با بیحوصلگی چندین ویدیو نگاه نکردم از بچه ها بود و اخرش هم به ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁵
با بیحوصلگی چندین ویدیو نگاه نکردم. از بچه ها بود و اخرش هم به یک شام بزرگ ختم میشد. از یک جایی به بعد دیگه ویدیو ها راجب بچه نبود.
همش هم اتفاق های بود. ولی یهو فیلم یک مهمونی با چهره های تک و توک اشنا دیدم. چندتا ویدیو ی متفاوت با اشخاص متفاوت ولی دو نفر بودن به جز چند نفر که ثابت بودن. تهیونگ و جونگکوک…کی این فلش رو داده؟ اون پسر کی بود…میخواست من چیو بفهمم؟
فلش رو کنار گذاشتم چون بی حوصله بودم. البته بیشتر خستگی. چون خسته شدم از دیدن زندگی های عادی اونم ویدیو هایی که همشون نسبتا قدیمی بودن. خسته کننده بود. یا من اونقدرا خنگم که دارم خودمو وارد چیزی میکنم، یا اونقدرا زرنگ که دارم چزیو میفهمم که اینطوری روش سرپوش گذاشته بودن.
به یاد زمانی که لیزا بود توی حیاط برای خودم میز صبحونه چیدم و با یک فنجان چای و برشی پای سیب، از خودم پذیرایی کردم.
عادت محدود شدن غذا ها هنوز همرامه. با لیزا عا ت داشتیم همیشه پنکیک ژاپنی و پاستا میخوردیم. چندین وعده در یک روز.
اروم با بردن ظرفام و کم کردن زحمت خدمه ها، و اماده شدن خودمو سرگرم کردم. جالبه برام اون ندیمه اون شب توی اتاقم جزو ندیمه هایی هستش شب ها بیدار میمونن برای تمیزکاری ها. چون اینجا کسی توی ساعات پر رفت و امد تمیزکاری نمیکنه و جلوه بدی ایجاد نمیکنه.
کمی ارایش، فقط کمی، با یک لباس راحت و پیش به سوی کاری که هیچ وقت نمیکنم.
اوه، پس همینقدر جالب بوده و من خودمو دریغ کردم؟ باشگاه واقعا جالب بود.
روز اول برای امتحان کردن کمی تمرین کردم. خوشم اومد!
وقتی از باشگاه بیرون اومدم حس بهتری داشتم.
کمی برای خودم پیاده روی کردم، دوست داشتم خنکی بیشتر روی پوستم بشینه. با رضایت از حالی که داشتم، برای خودم کافی گرفتم. مزه اش، افتضاح بود. ولی خب من که جلوه ندادم. به هرحال باید وایبمو حفظ میکردم.
پس دیگه کم کم برگشتم خونه. خونه خلوت بود. وارد سالن اصلی شدم خدمه با عجله سمتم اومد.
“خانوم، اقا حسابی از نبودنتون شوکه شدن. اسرار کردن که وقتی اومدین بهشون زنگ بزنین!”
اوه. پس حسابی دردسر سازی کردم! خب عیب نداره!
میا:باشه نگران نباش. الان بهش زنگ میزنم
من حتی گوشی هم ندارم. پس تلفن به دادم میرسه!
میا:الو…ته..
با صدایی که منو خفه کرد از جا پریدم. لعنتی…
تهیونگ:توی احمق، دیوونه ای؟
دادی که زد سکوت عجیبی باقی گذاشت. سکوتی که بلند فریاد میزد.
تهیونگ:چرا سر خود از خونه بیرون میری بدون این که حتی خبر بدی؟ احمقی چیزی هستی؟
وقتی اینجوری میگه من باید چی بگم؟ کاری کنم یا چی
میا:اوه..بابایی ببخشید.
بابایی، سلاح خوبی بود!
میا: بابایی من فقط حوصلم سر رفته بود…
دوباره با صداش منو خفه کرد. اخ لعنت بهش
تهیونگ:لازم نیست اینجوری اجباری منو بابا صدا کنی. اهه نمیتونی فقط این چندوقت یکم بی ازار باشی؟ برای چی اینقدر برام مشکل درست میکنی؟
حرفاش توی گوشم میپیچید. واقعا نمیدونستم چی بگم خب.
میا:باید برم دستشویی!
راست میگفت. این چند وقت، من فقط مزاحم بودنم رو نشون دادم. این که یک بچه یتیم هرچی عزیز باشه باز هم یک غریبست. البته، چه بسا که من دیگه نقشم به عنوان دختر خونده کمرنگ شده. زندگیم مثل اسمون سیاهی شده که خودت رنگش کردی…
غذاهای دست نخورده توی بشقابم، بیهدفی، حقیقت های اشکار شده…فقط دارن دیوونم میکنن. دلم میخواد فرار کنم. اینا زندگی معصومانه ام رو گرفتن. اینجا هیچ چیز انسانی وجود نداره. هیچ چیز…
غریبه هایی دارن کمکم میکنن که منو بیشتر از خودم میشناسن. این برام دیوونگیه!
با بیحوصلگی چندین ویدیو نگاه نکردم. از بچه ها بود و اخرش هم به یک شام بزرگ ختم میشد. از یک جایی به بعد دیگه ویدیو ها راجب بچه نبود.
همش هم اتفاق های بود. ولی یهو فیلم یک مهمونی با چهره های تک و توک اشنا دیدم. چندتا ویدیو ی متفاوت با اشخاص متفاوت ولی دو نفر بودن به جز چند نفر که ثابت بودن. تهیونگ و جونگکوک…کی این فلش رو داده؟ اون پسر کی بود…میخواست من چیو بفهمم؟
فلش رو کنار گذاشتم چون بی حوصله بودم. البته بیشتر خستگی. چون خسته شدم از دیدن زندگی های عادی اونم ویدیو هایی که همشون نسبتا قدیمی بودن. خسته کننده بود. یا من اونقدرا خنگم که دارم خودمو وارد چیزی میکنم، یا اونقدرا زرنگ که دارم چزیو میفهمم که اینطوری روش سرپوش گذاشته بودن.
به یاد زمانی که لیزا بود توی حیاط برای خودم میز صبحونه چیدم و با یک فنجان چای و برشی پای سیب، از خودم پذیرایی کردم.
عادت محدود شدن غذا ها هنوز همرامه. با لیزا عا ت داشتیم همیشه پنکیک ژاپنی و پاستا میخوردیم. چندین وعده در یک روز.
اروم با بردن ظرفام و کم کردن زحمت خدمه ها، و اماده شدن خودمو سرگرم کردم. جالبه برام اون ندیمه اون شب توی اتاقم جزو ندیمه هایی هستش شب ها بیدار میمونن برای تمیزکاری ها. چون اینجا کسی توی ساعات پر رفت و امد تمیزکاری نمیکنه و جلوه بدی ایجاد نمیکنه.
کمی ارایش، فقط کمی، با یک لباس راحت و پیش به سوی کاری که هیچ وقت نمیکنم.
اوه، پس همینقدر جالب بوده و من خودمو دریغ کردم؟ باشگاه واقعا جالب بود.
روز اول برای امتحان کردن کمی تمرین کردم. خوشم اومد!
وقتی از باشگاه بیرون اومدم حس بهتری داشتم.
کمی برای خودم پیاده روی کردم، دوست داشتم خنکی بیشتر روی پوستم بشینه. با رضایت از حالی که داشتم، برای خودم کافی گرفتم. مزه اش، افتضاح بود. ولی خب من که جلوه ندادم. به هرحال باید وایبمو حفظ میکردم.
پس دیگه کم کم برگشتم خونه. خونه خلوت بود. وارد سالن اصلی شدم خدمه با عجله سمتم اومد.
“خانوم، اقا حسابی از نبودنتون شوکه شدن. اسرار کردن که وقتی اومدین بهشون زنگ بزنین!”
اوه. پس حسابی دردسر سازی کردم! خب عیب نداره!
میا:باشه نگران نباش. الان بهش زنگ میزنم
من حتی گوشی هم ندارم. پس تلفن به دادم میرسه!
میا:الو…ته..
با صدایی که منو خفه کرد از جا پریدم. لعنتی…
تهیونگ:توی احمق، دیوونه ای؟
دادی که زد سکوت عجیبی باقی گذاشت. سکوتی که بلند فریاد میزد.
تهیونگ:چرا سر خود از خونه بیرون میری بدون این که حتی خبر بدی؟ احمقی چیزی هستی؟
وقتی اینجوری میگه من باید چی بگم؟ کاری کنم یا چی
میا:اوه..بابایی ببخشید.
بابایی، سلاح خوبی بود!
میا: بابایی من فقط حوصلم سر رفته بود…
دوباره با صداش منو خفه کرد. اخ لعنت بهش
تهیونگ:لازم نیست اینجوری اجباری منو بابا صدا کنی. اهه نمیتونی فقط این چندوقت یکم بی ازار باشی؟ برای چی اینقدر برام مشکل درست میکنی؟
حرفاش توی گوشم میپیچید. واقعا نمیدونستم چی بگم خب.
میا:باید برم دستشویی!
راست میگفت. این چند وقت، من فقط مزاحم بودنم رو نشون دادم. این که یک بچه یتیم هرچی عزیز باشه باز هم یک غریبست. البته، چه بسا که من دیگه نقشم به عنوان دختر خونده کمرنگ شده. زندگیم مثل اسمون سیاهی شده که خودت رنگش کردی…
غذاهای دست نخورده توی بشقابم، بیهدفی، حقیقت های اشکار شده…فقط دارن دیوونم میکنن. دلم میخواد فرار کنم. اینا زندگی معصومانه ام رو گرفتن. اینجا هیچ چیز انسانی وجود نداره. هیچ چیز…
غریبه هایی دارن کمکم میکنن که منو بیشتر از خودم میشناسن. این برام دیوونگیه!
- ۶۰۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط