پیر مرد یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای سرپا خا
پیر مرد ،یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای ، سرپا خاک آلود در انتهای کوچه ایستاده بود و بدنش از خشم میلرزید .
چوبی هم در دستش بود .
البته که مُچ دستش طاقت نیاورد . چوب دستی را روی گاری فلزیِ کنار کوچه انداخت و خاک از اطرافش گداخت .
پیر مرد لاغر جسته در آن پیراهن پاره ، آن موجود ضعیف ، آیا حیاتش معنا داشت ؟
اشک در چشمانش بود و تمام بدنش در کلافگی ، نمیدانست چوب را بردارد یا نه ...
لب هایش برای هر توهینی میلرزیدند ولی هر چه بود در آن گلوی نحیف خفه میشد .
در آن کوچهٔ باریک ، جایی که حتی خورشید هم برایش نمیتابید ، پاهایش را خم کرد و باسن بر زمین گذاشت .
به دیوارِ خاکی تکیه داد .
او هرگز اما قابل درک نخواهد بود ، زیرا ما داریم و او ندارد .
داشتن ، حماقت می آورد ...
و نداشتن ، آگاهی وحشتناکی را به جان آدم می اندازد که تمامی ندارد .
چوبی هم در دستش بود .
البته که مُچ دستش طاقت نیاورد . چوب دستی را روی گاری فلزیِ کنار کوچه انداخت و خاک از اطرافش گداخت .
پیر مرد لاغر جسته در آن پیراهن پاره ، آن موجود ضعیف ، آیا حیاتش معنا داشت ؟
اشک در چشمانش بود و تمام بدنش در کلافگی ، نمیدانست چوب را بردارد یا نه ...
لب هایش برای هر توهینی میلرزیدند ولی هر چه بود در آن گلوی نحیف خفه میشد .
در آن کوچهٔ باریک ، جایی که حتی خورشید هم برایش نمیتابید ، پاهایش را خم کرد و باسن بر زمین گذاشت .
به دیوارِ خاکی تکیه داد .
او هرگز اما قابل درک نخواهد بود ، زیرا ما داریم و او ندارد .
داشتن ، حماقت می آورد ...
و نداشتن ، آگاهی وحشتناکی را به جان آدم می اندازد که تمامی ندارد .
- ۷۴۰
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط