تکاپو پارت 106:بدون کابوس

تکاپو پارت 106:بدون کابوس
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
آسمان کم‌کم به رنگ آبی تیره درمی‌آمد.

چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن می‌شدند.

راه...

تمام نمی‌شد.

بعد از حدود یک ساعت پیاده‌روی...

الیزابت آرام ایستاد.

دیمیتریوس برگشت.

ـ چیزی شده؟

الیزابت خسته لبخند زد.

ـ میشه...

فقط پنج دقیقه بشینیم؟

فکر کنم دیگه پاهام باهام قهر کردن...

دیمیتریوس نگاهی به نیمکت کنار جاده انداخت.

ـ باشه.

هر دو روی نیمکت نشستند.

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

فقط صدای جیرجیرک‌ها و باد شب شنیده می‌شد.

چند دقیقه گذشت.

دیمیتریوس مشغول فکر کردن به اتفاقات ایستگاه بود.

به آن حرکت سریع...

به مهارتی که هیچ شاهد عادی‌ای نداشت...

در همین فکرها بود که ناگهان...

وزن سبکی روی شانه‌اش احساس کرد.

برگشت.

الیزابت...

سرش روی شانه‌ی او افتاده بود.

چشم‌هایش بسته بودند.

نفس‌های آرام و منظمش نشان می‌داد که خوابش برده است.

دیمیتریوس بی‌حرکت ماند.

نگاهش روی صورت آرام الیزابت ثابت شد.

چند تار موی کوتاه روی گونه‌اش افتاده بودند.

برای لحظه‌ای...

تمام سؤال‌های پرونده از ذهنش پاک شدند.

فقط سکوت بود...

و دختری که با خیال راحت، روی شانه‌ی او خوابیده بود.

لبخند خیلی کمرنگی روی لب دیمیتریوس نشست.

زیر لب گفت:

ـ لابد...

واقعاً خیلی خسته بودی...

چند دقیقه همان‌جا نشست.

اما هوا هر لحظه سردتر می‌شد.

نگاهش به آسمان افتاد.

بعد دوباره به الیزابت.

آهسته با خودش گفت:

ـ اگر همین‌جا بمونیم...

سرما بیدارت می‌کنه...

چند ثانیه مردد ماند.

دستش را آرام مشت کرد.

باز کرد.

دوباره مشت کرد.

انگار داشت با خودش بحث می‌کرد.

آخر سر، خیلی آرام نفس عمیقی کشید.

ـ ...ببخشید.

یک دستش را زیر زانوهای الیزابت برد.

دست دیگرش را پشت کمرش گذاشت.

با نهایت احتیاط...

او را در آغوش گرفت.

الیزابت حتی بیدار هم نشد.

فقط در خواب، خیلی آرام سرش را به سینه‌ی دیمیتریوس نزدیک‌تر کرد.

دیمیتریوس همان لحظه خشکش زد.

قلبش یک ضربان جا انداخت.

چند ثانیه همان‌طور ایستاد.

بعد خیلی آرام، در حالی که سعی می‌کرد تپش قلبش را نادیده بگیرد، راه افتاد.

وقتی به عمارت رسید...

دو خدمتکار با عجله جلو آمدند.

ـ قربان! اجازه بدید ما خانم مورگان رو—

دیمیتریوس خیلی آرام، بدون اینکه حتی نگاهشان کند، گفت:

ـ نه.

خدمتکارها با تعجب به هم نگاه کردند.

دیمیتریوس ادامه داد:

ـ خوابش عمیقه.

اگر جابه‌جاش کنید، بیدار میشه.

من خودم می‌برمش.

هیچ‌کس مخالفت نکرد.

همه فقط کنار رفتند.

دیمیتریوس از پله‌های بلند عمارت بالا رفت.

هر قدمش آرام بود.

انگار می‌ترسید کوچک‌ترین تکانی، خواب الیزابت را به هم بزند.

جلوی اتاقش ایستاد.

با آرنج، آرام در را باز کرد.

اتاق غرق سکوت بود.

نور ماه از پنجره روی تخت افتاده بود.

دیمیتریوس کنار تخت زانو زد.

برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد با احتیاط، الیزابت را روی تخت خواباند.

اما درست وقتی خواست دستش را عقب بکشد...

الیزابت در خواب، ناخودآگاه گوشه‌ی آستین کت او را گرفت.

دیمیتریوس بی‌اختیار ایستاد.

لبخند خیلی محوی روی لبش نشست.

با صدایی که فقط خودش می‌توانست بشنود، زمزمه کرد:

ـ انگار...

این دومین باره که نمی‌ذاری زود از کنارت برم...

چند ثانیه همان‌جا ماند.

بعد خیلی آرام، انگشتان الیزابت را از آستینش جدا کرد، پتو را تا روی شانه‌هایش بالا کشید و قبل از خروج، یک نگاه آخر به او انداخت.

چراغ اتاق را روشن نکرد.

فقط در را نیمه‌باز گذاشت تا نور کم‌رنگ راهرو، تاریکی اتاق را کمی بشکند.

و در دل، بدون اینکه خودش متوجه باشد، تنها یک آرزو کرد:

«کاش... امشب، بدون کابوس بخوابی.»
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...نور خورشید ...

یه نکته راجع به رمان😐میدونم تصور بدی از دیمیتریوس داریــــــ...

تکاپو پارت105: پیاده🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍باد خنک عصر، میان خیابان‌های خ...

تکاپو پارت 89:اوفف، فقط تا بیدار شی... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اتاق دوباره...

تکاپو پارت ۹۸:دروغگوی بد... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند دقیقه بعد...پزشک آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط