گفتم حالا که می روی اگر کسی چیزی پرسید فکر آبروی من باش!

گفتم حالا که می روی اگر کسی چیزی پرسید فکر آبروی من باش! گفت : باشد

پرسیدم این خاطره ها را در چمدانت نمی گذاری؟ گفت : باشد

گفتم اگر روزی در خلوتی همان کوچه زیر سایه ی نارون، بی هوا خندیدی یادم کن، اگر در دل یک شب سرد به سرت زد بستنی بخوری، اگر هماهنگ با قیژ قیژ یک برف پاک کن کهنه ضرب گرفتی و دست زدی ، اصلا اگر باران بارید! حرفم را برید و گفت : باشد

گفتم راستی آن کلاه بافتنی گفت : باشد؟ باشد!

هرچه گفتم گفت باشد. هر بار یک جور! حتی وقتی گفتم بمان گفت : باشد ... و رفت!
دیدگاه ها (۱)

و جمله را که نوشتید، بچه ها! نقطهو سبز میشود آرام و بی صدا ن...

خدای من نه دور کعبه است؛نه در کلیسا؛نه در معبد؛خدای من همین ...

مدتهاست خودم را آماده ی دیدارت کرده ام تا همین یک ساعتی که ر...

امام صادق (ع):برای مردم دوست بدارید آنچه را برای خودتان دوست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط