رمان دنیای من

رمان دنیای من
پارت ۳۰
ارسلان، باشه مرسی از راهنماییت
نویسنده، خواهش میکنم
ارسلان، رفتم دم در اتاق درو زدم
دیانا، بله ( باصدای گرفته که از گریه اینجوری شده بود)
ارسلان، بیام تو
دیانا،بیا
ارسلان، رفتم تو دیدم چشاش از گریه قرمز شده رفتم پیشش نشستم
گریه نکن
دیانا،پس چه جوری خودم و خالی کنم
ارسلان، آخه چرا گریه میکنی
دیانا، دلم برای مامانم تنگ شده اگه مامانم بود بابام حق نداشت به اونا بگه که من و با خودشون ببرن
ارسلان، دیانا گریه نکن چشای قشنگت ضعيف میشه ها
دیانا،اشکال نداره من واسه کسی مهم نیستم
ارسلان، چرا مهم نیستی
دیانا، من کسی رو ندارم که نگرانم باشه یا براش مهم باشم
ارسلان، به جرعت میگم تو برای من مهمی
دیانا، با حرف هایی که میزد دلم گرم میشد چشمای قشنگت و تو برای من مهمی و یعنی اونم منو واقعا دوست داره
ارسلان، گریه نکن دیگه یه چی بگم بخندی
دیانا، بگو
ارسلان، البته مسخرس
دیانا، اشکال نداره بگو
ارسلان،میدونستی چی میشه
دیانا، چی میشه
ارسلان،
دیانا، آروم خندیدم
ارسلان، دیدی خندیدی
دیانا، مرسی که حالو عوض میکنی
ارسلان، حالا ولش پاشو بریم بیرون یه فیلم امروز ریختم خند دار از خنده رود بر میشی بریم نگاه کنیم
دیانا، بریم
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳

𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥. Part18«ویو فردا»- لیا ...+جانم-بیدار شو +بیدارم-...

رمان دخت من

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

وقتی جلوشون گریه میکنیم

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت پنجمیسو: خانم لیننامجوک: خانم لین داداشش تهجون مردهکوک:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط