند خیلی ریز زد.
بعد انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشه، گفت:
_«حالا...»
_«اگه اجازه بدین...»
_«باید برم اتاقم.»
با اشارهای به درِ اتاق رئیس ادامه داد:
_«دونگ وو منتظرمه.»
و بدون اینکه فرصت واکنش بیشتری به کسی بده...
برگشت و به سمت اتاقش رفت.
در رو باز کرد.
دونگ وو که روی مبل نشسته بود، با دیدنش گفت:
_«کوکی! بالاخره اومدی.»
جونگ کوک وارد اتاق شد...
و در، آروم پشت سرش بسته شد.
تق.
بیرون اتاق...
هنوز سکوت حکمفرما بود.
ملیس اولین نفری بود که به خودش اومد.
آروم برگشت سمت من.
_«دوین...»
_«نفس میکشی؟»
با صورت کاملاً سرخ، دستمو روی گونههام گذاشتم.
+«من...»
+«فکر کنم...»
+«سیستمم هنگ کرده...»
سوآ زد زیر خنده.
_«آقای جئون این دورو برد!»
پارت 77.
"ویو پارک دوین"
همه هنوز دور میز ایستاده بودن.
ملیس با خنده گفت:
_«من که مطمئنم شما دوتا آخرش زن و شوهر میشین.»
سوآ هم خندید.
_«آره، اصلاً دعواهاتونم شبیه زوجهاست.»
صورتم جمع شد.
دستامو روی کمرم گذاشتم.
+«وای نگو جونِ جدت!»
همه ساکت شدن و نگام کردن.
با قیافهای نمایشی به جونگ کوک اشاره کردم.
+«آخه این بیشعور شوهر من باشه؟»
+«وااای...»
+«همون شب اول از خونه فرار میکنم!»
ملیس و سوآ از خنده خم شده بودن.
حتی یونا هم لبخندش رو نتونست پنهون کنه.
جونگ کوک اما...
کاملاً خونسرد ایستاده بود.
دستهاش توی جیب شلوارش.
فقط نگام میکرد.
من با شیطنت ادامه دادم:
+«اصلاً تصورشم ترسناکه.»
+«صبح تا شب فقط امر و نهی میکنه.»
+«قهوهمو هم احتمالاً جیرهبندی میکنه.»
ملیس با خنده گفت:
_«بیچاره آقای جئون.»
سوآ سر تکون داد.
_«واقعاً دوین رحم نمیکنه.»
همه منتظر بودن جونگ کوک مثل همیشه یه جواب تند بده.
اما...
اون فقط آروم چند قدم به سمتم اومد.
نگاهش مستقیم توی چشمهام بود.
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.
بعد با همون لحن آروم و مطمئن گفت:
_«نمیدونم شما چی فکر میکنین، خانوم پارک...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«ولی...»
_«برای من...»
_«باعث افتخاره...»
_«اگه یه روزی زن من شما باشی.»
انگار زمان متوقف شد.
ملیس پلک هم نمیزد.
سوآ دهنش باز مونده بود.
بوراک با ناباوری به جونگ کوک خیره شده بود.
و من...
فقط حس کردم مغزم از کار افتاده.
+«ه... ها؟!»
گونههام در عرض چند ثانیه سرخ شد.
جونگ کوک همون خونسردی همیشگیش رو حفظ کرد.
یه لبخند خیلی ریز زد.
بعد انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشه، گفت:
_«حالا...»
_«اگه اجازه بدین...»
_«باید برم اتاقم.»
با اشارهای به درِ اتاق رئیس ادامه داد:
_«دونگ وو منتظرمه.»
و بدون اینکه فرصت واکنش بیشتری به کسی بده...
برگشت و به سمت اتاقش رفت.
در رو باز کرد.
دونگ وو که روی مبل نشسته بود، با دیدنش گفت:
_«کوکی! بالاخره اومدی.»
جونگ کوک وارد اتاق شد...
و در، آروم پشت سرش بسته شد.
تق.
بیرون اتاق...
هنوز سکوت حکمفرما بود.
ملیس اولین نفری بود که به خودش اومد.
آروم برگشت سمت من.
_«دوین...»
_«نفس میکشی؟»
با صورت کاملاً سرخ، دستمو روی گونههام گذاشتم.
+«من...»
+«فکر کنم...»
+«سیستمم هنگ کرده...»
سوآ زد زیر خنده.
_«آقای جئون این دورو برد!»
- ۲.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط