" 𝚃𝚑𝚎 𝙿𝚛𝚒𝚌𝚎 𝙾𝚏 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑 "
" 𝚃𝚑𝚎 𝙿𝚛𝚒𝚌𝚎 𝙾𝚏 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑 "
" 𝙿𝚊𝚛𝚝 𝟙 ادامه "
────────────────────
چند روز قبل *سئول*
الفا با لبخند شیطانی که بر لب داشت همراه با استایل خشنش که لرز به تن همه مینداخت در ساختمان بزرگ اداره پلیس قدم برمیداشت.
استایل زن به تنهایی هرکسی رو به قتل میرسوند حتی الفا هایی که در اون مکان حضور داشتن.
کت شلوار چرم همراه با بوتایی که تا زانو هاش رو میپوشندن همراه با عینک افتابی که چشمای بادومی اش رو از همه مخفی کرده بود همه و همه امروز این کاراگاه رو بدجنس جلوه میدادن.
صدای برخورد پاشنه کفشش به سرامیک هایی که از تمیزی برق میزدن برای خود اهنگی دلنواز ایجاد کرده بودن.
هانا دست به جیب در حالی که با تکون دادن سرش جواب سلام افراد اونجارو میداد به سمت جایی که قرار بود ماموریتش رو به اجرا بزاره رفت.
هانا هنگامی که از کنار یکی ماموران پلیس که در راهرو قدم برمیداشت بود کارت شناسایی اون مامور که در جیب پشتش قرار داشت رو بدون هیچ سر و صدایی برداشت و با نگاه کلی که به کارت انداخت به مسیرش ادامه داد.
پس از چند ثانیه وقتی هانا به مکان مورد نظرش رسید کارت شناسایی رو مقابل دستگاه گذاشت..
صدای دینگ دستگاه و باز شدن در مهر تاییدی در انجام مرحله اول ماموریتش بود!
دختر با لبخندی که بیشتر شبیه یک پوزخند بود در را باز و وارد فضای نه چندان بزرگ اونجا شد..
در اون اتاق چند قفسه وجود داشت و در هر طبقه اش کلی کارتونی که درونش پرونده های جدید وقدیمی جا داشتن بود..
اون پرونده طلایی که هانا نیازش داشت صد در صد در بین این قفسه ها وجود داشت ...
هانا لبی کج کرد و در حالی که سمت مرد بتایی که هیچ فرقی با توپ بزرگی که هانا در بچگی باهاش بازی میکرد نداشت ( یعنی طرف چاق عه ) رفت تا درمورد جا و مکان اون پرونده اگاه بشه.
- اهم
هانا پس از سرفه کردن الکی توجه اون مرد رو از ان خودش کرد..
مرد پس ازشنیدن سرفه یک دختر سرش رو به سمت بالا برد تا چهره زن رو کامل بررسی کنه.
بتا پس از دیدن و شناختن چهره یکی از بهترین کاراگاهان در سئول هول کرد و با عجله دستش را سمت الفا دراز کرد تا به الفا احترام بگذاره.
هانا با صورتی که از چندش توهم جمع شده بود دست بتایی که معلوم نبود در طول روز به کجا دست زده گرفت (هانا دستشو نگیر چند دقیقه پیش دستش تو شلوارش بود) و بعد ۱ ثانیه ول کردن دست پسر دستش رو در هوا تکون داد تا حداقل کثیفی که به دستش منتقل شده بود از بین بره..
- اوه خانم پارک چی باعث شده به اینجا تشریف بیارید؟ پرونده ای بهتون واگذار شده؟
هانا که از تکون دادن دستش در هوا خسته شده بود لبخند مصنوعی روی لب هاش نشوند.
- لطف میکنید پرونده ای که باعث ناپدید شدن خیلی از ماموران پلیس و کاراگاه شده بهم تقدیم کنید؟؟
مرد با فهمیدن اینکه دختر راجب چه پرونده ای حرف میزنه چایی که قرار بود راهی معدش بشه رو به هوا تف کرد که چند قطره اش روی صورت هانا پاچید..
- خانم پرونده ناپدید شدن کایرو؟؟
هانا که با دستمال صورتش رو پاک کرده بود با کمی گیجی سرش رو تکون داد..
- خانم متاسفانه حل این پرونده فعلا ممنوعه هیچکس ازجمله شماهم نمیتونید این پرونده رو لمس کنید..
الفای مونث که حوصله شنیدن حرفای تکراری و همینطور مرد مقابلش رو نداشت اسلحه ای که با رنگ لباس هاش یعنی مشکی ست شده بود رو از زیر کتش بیرون و رو سر مرد گذاشت..
- همین الان بلند میشی اون پرونده کوفتیو بهم میدی وگرنه رو سرت یه سوراخ خوشگل به جا میزارم ..
شرط نمیزارم ولی در عوضش باید از این بانو حمایت کنید و داستاناشو بخونید وگرنه که شب میام بالاسر تک تکتون..
@l.e.n.o.r.a.7
ببخشید که بد نوشتم😭
" 𝙿𝚊𝚛𝚝 𝟙 ادامه "
────────────────────
چند روز قبل *سئول*
الفا با لبخند شیطانی که بر لب داشت همراه با استایل خشنش که لرز به تن همه مینداخت در ساختمان بزرگ اداره پلیس قدم برمیداشت.
استایل زن به تنهایی هرکسی رو به قتل میرسوند حتی الفا هایی که در اون مکان حضور داشتن.
کت شلوار چرم همراه با بوتایی که تا زانو هاش رو میپوشندن همراه با عینک افتابی که چشمای بادومی اش رو از همه مخفی کرده بود همه و همه امروز این کاراگاه رو بدجنس جلوه میدادن.
صدای برخورد پاشنه کفشش به سرامیک هایی که از تمیزی برق میزدن برای خود اهنگی دلنواز ایجاد کرده بودن.
هانا دست به جیب در حالی که با تکون دادن سرش جواب سلام افراد اونجارو میداد به سمت جایی که قرار بود ماموریتش رو به اجرا بزاره رفت.
هانا هنگامی که از کنار یکی ماموران پلیس که در راهرو قدم برمیداشت بود کارت شناسایی اون مامور که در جیب پشتش قرار داشت رو بدون هیچ سر و صدایی برداشت و با نگاه کلی که به کارت انداخت به مسیرش ادامه داد.
پس از چند ثانیه وقتی هانا به مکان مورد نظرش رسید کارت شناسایی رو مقابل دستگاه گذاشت..
صدای دینگ دستگاه و باز شدن در مهر تاییدی در انجام مرحله اول ماموریتش بود!
دختر با لبخندی که بیشتر شبیه یک پوزخند بود در را باز و وارد فضای نه چندان بزرگ اونجا شد..
در اون اتاق چند قفسه وجود داشت و در هر طبقه اش کلی کارتونی که درونش پرونده های جدید وقدیمی جا داشتن بود..
اون پرونده طلایی که هانا نیازش داشت صد در صد در بین این قفسه ها وجود داشت ...
هانا لبی کج کرد و در حالی که سمت مرد بتایی که هیچ فرقی با توپ بزرگی که هانا در بچگی باهاش بازی میکرد نداشت ( یعنی طرف چاق عه ) رفت تا درمورد جا و مکان اون پرونده اگاه بشه.
- اهم
هانا پس از سرفه کردن الکی توجه اون مرد رو از ان خودش کرد..
مرد پس ازشنیدن سرفه یک دختر سرش رو به سمت بالا برد تا چهره زن رو کامل بررسی کنه.
بتا پس از دیدن و شناختن چهره یکی از بهترین کاراگاهان در سئول هول کرد و با عجله دستش را سمت الفا دراز کرد تا به الفا احترام بگذاره.
هانا با صورتی که از چندش توهم جمع شده بود دست بتایی که معلوم نبود در طول روز به کجا دست زده گرفت (هانا دستشو نگیر چند دقیقه پیش دستش تو شلوارش بود) و بعد ۱ ثانیه ول کردن دست پسر دستش رو در هوا تکون داد تا حداقل کثیفی که به دستش منتقل شده بود از بین بره..
- اوه خانم پارک چی باعث شده به اینجا تشریف بیارید؟ پرونده ای بهتون واگذار شده؟
هانا که از تکون دادن دستش در هوا خسته شده بود لبخند مصنوعی روی لب هاش نشوند.
- لطف میکنید پرونده ای که باعث ناپدید شدن خیلی از ماموران پلیس و کاراگاه شده بهم تقدیم کنید؟؟
مرد با فهمیدن اینکه دختر راجب چه پرونده ای حرف میزنه چایی که قرار بود راهی معدش بشه رو به هوا تف کرد که چند قطره اش روی صورت هانا پاچید..
- خانم پرونده ناپدید شدن کایرو؟؟
هانا که با دستمال صورتش رو پاک کرده بود با کمی گیجی سرش رو تکون داد..
- خانم متاسفانه حل این پرونده فعلا ممنوعه هیچکس ازجمله شماهم نمیتونید این پرونده رو لمس کنید..
الفای مونث که حوصله شنیدن حرفای تکراری و همینطور مرد مقابلش رو نداشت اسلحه ای که با رنگ لباس هاش یعنی مشکی ست شده بود رو از زیر کتش بیرون و رو سر مرد گذاشت..
- همین الان بلند میشی اون پرونده کوفتیو بهم میدی وگرنه رو سرت یه سوراخ خوشگل به جا میزارم ..
شرط نمیزارم ولی در عوضش باید از این بانو حمایت کنید و داستاناشو بخونید وگرنه که شب میام بالاسر تک تکتون..
@l.e.n.o.r.a.7
ببخشید که بد نوشتم😭
- ۹.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط