پیر مرد یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای سرپا خا

پیر مرد ،یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای ، سرپا خاک آلود در انتهای کوچه ایستاده بود و بدنش از خشم می‌لرزید .
چوبی هم در دستش بود .
البته که مُچ دستش طاقت نیاورد . چوب دستی را روی گاری فلزیِ کنار کوچه انداخت و خاک از اطرافش گداخت .
پیر مرد لاغر جسته در آن پیراهن پاره ، آن موجود ضعیف ، آیا حیاتش معنا داشت ؟
اشک در چشمانش بود و تمام بدنش در کلافگی ، نمی‌دانست چوب را بردارد یا نه ...
لب هایش برای هر توهینی می‌لرزیدند ولی هر چه بود در آن گلوی نحیف خفه میشد .
در آن کوچهٔ باریک ، جایی که حتی خورشید هم برایش نمی‌تابید ، پاهایش را خم کرد و باسن بر زمین گذاشت .
به دیوارِ خاکی تکیه داد .
او هرگز اما قابل درک نخواهد بود ، زیرا ما داریم و او ندارد .
داشتن ، حماقت می آورد ...
و نداشتن ، آگاهی وحشتناکی را به جان آدم می اندازد که تمامی ندارد .
دیدگاه ها (۰)

یک هفته ای میشود که وقتی به آینه ای مینگرد ، دستش را بالا آو...

دستش را بالا آورد ، اما یک اسلحه در آن بود .قبل از آنکه فرصت...

او که هر شب ناکامی را تجربه می‌کند و فردایش اما ، مانند هر ر...

شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم .او مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط